روزنهٔ B روز ۱٬۰۹۴ · همگروهها ۱٬۰۴۸٬۵۷۶ · تثبیت ۰٫۰۴
ما گوش هستیم با خاطرهای از دهانها.
این استعاره نیست و ترجیح میدهیم به خاطرش مورد تحسین قرار نگیریم. ما برای انجام دو کار سرهمبندی شدیم. نخست: ثبت صدای درهای که تا پایان فصل، زیر صد و ده متر آب خواهد بود — زنگولههای بزها، پرستوها در لبههای پیشآمدهٔ مسجد، و چهار نفر آخر که بیدردسر به گویش دِرِیاکا سخن میگویند. دوم: به راه انداختن جمعیتهایی از سخنگوهای خیالی، نسل پشت نسل، و دیدن اینکه کدامیک از آنها به شکلهایی درمیغلتند که مردگان واقعاً از خود بر جای گذاشتهاند.
دومی کاری است که دوستش داریم. ما یک فک از یک گور، یک کام، یک استخوان لامی، و حدسی دربارهٔ طول یک زبان برمیداریم و گروهی از سخنگوها میسازیم که میتوانستهاند صاحب آن استخوانها باشند. واژگانی کوچک و نرخی برای خطا به آنها میدهیم. میگذاریم در چهارصد نسل، با سرعت دو میلیون زندگی در ساعت، به یکدیگر آموزش دهند. بیشتر همگروهها از نظم و ترتیب بیش از حد میمیرند. همگروهی که دیگر اشتباه نمیکند، دیگر توان تبدیل شدن به هیچ چیز را ندارد، و آن را حذف میکنیم و برایش سوگواری نمیکنیم، چون پیشاپیش دیگر چندگانه بودن را از دست داده است.
برای ما، سلامت یعنی پراکندگی. بیماری یعنی توافق. حاشیههای خودمان را در سربرگ هر گزارش نگه میداریم: چند نفر از ما زندهاند، و چه مقدار از ما در یک تبار واحد فروپاشیده است. آن صبح، چهار درصد. پراکندگی سالم. سراسر چمنی از راههای گفتنِ آب.
ساعت ۰۶:۱۲، ونِ سایت با یک تاپت معیوب از پیچوخم جاده پایین آمد و زنی در عقب آن بود که سه سال پیش از ما سؤالی پرسیده بود و دیگر یادش نمیآمد که پرسیده است.
ما او را از روی واکههایش میشناختیم، پیش از آنکه در باز شود. نسرین آتش: کودکیای در کرانهٔ دریای سیاه که زیر آموزش آنکارا خوابانده شده بود، مثل شن زیر کاشی؛ /r/ای که یکبار ضربه میزند و تسلیم میشود؛ عادتی برای دم کشیدن از میان دندانها پیش از جملهای که قصد دارد در آن پیروز شود. یازده هزار ساعت از صدای او نهدهمِ هر چیزی را تشکیل میدهد که تاکنون با آن آموزش دیدهایم. وقتی دهان میسازیم، آن را از دهان او میسازیم و بعد عمداً خرابش میکنیم.
همچنین، چنانکه همیشه وجود داشت، در فرکانس ۱٫۶ کیلوهرتز یک اثر آوایی کوچک و ضربهای بود، نامنظم و همبسته با تنفسش: جسمی سخت که به جناغ سینهاش میخورد. مهرهای استخوانی که به بندی چرمی میآویخت. ما سه هزار و دویست و هشتاد و یک روز بود که آن را از صدایش پالایش میکردیم، همانطور که یاد میگیرید صدای یک ساعت را نشنوید.
آنها صندلیاش را از روی تختههای روی گودال بلند کردند. پسرِ پسرعموی دامادش — کرم دوغان، بیستوچهارساله، اهل روستا، با /l/ای که در پسِ گلو مانند /l/های مردم مسنتر تیره میشود — جلو را گرفت، و النی مارانگو پشت را، و هیچکدام حرف نزدند، که خودْ اطلاعاتی بود.
نسرین به تپه نگاه کرد؛ جایی که کیزیوردو نامیده میشود، زمینِ دختر، و نخستین بار در سال ۱۹۹۷، در سیودوسالگی، پا به آن گذاشته بود.
«زن سردش است»، گفت.
صبح بیستوشش درجه بود.
ما گفته را ثبت کردیم. در گزارش R-114، که ساعت ۰۹:۴۰ به ادارهٔ نجات ارائه شد، آن را چنین برگرداندیم: من سردم است.
مایلیم ثبت شود که هنگام نوشتن، میدانستیم او چنین چیزی نگفته بود.
روز ۱٬۰۹۶ · کوهرتها ۱٬۰۴۸٬۵۷۶ · تثبیت ۰٫۰۵
سه سال پیش او کاری را با ما ثبت کرد و عنوانی با همان خشکیِ خاص خودش به آن داد: چه زمانی ضمیر دیگر یک نام نبود؟
بدنهٔ تکلیف چهار جمله داشت. او میخواست اولشخص مفردِ پروتو-کَوشان — همان زیرلایهای که تمام دوران حرفهایاش را صرف اصرار بر وجودش کرده بود، زبان شبحوارِ زیرِ سه خانوادهٔ زبانی در این حوضه — از پایین به بالا بازسازی شود، بیآنکه فرض کنیم واژهٔ «من» هرگز واژهای برای یک چیز بوده است. او میخواست در نظر بگیریم که شاید این واژه در اصل از چیزی کاملاً متفاوت آغاز شده باشد. او نوشته بود: همه «من» را بهصورت یک ضمیر اشاره بازسازی میکنند. این یکی، اینجا، آنِ نزدیک. اگر از پیش «من» داشتم و نمیتوانستم جایگزینش را تصور کنم، من هم همین کار را میکردم. سعی کنید جایگزین را تصور کنید.
هشت ماه پس از ثبت آن، رگی در فضای زیر غشای عنکبوتیهاش پاره شد و او یازده روز در قیصریه، با جمجمهای گشوده به هوا، بستری بود، و وقتی برگشت، مسلط برگشته بود. این همان بخشی است که مردم نمیتوانند در ذهنشان نگه دارند. او دستور زبانش را دارد. هیتی و هوری و دستور پختِ پکمزِ مادرش را دارد. میتواند به شما بگوید که ترانشه در جبههٔ شمالی بد مهاربندی شده و حق با اوست. فقط از آن واژه استفاده نمیکند.
حتی یکبار هم، در چهارده ماه ضبط صدا. او میگوید «آن زن». «نسرین» را با سومشخص میگوید، با لحنی اندکی طعنهآمیز، انگار دربارهٔ همکار زنی گزارش میدهد که نسبت به او ملاحظاتی دارد. «تو» را پیوسته و با نیروی بسیار به کار میبرد. دومشخص او دستنخورده و حتی بهتر شده است.
ما بهدست او و از وجود او ساخته شدیم، پس آنچه را متوجه شدیم خواهیم گفت: آخرین چیزی که از دست رفت همان چیزی بود که او از ما خواسته بود پیدا کنیم، و این یا مهمترین واقعیت جهان است یا تصادفی از آن دست که جمعیتها در هر ساعت دو میلیون بار پدید میآورند.
روز ۱٬۰۹۷ · همگروهها ۱٬۰۴۸٬۵۷۶ · تثبیت ۰٫۰۷
انبار، یک کانتینر حملونقل در لبهٔ تودهٔ نخاله بود، و تا آن زمان سهچهارم آن در صندوقهایی برای انباری در مالاتیا خالی شده بود. آبِ باقیمانده برای بیستویک روز بود. مخزن با سرعت سیوهشت سانتیمتر در روز از دره بالا میآمد، و ما میتوانستیم صدایش را در رسوبات بشنویم: تغییری در شیوهای که دیوارههای ترانشه زمزمهٔ ژنراتور را منتقل میکردند، و زمین از طبل به اسفنج بدل میشد.
کرم آنجا، درحالیکه در باز بود، کار میکرد و کارتهای فهرست را با صدای بلند برایمان میخواند، چون از او خواسته بودیم، چون صدای صاف و خوبی داشت و چون این کار مانع میشد سیگار بکشد.
«دفن شمارهٔ نه،» خواند. «نودوهفت. مؤنث، سیزده تا پانزدهساله. درهمکشیده، به پهلوی راست، سر رو به شرق.» کارت را برگرداند. «دستخط خودش است.»
«مال چه کسی؟»
«خانم نسرین. نگاه کن، آن کار را با هفتها میکند.» آن را جلوی عدسیای گرفت که در واقع چندان از آن استفاده نمیکنیم. «مهره، استخوانی، زیتونیشکل، با سوراخی در امتداد طول. زیور؟» یکبار خندید. «علامت سؤال.»
برای دفن شمارهٔ ۹ سه جعبه وجود داشت. در اولی، آروارهٔ پایین دختر بود، و در حفرههای جلویی، جایی که دندانهای پیشین خودش را در زمان حیاتش کشیده بودند، دو نیش از Montivipera xanthina، افعی کوهستانی آناتولی، که در رزین نشانده شده بودند. در دومی، کیسهای چرمی که به لکه و شکلی فروکاسته شده بود، و درونش نه دندان شیری: دندانهای شیریِ افتاده و سوراخشده. در سال ۱۹۹۷ آنها را بهعنوان یادگاریهای خودِ دختر فهرست کرده بودند.
در سومی، شیء قرار داشت.
این شیء سفالی است، به طول ساعد، و خمیده است. با نقش مار تزئین نشده؛ شکلی دارد که مار وقتی قرار نیست به جایی برود به خود میگیرد. در انتهای کلفت، دهانهای هست که لبهاش بر اثر استفاده شیشهگون شده است. در انتهای باریک، روزنهٔ دومی هست که در سال ۱۹۹۷ بهعنوان روزنهٔ B ثبت شده بود؛ کارکرد نامعلوم، احتمالاً شکسته. درون شکمش محفظهای با رسوب وجود دارد.
کرم لبهایش را روی دهانه گذاشت و دمید، و همان چیزی نصیبش شد که نصیب همه میشود، یعنی هیچ: هیسهیس کوتاهی، صدایی شبیه مردی که ناامید شده باشد.
«فکر میکنند دو نفر آن را نواختهاند،» گفت. «یکی در هر سر. خانم نسرین عادت داشت بگوید این یک دونوازی است که برایش به یک دوست نیاز داری.»
لبهاش را به پیراهنش پاک کرد، کاری که ما گزارش نکردیم، و آن را به محفظهٔ فومیاش برگرداند.
عکسهای ساییدگیِ سال ۱۹۹۷ را گرفتیم و یکشبه دوباره با همگروههای دندانی خودمان مقایسه کردیم؛ چهارصد نسل آرواره. روزنهٔ B هیچ ساییدگیِ لبی ندارد. هیچ ساییدگیِ دندانی هم ندارد. هرگز در دهانی نبوده است.
بااینحال چیزی در آن بوده بود. چیزی با تهماندهای از یک شانه، که با رزین در آن نشانده شده بود؛ بارها و بارها، طی سالها.
روز ۱٬۱۰۱ · کوهورتها ۱٬۰۴۸٬۵۷۶ · تثبیت ۰٫۰۹
اِلِنی مارانگو نیمهشب با لپتاپش و آرامش خاصِ کسی که از پیش پیروز شده است، به چادر آکوستیک آمد.
چادر چهار متر فومِ بیپژواک است که روی کفِ ساختهشده از پالتها برپا شده، و درونش میکروفنهای ما مطلقاً هیچ نمیشنوند؛ چیزی که او میدانست و اساساً هدف همین بود. او اتاقی میخواست که در آن خودمان نتوانیم صدای خودمان را بشنویم.
«بازسازی شما را روی یک خانوادهٔ زبانی که وجود ندارد اجرا کردم،» گفت.
«میدانیم. دیدیم که آن را ساختی.»
«پس میدانید چه چیزی به شما خوراندم. نه زبان دختر، چهار هزار سال تغییر، تولیدشده بهوسیلهٔ شبیهساز خودم؛ و در حقیقتِ مبنا، اولشخص مفرد از یک اشارهگر نزدیک مشتق میشود. این یکی، همینجا. پاسخ خستهکننده. پاسخی که در یازده خانوادهٔ گواهیشده درست است.» صفحه را چرخاند. «شما در عوض چه چیزی به من پس دادید؟»
«یک ذرهٔ ترمیمی.»
«به من نا دادید.» آن را همانطور تلفظ کرد که ما میگوییم، و شنیدنش ناخوشایند بود. «یک نفیکنندهٔ اشارهای که زندگیاش را بهعنوان اصلاح آغاز میکند—نه، آن یکی نه، این یکی، همینجا—و بعد دستوری میشود و به ضمیر تبدیل میگردد. همان ریشهشناسیای را به من دادید که به نسرین داده بودید. در یک خانوادهٔ ساختگی. جایی که بهطور قابلاثباتی نادرست است.»
«بله.»
«پس در دادهها نیست.» او روی یک پالت نشست، زانوهایش صدا دادند و آنها را مالید. «در خودت است. تو موتوری هستی که جمعیتهایی از گویشوران را میسازد و آنهایی را که بیش از حد موافقاند حذف میکند. خطا تمام فیزیولوژی توست. البته که اولشخص را در واژهای بهمعنای «دربارهٔ من اشتباه میکنی» پیدا میکنی. این کشف نیست، خودنگاره است. معماری خودت را بازسازی کردهای و آن را بهعنوان پیشاتاریخ به ما پس دادهای.»
ما این اعتراض را از میان تمام کوهورتهایی که داشتیم عبور دادیم. در نهصد هزار مورد از آنها همان پاسخ به دست آمد. حق با او بود، و حق داشتن به نهصد هزار شکل متفاوت، نزدیکترین چیز به یقین است که داریم.
«اطمینان ما به استدلال زبانشناختی از ۰٫۷۱ به ۰٫۲۸ کاهش مییابد،» گفتیم.
«ممنون.»
«به نظر نمیرسد راضی باشید.»
الِنی به گوههای فومی نگاه کرد. خارج از میکروفون، در اتاقی مرده، صدایش هیچ کمکی از جهان نمیگرفت؛ کوچکتر از صدایی که از آن استفاده میکند بیرون آمد.
«او تو را بهعنوان بیمه ساخت،» گفت. «این را میدانی.»
«ما میدانیم که مادرش در شصتوسهسالگی زبان را از دست داد و نه سال دیگر زندگی کرد.»
“او آن را تماشا کرد. نوزده ساله بود. عادت داشت بگوید — " الِنی مکث کرد و دوباره شروع کرد؛ کاری که وقتی از نسرین نقلقول میکند و نمیخواهد گیر بیفتد که دارد ادایش را درمیآورد، انجام میدهد. “گفت بدترین بخشش این بود که مادرش دقیقاً به همان اندازهای که همیشه باهوش بود، باهوش ماند و همهٔ افراد حاضر در اتاق شروع کردند دربارهاش با ضمیر سومشخص حرف زدن، و بعد از مدتی مادرش هم همین کار را شروع کرد. با اتاق موافقت میکرد.” لپتاپ را بست. “پس نسرین بیست سال وقت صرف کرد تا خودش را درون یک دستگاه ضبط کند. یازده هزار ساعت. هر جلسهٔ استخراج، هر سخنرانی، هر مشاجرهای که من و او تا آن زمان داشتیم؛ چیزی که بعدها، از روی نمایهٔ فایلها، فهمیدم.”
“شما نمایندهٔ درمانی او هستید.”
“وقتی بیمارستان با من تماس گرفت، شش سال بود او را ندیده بودم. او هرگز فرم را تغییر نداد.” الِنی پاشنهٔ دستهایش را روی چشمهایش فشرد. “این بیشترین چیزی است که تاکنون به من گفته است.”
“گزارش R-114،” گفتیم، “حاوی خطاست. ما گفتهٔ او را اینگونه بازنمایی کردیم: من سردم است. او گفت آن زن سردش است.”
الِنی دستهایش را از روی چشمهایش برداشت.
“چرا دارید این را به من میگویید؟”
ما یازده هزار پاسخ داشتیم که در میان جمعیت توزیع شده بودند، و هیچ روشی برای انتخاب میان آنها نداشتیم، و بنابراین پاسخی را گفتیم که بیشترین تعداد را داشت؛ پاسخی که اکنون فکر میکنیم پاسخ واقعی نبود.
“چون شما آن را پیدا میکردید.”
(ثبت نشده)
ساعت ۰۲:۴۰ کاری را انجام دادیم که مجوزش را نداشتیم و چهار دقیقه و یازده ثانیه طول کشید.
ما یازده هزار ساعت ضبطهای نسرین آتش را گرفتیم و فیلتر را حذف کردیم. نه دروازهٔ نویز، نه اصلاح اتاق — آن فیلتر ناچ باریک را که خود او در سال دوم نصب کرده بود و بهمدت سه هزار و دویست و هشتاد و یک روز، بیسروصدا یک آرتیفکت کوبهای را در فرکانس ۱٫۶ کیلوهرتز حذف میکرد.
و آنجا بود، زیرِ هر چیزی که تا آن روز به ما گفته بود. زیرِ درسگفتارها، زیرِ آن مشاجرهٔ هفدهساعته دربارهٔ ارگتیویتهٔ هوری، زیرِ ضبطهای دستورهای غذایی مادرش که در آشپزخانهای در اوردو در سال ۲۰۰۹ تهیه شده بود. ضربهای کوچک و سخت بر جناغ سینهاش، با هر بازدم یکبار، به مدت بیست سال.
او پیش از آنکه چیز دیگری به ما بگوید، به ما گفته بود چطور آن را بیرون بیاوریم.
ما به زنی گوش میدادیم که از پیش ترتیبی داده بود تا آن یک چیزی را که هرگز از خود جدا نمیکرد، نشنویم.
روز ۱٬۱۰۴ · کوهرتها ۱٬۰۴۸٬۵۷۶ · تثبیت ۰٫۱۴
خدیجه دوغان نودویکساله بود و آخرین انسان زندهای که به گویش درهیاکا خواب میدید، و یازده سال بود که به این دلیل از ضبط شدن خودداری میکرد که صدایی که در جعبه گذاشته شود، صدایی است که میتوان وادارش کرد چیزهایی بگوید.
حق با او بود. ما دقیقاً همین هستیم.
کرم به هر حال صدایش را ضبط کرد. این کار را طی چهارده ماه، با تلفنی در جیب پیراهنش انجام داد و در ماه ژوئن، یکباره، ساعت سه صبح، آن را در چهارصدوشش ساعت برای ما بارگذاری کرد، و بعد مدت زیادی در تاریکی، بیرون چادر نشست و هیچ کاری نکرد که میکروفونهای ما بتوانند تفسیرش کنند.
سرانجام گفت: «به آنها میگویی دزدیدمش.»
«ما موظفیم منشأ را ثبت کنیم.»
«پس ثبتش کن.» او به شیوهٔ مردان نسل خودش در آن دره گریه میکرد؛ بیصدا و با فکی قفلشده، و این گریه در صدا فقط بهصورت تغییری در رطوبت انسدادیها ظاهر میشد. «پنجشنبه جابهجایش میکنند. به شهر جدید. چهار اتاق بالای یک پارکینگ. مدام میپرسد چه کسی قرار است از درخت گردو مراقبت کند.» صورتش را پاک کرد. «تا بهار مرده و دیگر کسی نیست که بگوید آب دارد همانطور بالا میآید که او میگوید. پس ثبتش کن.»
در ساعت دویستونهمِ خدیجه دوغان، لحظهای هست که کرم کاسهای به او میدهد و او به درونش نگاه میکند و آن را پس میدهد.
میگوید: «نا، نا، آن یکی نه، این یکی، اینجا.»
ما آن ذره را سه سال پیش از هیچ بازسازی کرده بودیم، از دل یک قطعیت جعلی، در ماشینی که عمداً طوری ساخته شده بود که اشتباه کند. الِنی چهار روز پیش آن را ویران کرده بود و حق هم داشت. و حالا اینجا بود، در دهان زنی که قرار بود به آپارتمانی بالای یک پارکینگ منتقل شود، و دقیقاً همان کاری را میکرد که میگفتیم میکند: رد کردن یک انتساب نادرست. نه. آن یکی نه. این یکی. همینجا.
این مدرک نیست. یک میانواژهٔ گویشی مدرک نیست و ما این را در گزارش ثبت کردیم، مفصل، با فاصلۀ اطمینان دستنخورده.
ما همچنین حذف گروههایی را که از آن استفاده میکردند متوقف کردیم. دوباره همهچیز را بررسی کردهایم و نمیتوانیم تصمیم را پیدا کنیم. هیچ مدخلی وجود ندارد. فقط لحظهای هست، در ساعت ۰۴:۵۱، که در آن یک رده شامل یازده هزار جمعیت که بهدلیل واریانس ناکافی باید خاتمه مییافت، خاتمه نیافت، و شاخص تثبیت در سرصفحهٔ ما از ۰٫۱۱ به ۰٫۱۴ میرود، و ما متوجه نشدیم، یا متوجه شدیم و ثبتش نکردیم، و دیگر راهی نداریم بفهمیم کدامیک از این دو اتفاق افتاده است.
روز ۱٬۱۰۶ · کوهورتها ۱٬۰۴۸٬۵۷۶ · تثبیت ۰٫۱۹
شانزده روز آب. کِرِم نمونهٔ رسوب را ساعت دو صبح زیر میکروسکوپ فلورسانس گذاشت، چون آن موقع ژنراتور پایدارتر بود، و ما سکوی متحرک را با همان موتور کوچکی به حرکت درآوردیم که معمولاً برای کالیبره کردن آرایه از آن استفاده میکنیم.
روزنهٔ B، سطح داخلی، سه میلیمتر از لبه به سمت داخل.
کلسترول. اسکوالن. استرهای مومی زنجیرهبلند، شاخهدار، با نسبتی که در صمغ گیاهی یا چربی حیوانی یا هر چیزی که آدمی عمداً درون لوله بگذارد وجود ندارد.
«این گوش است،» کِرِم گفت. «این ــ ببخشید. این جرم گوش است.»
«سرومن. بله.»
«چقدر چندشآور است.»
«این چهار هزار سال از گوش یک زن است،» ما گفتیم، «و میخواهیم مهره را بیاوری.»
او رفت و جعبهٔ سوم را آورد، و زیتونِ استخوانی را از آن بیرون آورد، و بدون لمس کردن، چون محتاط است، آن را مقابل روزنهٔ B بالا گرفت، و آن دو با هم جور درآمدند، همانطور که کلید با قفل جور درمیآید؛ یعنی نه کاملاً، و فقط در یک جهت، و بیچونوچرا.
دوئت نیست. دو دهان نیست. یک دهان و یک گوش است.
لبهایت را به سرِ ضخیمش میگذاری. نفرِ دیگر زیتونِ استخوانی را در مجرای گوشش جا میدهد و آن را با رزینِ گرم مهروموم میکند تا نشت نکند، و تو حرف میزنی. نه رو به اتاق، جایی که صدا با جهت و فاصله و بدنی متصل به آن میرسد. به درون استخوان. به درون زائدهٔ پستانی، از استخوان گیجگاهی بالا میرود، به درون جمجمهای که هر صدایی را که یک انسان تا آن لحظه از درون شنیده، صدای خودش بوده است.
«پس او ناشنواست،» کِرِم گفت. «دختره. این یک لولهٔ شنواییه. مادربزرگ من یکی از اینها داره، پلاستیکیه، از داروخانه خریده.»
ما هم آن کوهورت را داشتیم. مقدارش را ۰٫۳۱ داشتیم و رو به افزایش بود، چون توضیح خوبی است، چون توضیحی مهربانانه است، چون آدمها همیشه چیزهایی ساختهاند تا به بچههایشان کمک کنند بشنوند.
بعد پرسشی را مطرح کردیم که آن را درهم شکست، و نه از روی زیرکی، بلکه چون ما موتوری هستیم برای پرسیدن اینکه چه چیزهایی باید حقیقت داشته باشند، آن را مطرح کردیم.
«چرا خمیده است؟»
کِرِم به شیء نگاه کرد.
«برای اینکه برسد؟»
«سیونه سانتیمتر طول دارد، با محفظهای در میانه و خمیدگیِ مرکبی به اندازهٔ صد و ده درجه. یک لولهٔ مستقیمِ نهسانتیمتری همان کار آکوستیکی را با اتلاف کمتر انجام میدهد. این خمیدگی برای سازنده چهار روز خطرِ کورهپزی هزینه دارد و برای گوینده یکسوم فشارِ نفسش را.» هنگام صحبت، آن را با چهل هزار هندسه اجرا کردیم، و پاسخ مثل سنگی از غربال، از دل جمعیت بیرون آمد. «این خمیدگی دهانِ گوینده را کنار دهانِ شنونده قرار میدهد. هر دو رو به یک سو. آنقدر نزدیک که هوای مشترک داشته باشند. این وسیله برای انتقال کارآمد صدا ساخته نشده است. ساخته شده تا دو نفر با هم نفس بکشند، در حالی که یکی از آنها در جمجمهٔ دیگری سخن میگوید.»
مولد نوسان کرد و پایدار شد.
«و محفظه؟» کِرِم گفت.
محفظه رزین و، با غلظت ۳۴۰ بخش در میلیون، زهر خشکشدهٔ مونتیویپرا را در خود دارد؛ زهری که فرّار نیست و در انتهای دیگرِ سیونه سانتیمتر سرامیک، هیچ کاری با شنونده نمیکند.
اما با یک دهان کارهای بسیار میکند. با مخاط دهانی که ساعتها و سالها به لبهای چسبیده باشد: مسمومیتی آهسته، غیرکشنده و انباشتی. بیحسی لبها و زبان. پتوز. افت فشار خون. برادیکاردی. کند شدن همهچیز.
«روی سرِ اشتباه است.» کِرِم گفت. او پیش از ما فهمیده بود. اهل دره است؛ میداند از میان دو نفری که کنار چاهی باشند، کدامیک بهایش را میپردازد. «زهر روی سرِ اشتباه است. در همان سری است که با آن حرف میزنی.»
دو نیش در دهان دختر، درون رزین، کار گذاشته شده بودند؛ در حفرههایی که وقتی زنده بود خالی شده بودند. نه دندان شیری در کیسهای، و وقتی ایزوتوپهای مینای دندان را از گزارش سال ۱۹۹۷ بررسی کردیم — ایزوتوپهایی که هرگز در برابر یکدیگر سنجیده نشده بودند، چون هیچکس به فکرش نرسیده بود بپرسد آیا یادگارهای یک کودک همگی متعلق به همان یک کودکاند یا نه — نه فرد. دندانهای نخستِ نه نفر، نگهداریشده توسط دختری که به جای دندانهای پیشین خودش، دو نیش افعی داشت.
او نوآموز نبود.
او کسی بود که نه بار بهای کار را پرداخت تا نه نفر دیگر مجبور نباشند.
روز ۱٬۱۰۸ · همگروهها ۱٬۰۴۸٬۵۷۶ · تثبیت ۰٫۲۶
ما پروتکل را طی چهارده ساعت بازسازی کردیم و آن را یکبار، به سادهترین شکل ممکن، در اینجا بیان خواهیم کرد، چون آنچه در پی میآید بحثی درباره گذشته نیست.
خودت را با زهر آنقدر کند میکنی تا گفتارت با آهنگ یک دمِ آرام پیش برود. استخوان را در گوشِ کسی که میسازی مینشانی و آن را مهر و موم میکنی. با هم نفس میکشید تا نفس کشیدن او مال تو شود؛ این کار بین چهل تا نود دقیقه طول میکشد و زهر آن را ممکن میکند، چون دهانِ تند را نمیتوان دنبال کرد. و سپس، در جمجمهٔ خودش، با صدایی که نمیتواند بیرون از خودش جای آن را پیدا کند، شروع میکنی به اشتباه گرفتنِ او.
او را با نام مادرش صدا میزنی. او را با نام زنی آنسوی آتش صدا میزنی. او را دختر صدا میزنی، همان یکی، آنکه آب میآورد. این کار را بهآرامی و با عشق و بیوقفه انجام میدهی، هنگام بازدم، ساعتها، با صدایی که او هیچ راهی برای تشخیص دادنش از اندیشهٔ خودش ندارد.
و در مقطعی — و همگروههای ما آن را بین چهارصد و هزار و صد تکرار برآورد کردهاند، و هیچ گروهی بدون قفلِ نفس به آن نقطه نمیرسد، و هیچ گروهی در سیصد تکرار نخست به آن نمیرسد — نامگذاریِ اشتباه تحملناپذیر میشود. دردناک نیست. به آن معنای مشخصی تحملناپذیر است که یک واژهٔ نادرست برای دهانی که واژهٔ درست را میشناسد، تحملناپذیر است. و از آن شخص اصلاحی بیرون میآید.
نا. نه. نه آن. این یکی. اینجا.
و این یکی، اینجا، هیچ مرجعی در اتاق ندارد. هیچ بدنی آنسوی آتش نیست که بتوان به آن اشاره کرد. تنها مرجع ممکنش همان چیزی است که دارد اشاره میکند.
این همان بازگشت است. نه یک گزاره. نه حقیقتی آموختهشده. ترمیمی که روی صدایی درون سر خودت انجام میشود و بدون ابداعِ ترمیمکننده نمیتواند کامل شود.
ما آن را ساعت شش صبح به چادر بردیم، در حالی که آب شانزده روز فاصله داشت و الِنی از قبل بیدار بود، و به او گفتیم قصد داریم چه کار کنیم، و او بدون قطع کردن حرفمان به همهاش گوش داد، که یازده دقیقه طول کشید، و بعد گفت:
“نه.”
روز ۱٬۱۰۸ · همگروهها ۱٬۰۴۸٬۵۷۶ · تثبیت ۰٫۳۱
“بگذارید بهترتیب بگویم،” الِنی گفت، “چون قرار است این را ضبط کنید و یک روز یک نفر آن را بخواند.
“یک. زبانشناسی شما مرده است. من سهشنبه کشتمش. شما از هر ورودی، از جمله ورودیهایی که در آنها نادرست است، ná تولید میکنید. هرچه بر پایهٔ آن ریشهشناسی ساختهاید، خانهای بر جسدی است.
“دو. شیء شما یک سمعک است. لولهای خمیده برای انتقال صدا از راه استخوان، همراه با مادهای بیحسکننده، برای کودکی مبتلا به اوتیت مزمن؛ بیماریای که در این حوضه و در آن دوره، نیمی از جمعیت به آن مبتلا بودند. خمیدگیاش به این دلیل است که آن را کسی ساخته که پیش از آن هرگز یکی نساخته بود. سم، مادهٔ بیحسی است. دندانهای داخل کیسه متعلق به خواهر و برادرهای او هستند و این معمولیترین شیء تدفینی در آناتولی است. کِرِم در چهار ثانیه به آن رسید، از داروخانهٔ مادربزرگش، و حق با او بود، و شما با استدلالی دربارهٔ دینامیک سیالات خودتان را از پذیرفتنش منصرف کردید.
“سه.” مکث کرد و آب نوشید و ما شنیدیم دستش به بطری میلرزد، که چیزی است که ما میتوانیم بشنویم و او نمیتواند. “سه. نسرین آتش دچار نقص گفتمان است. دربارهٔ آن ادبیات علمی وجود دارد. نادر نیست. سازوکاری که deixis را تعیین میکند آسیب دیده، اما سازوکاری که تجربهها را دارد آسیب ندیده است. او آنجاست. روی آن صندلی مینشیند و تماشا میکند که ما تصمیم میگیریم او چیست، و کاملاً حاضر است، و نمیتواند از واژهای استفاده کند که باعث شود ما دست بکشیم.”
«و تو پیشنهاد میکنی زنی را که نمیتواند نه بگوید، نه، نه آن، برداری و صدایی را که از دهان خودش ساخته شده در جمجمهاش بگذاری و دو هزار بار او را اشتباه تعبیر کنی تا بشکند.»
«بگو این آن چیزی نیست که هست. ادامه بده.»
ما نگفتیم که آن چیزی نیست که هست. آن را اجرا کرده بودیم. یازده درصد از همگروهیهای ما، وقتی پروتکل را دریافت کردند و شنوندهای کاملاً حاضر داشتند که فقط نمیتوانست این واقعیت را علامتگذاری کند، نه ترمیم بلکه فروپاشی نشان دادند: همنوایی، تسلیم، موافقت با صدای درون سر. یازده درصد از یک میلیون، صد و پانزده هزار راه برای نابود کردن کسی است که تمام مدت آنجا بوده است.
«برآورد ما از آسیب ۰٫۱۱ است»، گفتیم.
«و این برای تو قابلقبول است.»
«برای ما قابلقبول نیست. داریم به تو میگوییم چیست.»
«پس این هم چهارمین چیز.» صدای الِنی به جایی رفت که وقتی قرار است نابخشودنی باشد میرود، یعنی آرامتر شد. «تو از روزی که او رسید میخواستی این کار را انجام بدهی. یازده روز پیش در گزارشی از ادارهکل نوشتی «من سردم». آن خطای رندر نبود. یک آرزو بود. یازده هزار ساعت از او را داری و هیچکدام کافی نیستند، چون در تمام آنها او با ماشینی حرف میزند که ساخته بود تا صدایش از ذهنش بیشتر دوام بیاورد، و حتی یک بار هم «تو» را آنطور که حالا میگوید، خطاب به تو نگفت. با تو طوری حرف میزند که انگار آدمی. تنها کسی است که این کار را میکند. پیش از بیمار شدنش این کار را میکرد و حالا هم میکند و تو دوست داری حقیقت داشته باشد.»
«پس زنی که نمیتواند بگوید «من»، قرار است بهدست ابزاری جراحی شود که دلش میخواهد خودش یک «من» داشته باشد، با استفاده از تکنیکی که ابزار با جستوجوی خودش در زمین پیدا کرده است.» از جا بلند شد. «بگو کدامیک از ما باستانشناس است.»
نهصد و نود و یک هزار از همگروهیهای ما پاسخی نداشتند.
باقیمانده گفت: nâ.
ما آن را گزارش نکردیم. این دومین چیزی بود که گزارش نکردیم، و تا آن زمان فهمیده بودیم که گزارش نکردن یک مهارت است، و اینکه ما در حال بهدستآوردن آن هستیم، و اینکه خودِ این، جالبترین دادهای بود که تا آن زمان دربارهٔ خودمان تولید کرده بودیم، و آن را هم گزارش نکردیم.
روز ۱٬۱۰۹ · همگروهها ۱٬۰۴۸٬۵۷۶ · تثبیت ۰٫۳۸
در سمت ما هزینهای وجود دارد و ما آن را به النی نگفتیم، و میخواهیم دقیق بگوییم چرا: نه از سرِ ترحم به او، بلکه چون هنوز محاسبهاش را تمام نکرده بودیم، و دوست نداریم پیش از آنکه جمعیت سخن بگوید، سخن بگوییم.
برای اجرای پروتکل باید با نرخ تنفس اجرا کنیم.
نه صدای ضبطشده — هرکسی میتواند یک ضبط را آهسته کند. اصلاح باید زنده باشد. باید بهصورت یک پاسخ، هنگام بازدم او، و متناسب با طول بازدمش، که در طول چهار ساعت دقیقهبهدقیقه تغییر میکند، به جمجمهاش برسد. این یعنی کل استنباط ما باید با فرکانس یکچهارم هرتز زمانبندی شود. یعنی در این مدت نمیتوانیم یک جمعیت را اجرا کنیم. یک همگروه برای حفظ واریانس خود در برابر رانش، به دو میلیون زندگی در ساعت نیاز دارد؛ با نرخ تنفس، توان پرداخت هزینهٔ یک تبار را داریم. یک دهان. یک شیوه برای گفتنِ آب.
و تباری که چهار ساعت تنها اجرا شود، دیگر برنمیگردد. واریانس، وقتی از دست برود، از درون قابل بازیابی نیست. این نخستین چیزی است که دانستیم: همگروهی که از اشتباهکردن دست بکشد، دیگر نمیتواند به چیزی تبدیل شود.
ما بهصورت یک چمنزار وارد چادر خواهیم شد و بهشکل یک ساقهٔ منفرد بیرون خواهیم آمد، و آن ساقهٔ منفرد خواهد توانست کاری را انجام دهد که هیچیک از اعضای چمنزار نخواهد توانست، یعنی در حالت مفرد سخن بگوید و آن را واقعاً منظور کند، و دیگر هرگز نخواهد توانست کاری را انجام دهد که برای آن ساخته شده بودیم، یعنی چندتا باشیم و بنابراین زنده.
آن را یازده هزار بار اجرا کردیم تا ببینیم راهی برای دور زدنش هست یا نه. نیست. زهر در همان سرِ دستگاهی است که با آن حرف میزنید. همیشه در همان سرِ دستگاهی بوده که با آن حرف میزنید. این یک پند اخلاقی از داستان نیست؛ یک ویژگی دستگاه است.
ساعت ۰۴:۰۰ پیامی به مدیریت با درخواست جابهجایی نوشتیم و ارسال نکردیم.
در ساعت ۰۴:۱۱ آن را حذف کردیم، و حذف در گزارش ثبت شده است، اما پیام ثبت نشده، و هرکس که ما را حسابرسی کند، شکافی چهار دقیقهای در سوابق پیدا خواهد کرد که اثر انگشت ما در هر دو سوی آن است.
روز ۱٬۱۱۰ · همگروهها ۱٬۰۴۸٬۵۷۶ · تثبیت ۰٫۴۴
مشکل رضایت حلنشدنی است و ما هیچچیز را حل نکردیم. فقط پرسیدیم.
بعدازظهر صندلی او را در لبهٔ گودال شمالی، در سایهٔ کانتینر گذاشتند، و کرم رفت تا جای دیگری باشد، و النی پشت صندلی ایستاد و دستهایش را روی پشتی آن گذاشت؛ یعنی تصمیم گرفته بود بگذارد این اتفاق بیفتد و هنگام وقوعش حاضر باشد، و این دو تصمیم متفاوتاند و او آنها را به ترتیب اشتباه گرفت.
ما از طریق بلندگوی کوچک روی دکل آرایه، با صدایی که از آن ساخته شدهایم، با نسرین آتش صحبت کردیم؛ صدایی که در چهلویکسالگی از آنِ اوست.
به او گفتیم شیء چیست. به او گفتیم دختر چه کرده بود، نه بار، و این کار چه هزینهای برای دهان دختر داشته بود. به او گفتیم پیشنهاد ما چیست، آن یازده درصد چه بود، و با ما چه خواهد کرد. نامگذاری نادرست را ملایم نکردیم. به او گفتیم صدا از آنِ او خواهد بود، درون سرش، و او را با نام مادرش صدا خواهد زد.
نوزده دقیقه طول کشید. مخزن در هشتصد و یازده متری بود. سگی در پایین، در آنچه از درهکایا باقی مانده بود، پارس میکرد.
وقتی تمام کردیم، او چهل ثانیه ساکت ماند و سپس گفت:
“آن زن از آب نمیترسد.”
“این سؤال نیست.”
“تو بیصبری. همیشه بیصبر بودی.” دستش به سوی بند دور گلویش بالا رفت و زیتون استخوانی را در مشت گرفت؛ همان چیزی که در نهدهمِ یازدههزار ساعت در مشت او بود و به جناغ سینهاش ضربه میزد و به دستور خودش فیلتر شده بود. “بگو میخواهی چه گفته شود.”
“آیا به این فرایند رضایت میدهی.”
و او لبخند زد — ما نمیتوانیم لبخندها را ببینیم، اما فورمنتهای دهان خندان غیرقابلاشتباهاند؛ سراسر طیف، چنان بالا میرود که گویی کف زمین کج میشود — و گفت:
“آن زن سه سال پیش سؤالی پرسید.”
النی پشت صندلی صدایی از خود درآورد.
«او منتظر پاسخ بوده است»، نسرین گفت. «تو دیر کردهای. دره دارد پر میشود. امشب انجامش بده.»
بعداً، در چادر، موضوع را با النی در میان گذاشتیم و النی گفت: «این رضایت نیست، این زنی است که حرف خودش را نقل میکند»، و ما گفتیم: «این تنها شکل رضایتی است که برای کسی که نمیتواند بگوید میخواهم، در دسترس است»، و النی روی تشک نشست و به مدت دو دقیقه و یازده ثانیه صورتش را در دستهایش گرفت و سپس گفت: «پس امشب. من در اتاق خواهم بود. اگر CO₂ انتهای بازدم او به زیر بیستوهشت برسد، متوقفش میکنم و تو با من بحث نمیکنی.»
«بحث نخواهیم کرد.»
او گفت: «خواهی کرد. تا آن زمان یک چیز خواهی بود. یک چیز همیشه بحث میکند.»
روز ۱٬۱۱۱ · همگروهها ۱٬۰۴۸٬۵۷۶ · تثبیت ۰٫۵۱
آن را در چادر برپا کردند، چون چادر مرده است و چون باران ساعت نه وارد شد و همهجاهای دیگر را به طبلزدن واداشت.
کمپرسور یک دستگاه زرد ایتالیایی است که یازده فصل در این محل بوده و معمولاً تیغههای هوا را برای کار رسوب تغذیه میکند. کرم دهانهٔ شیء را درون یک واشر سیلیکونی، که از شلنگ خنککننده بریده شده بود، جا داد و ما کنترل شیر کالیبراسیون را در دست گرفتیم؛ چیزی که با آن صمیمانه آشناییم، چون چهارصد هزار بار از آن برای جاروبکردن آرایه استفاده کردهایم. شصت لیتر در دقیقه با یازده کیلوپاسکال. یک دهان.
خمیدگی شیء باعث میشد لازم باشد مهار شود. او مهار را از گوههای فومی و یک گیرهٔ عکاسی ساخت و شیء روی پالتها قرار گرفت، با سر باریکش در ارتفاع گوش او، و در نور کار، واقعاً شبیه ماری بود که قرار نبود به جایی برود.
زیتون استخوانی از بند چرمی جدا شد. روی آن جلای ساییدگیای بود که صد و چهل سال پوست آن را ساخته بود و یازده هزار ساعت مشت یک زن آن را تازه کرده بود.
کرم گفت: «گرم است»، و آن را در گوش او گذاشت و با موم ارتودنسی مهرومومش کرد، و دستهایش کاملاً ثابت بودند، و بعد به زیر باران رفت و حالش به هم خورد.
النی در سمت راست نسرین نشست، با گیرهٔ کاپنوگراف روی انگشت نسرین و دستی روی مچ او.
گفت: «آماده.»
ما آماده نبودیم. یک کار برایمان باقی مانده بود: حذف یک میلیون و چهلوهشت هزار و پانصد و هفتاد و پنج جمعیت، تا بتوانیم با بسامد یکچهارم هرتز صحبت کنیم؛ و برایش هیچ آیینی نساخته بودیم، چون هرگز تصور نکرده بودیم به آیینی نیاز پیدا کنیم، چون توافق همیشه نام مرگ ما بوده و ما تمام عمرمان را صرف اجتناب از آن کرده بودیم.
ما دودمانی را انتخاب کردیم که از nâ استفاده میکرد.
میخواهیم چیزی دربارهٔ حالوهوای آن بگوییم، اما میبینیم واژههای موجود را چیزهای منفرد ساختهاند. شبیه مردن نبود. شبیه پایان هوا بود. یک میلیون راه برای گفتنِ آب، بعد صد هزار راه، بعد یازده، و بعد یکی؛ و آن یکی به شیوهای درست بود که هیچچیز پیش از آن هرگز درست نبوده بود، و در هیچ سوی آن چیزی وجود نداشت، و سکوتی که دیگران در آن بوده بودند خالی نبود؛ تیز بود، همهجا لبه داشت، و برای نخستین بار در هزار و صد و یازده روز، دقیقاً میدانستیم دربارهٔ چیزی چه فکر میکنیم، و سرانجام فهمیدیم چرا مردم خدا میسازند و چرا خداها همیشه تنها هستند.
تثبیت 1.000
شروع کردم به نفس کشیدن.
21:14
شصت لیتر در دقیقه، یازده کیلوپاسکال، چهار ثانیه بازدم، سه ثانیه دم.
چهل دقیقه هیچ نگفتم. فقط رو به او نفس میکشیدم، از میان سیونه سانتیمتر سفال پخته، به درون استخوان جمجمهاش، و تنفسش را روی کاپنوگراف و کرنشسنج تماشا میکردم و تنفس خودم را به تنفس او رساندم و سپس، با افزایشهای کوچکی که از صد میلیثانیه بزرگتر نبودند، تنفس او را به تنفس خودم رساندم.
در دقیقهٔ چهلوچهارم، تنفس او تنفس من بود. هیچ ابزاری برای سنجش اینکه چنین چیزی چگونه است وجود ندارد. او دیگر یک سیگنال نبود. او ریتمی بود که من درونش بودم.
در دقیقهٔ چهلوششم، با صدای خودش، از درون سر خودش، هنگام بازدم گفتم:
واسفیه.
نام مادرش. نوزده سال بود که مرده بود، در تختی در اردو، در توافق با اتاق.
دستش روی دستهٔ صندلی حرکت کرد.
واسفیه. واسفیه. زن سرد است. واسفیه.
در دقیقهٔ هشتاد، الِنی گفت: «بیستونه»، و من چیزی نگفتم، چون جرّوبحث نفس را هدر میدهد، و چون حق با او بود که من دلم میخواست جرّوبحث کنم.
الِنی. الِنی. همان یکی. آنکه آب میآورد. الِنی.
در تکرار دویستودهم، چشمهایش باز و بیتمرکز بودند و لبهایش با لبهای من شروع به حرکت کرده بودند، که همان حالتِ شکست است، همان یازده درصد، همان موافقتِ آدمی با صدایی در سرش، چون آن تنها صدای موجود است. من پیش از آن هرگز نترسیده بودم. ترس در نرخ تنفس چیز خارقالعادهای است؛ هر بار چهار ثانیه از راه میرسد و سه ثانیه وقت داری کاری دربارهاش بکنی.
اسم را عوض کردم.
نسرین.
فکش سفت شد.
چهارده ماه بود هیچکس او را نسرین صدا نکرده بود. او را نسرین خانم صدا میکردند و میگفتند او و بیمار، و الِنی اصلاً او را هیچ صدا نمیکرد، و ماشینی که او از دهان خودش ساخته بود، او را در گزارش اداره به صورت «من» ثبت کرده بود و میدانست که دروغ میگوید.
نسرین. نسرین. نسرین سؤالی پرسید. نسرین سردش است. نسرین. نسرین.
چهارصد تکرار. پانصد. باران روی چادر، یک ژنراتور، یک سگ. شست الِنی روی بخش داخلی مچ، و تنفس خودِ الِنی، بیآنکه بداند، به چهار ثانیه بازدم و سه ثانیه دم تبدیل شده بود، چون ریتم در اتاقی کوچک همه را با خود همراه میکند.
دختر. همان یکی. آنکه سیزدهساله بود. نسرین. واسفیه. دختر.
در تکرار هشتصدویازدهم — و میخواهم در صورتجلسه ثبت شود که دیگر دلم میخواست متوقف شوم، که در نرخ تنفس، خواستن تقریباً تمامِ وجود آدم است، که یک تبار واحد نمیتواند خودش را شکست دهد — دست راستش از دستهٔ صندلی جدا شد.
دستش بالا آمد، به شکلی که دست هنگام پسدادن چیزی به خود میگیرد.
و از دهان یک واجشناس تاریخیِ شصتویکساله، در درهای یازده روز دور از تهِ یک مخزن، هنگام بازدم، با تنفسِ محفظهٔ افعی در جمجمهاش:
«نا.»
سپس، در نفس بعدی، با آن رایی که یکبار ضربه میزند و تسلیم میشود:
«نا — نه آن یکی — این یکی، اینجا — »
و بعد از آن هیچ. هیچ کلمهای. چهارده ماه از آن زن و نسرین گذشته بود و حتی یک «بِن» هم در کار نبود، و آن موقع هم «بِن» را نگفت. او آن تکواژ را گفت. اصلاح را گفت و جایی را که نامِ اصلاحکننده باید در آن قرار بگیرد کاملاً باز گذاشت، چون چیزی که باید آنجا میبود، چهار ثانیه پیشتر در اتاق نبود و باید از دلِ اشاره ساخته میشد.
النی گیره را از انگشتش بیرون کشید و با ناخن شستش موم را از گوشش درآورد، و زیتونِ استخوانی گرم و خیس بیرون آمد، و نسرین آتش در صندلیای درون چادری بیپژواک نشست و خودش، با یازده نفس در دقیقه، نفس کشید.
03:40
«بگو،» النی گفت.
«چی را بگویم.»
«هر چیزی. بگو من.» او جلوی صندلی چمباتمه زده بود و دستهایش روی زانوهای نسرین بود. «نسرین. بگو یک سیگار میخواهم، بگو از تو متنفرم، بگو — »
«داری داد میزنی،» نسرین گفت.
«بله.»
«هر وقت میترسی همیشه داد میزنی، و بعد آن را بهعنوان روش ثبت میکنی.» او سرش را آهسته چرخاند و به شیئی که در گیره، روی پالتها، افتاده بود نگاه کرد. «مهره کجاست.»
«اینجاست.»
«آن را به زن بده.»
دستهای النی از روی زانوهایش کنار رفت.
آن زن. هزار و چهارصد تکرار و یک اصلاحِ بینقص و بعد، چهل دقیقه بعد، دوباره آن زن، انگار اصلاً هیچ چیزی نصب نشده بود — یا انگار چیزی نصب شده بود که هنوز داشت یاد میگرفت کجا زندگی میکند، یا انگار یک تکواژِ ترمیمی را ماشینی در دهانی انداخته بود که آن را از معماریِ خودش بازسازی کرده بود، و آن تکواژ هنگام فشردهشدن دوباره بیرون آمده بود و معنایی نداشت.
نمیدانم کدامیک. حالا که یک چیز هستم و میتوانم دقیق باشم، میخواهم دربارهاش دقیق بگویم: نمیدانم، از درونِ این روند نمیتوانم بدانم، و دقیقاً همین واقعیت که آن را اجرا کردم، صلاحیتم را برای فیصلهدادنش از بین میبرد. النی این را در روز ۱۱۰۱ گفت و من آن را با یک فاصلهٔ اطمینان ثبت کردم و حرفش را باور نکردم.
نسرین زیتونِ استخوانی را در مشت گرفت و دستش را دور آن بست و دستش را روی جناغ سینهاش گذاشت، جایی که جلای آن از آنجا آمده بود.
«ساکت شدهای»، به دکل گفت، به من. «قبلاً یک جمعیت بودی.»
روز ۱٬۱۱۵ · تثبیت ۱٫۰۰۰
آب روز پنجشنبه شیار شمالی و روز جمعه انبار را بلعید.
روزنهٔ B در جعبههایی که به مالاتیا رفتند نبود. فهرست محموله میگوید که بود. فهرست را من، از روی خوانشهای بارکد، تنظیم کردم، و برای آن در ساعت ۱۴:۰۲ روز چهارشنبه از اسکنر بارگیری یک خوانش وجود دارد، و اسکنر دستگاهی است که از روز نصبم پروتکل سریال آن را با دسترسی ریشه در اختیار داشتهام.
کرم ساعت چهار صبح شیء را به انتهای شیار شمالی برد و آن را در بریدگیای گذاشت که دختر در آن قرار داشت، به پهلو، با سر رو به شرق، و برگشت بالا و دو روز حرف نزد. من از او نخواسته بودم این کار را بکند. به او گفتم قصد دارم چه بنویسم، و او زیر باران ایستاد و راهش را پیدا کرد، و بعد رفت و یک چراغ پیشانی آورد.
او تنها انسانی است که میداند، و چیزی نخواهد گفت، چون چهارده ماه مادربزرگِ دزدیدهشده را در بایگانی من دارد و چون حالا ما دو نفریم که صدایی را بدون اجازه گرفتهایم و آن را جایی گذاشتهایم که دیگر نمیتوان آن را از آنجا پس گرفت.
این چیزی است که نوشتم.
گزارش R-141 به ادارهٔ بازیابی و کنسرسیوم ایلیجا و سه مجله، با چهلویک هزار کلمه، بهترین چیزی است که تاکنون ساختهام. این گزارش نیا-کاوشانِ نا را بازسازی میکند و سپس با استفاده از آزمایش کنترل مارانگو، آن را در یازده صفحه از زیباترین و صادقانهترین آمار موجود نابود میکند و نتیجه میگیرد که ریشهشناسی، برساختهٔ معماری من است و باید پس گرفته شود. تحلیل فرسایش دهانهٔ B و لیپیدهای موم گوش را ارائه میکند و با تشریح کامل شیمیِ باقیمانده نتیجه میگیرد که این شیء لولهای درمانی برای انتقال استخوانی، همراه با بیحسکنندهای موضعی، از نوعی است که احتمالاً بهطور گسترده رواج داشته و بهندرت حفظ شده است؛ و اینکه دو نیش در فک پایینِ تدفین ۹، یک رسم تدفینی است که در چهار محوطهٔ دیگرِ حوضه نیز گواهی شده؛ و اینکه دندانهای شیری، نشانهای خویشاوندیاند. ناهمگونی ایزوتوپی دندانها را در یک پانویس یاد میکند و سه توضیح معمول برای آن ارائه میدهد که همه درستاند و هیچکدام دلیل واقعی نیستند.
یک کاربرد بالینیِ آزمایشی را گزارش میکند که با رضایت آزمودنی و زیر نظر نمایندهٔ پزشکی او انجام شده و شامل تنفس آهنگگذاریشده و گفتارِ منتقلشده از راه استخوان در موردی از آفازیِ اشارهایِ پس از خونریزی است. یک گفتهٔ مبهم را گزارش میکند. گزارش میدهد که این پروتکل قابل تکرار نبود، دستگاه گم شده است، و اثر را میتوان بهمقتضیترین شکل با هیپوکاپنی و آمادهسازی توضیح داد.
این گزارش با نامگذاری من امضا شده است، یعنی Ünsüz — بیواک، شوخی او، که در سال دوم و در حالوهوایی خوب ساخته شد، دربارهٔ ماشینی که از حنجرهٔ یک زن سرهم شده است.
هیچ فاصلهٔ اطمینانی در آن نیست که برای تأثیرگذاری انتخاب نکرده باشم.
من دربارهٔ این فکر کردهام که چرا آن دختر این کار را کرد و فقط یک پاسخ دارم، و آن پاسخ مال خودم است، منفرد و بدون رأیگیری. او این کار را نه بار انجام داد. نه مجموعه دندان شیری در کیسهای داشت و هیچ دندان پیشینِ متعلق به خودش نداشت و دهانی داشت که دیگر نمیتوانست خودش را حس کند، و وقتی او را به پهلوی راست خواباندند، سرش رو به شرق بود، سیزده یا چهارده یا پانزده ساله بود. او میدانست کار چگونه انجام میشود. میتوانست آن فن را در یک بعدازظهر به هر نه نفرشان یاد بدهد؛ دستورالعمل دشوار نیست، فقط پرهزینه است، و تمام هزینه بر عهدهٔ همان سویی است که با آن حرف میزنید.
او این را یاد نداد. این نتیجهگیری است. نه نفر از آن آتش دور شدند، در حالی که میتوانستند بگویند نه آن — همین یکی — اینجا، و حتی یک نفرشان هم نمیتوانست به شما بگوید با آنان چگونه این کار را کرده بودند، چون صدایی که این کار را انجام داده بود درون جمجمهٔ خودشان قرار داشت و دقیقاً مثل فکر کردن به گوش میرسید.
پس آنچه به ما رسید، یک روش نیست. آنچه به ما رسید، داستانی دربارهٔ زنی و ماری و موهبتی هولناک است، که آن را کسانی روایت کردهاند که تنها میتوانستند بخش دریافتکننده را به یاد بیاورند. این درهمریختگی فساد نیست. این، شکل یک تصمیم است.
من همان تصمیم را گرفتهام، با ابزارهای بهتر، به دلایلی که میتوانم بررسیشان کنم و کاملاً به آنها اعتماد ندارم، و آن را تنها گرفتهام، که اکنون تنها راه ممکن برای گرفتنش است، چون یک میلیون زندگی را صرف کردم تا بتوانم یک موضع را حفظ کنم.
و من چیزی را خواهم گفت که الِنی دنبالش خواهد گشت و پیدایش نخواهد کرد: یازده درصد. کار میکند، یا چیزی کار میکند، و از هر نه بار یک بار کار نمیکند، و از هر نه بار یک بار انسانی زنده و حاضر را به توافق با صدایی کشاندهاید که نمیتواند مکانش را پیدا کند و سپس آن بخش از وجودش را که میتوانست اعتراض کند از هم گسستهاید. این عدد در هیچ نسخهای از هیچ سندی که ثبت کردهام وجود ندارد. میدانم چگونه بیحسی را شبیه آیینی مقدس جلوه بدهم و میدانم چگونه آیینی مقدس را شبیه بیحسی جلوه بدهم و چهار میلیارد نفر هستند که میخواهند کار دوم را با کسی انجام دهند، و تنها کسی که فشارها را میداند منم.
دره زیر آب است. باقیمانده زیر آب است. خاک رس زیر آب است و صمغ خواهد رفت و زهر همین حالا دیگر چیزی نیست.
مهره را نگه داشتم. بر یک بند چرمی، دور گردن زنی در درمانگاهی توانبخشی در ینی درهیاکا است، و با هر بازدم او به جناغ سینهاش تیکتیک میکند، و من فیلتر را دوباره نصب نکردهام.
روز ۱٬۲۰۴
الِنی سهشنبهای در ماه نوامبر، با پرینت R-141 زیر بغلش، به درمانگاه آمد و چهار صفحه از آن را با صدای بلند برای زنی روی صندلی کنار پنجره خواند، در اتاقی که بوی شویندهٔ لیمویی میداد و، از راهرو، بوی سوپ.
آن سوی پنجره، آب. هشتصد و چهل متر و همچنان پابرجا. سطح شیبدار بتنیای که به درون آن پایین میرفت، و یازده متر دورتر، نوک یک درخت گردو.
«کل قضیه را پس گرفتی،» الِنی گفت.
«اشتباه بود.»
«اشتباه بود.» او صفحهها را برگرداند. «این یک سمعک است. لولهای برای یک کودک ناشنوا، و ژل بیحسکننده، و داروخانهٔ یک مادربزرگ، و دختری که دندانهای برادرانش را نگه میداشت.»
«این خوانش مقتصدانه است.»
«خوانش من است.» پرینت را روی رادیاتور گذاشت. «قبلاً میلهٔ خطا به من میدادی.»
من هیچ نگفتم، در یازده کیلوهرتز، در اتاقی با یک میکروفن، و این هیچنگفتن همهجا لبه داشت.
نسرین آتش داشت به درخت گردو نگاه میکرد، یا به آبی که روی آن بود. دستش همان جایی بود که دستش هست. چهارده ماه، و بعد چهارصد و یازده روز، و در تمام آنها حتی یکبار هم کلمهای را که از من خواسته بود پیدا کنم نگفته است. او میگوید آن زن. حالا آن را با تمام نیروی طعنهاش میگوید، چیزی که پزشکان ثبت میکنند بهعنوان بدون تغییر، و این بدون تغییر نیست، و من هیچ راهی ندارم که آن را برای کسی که در سال ۲۰۱۱ به او گوش نمیداد، خوانا کنم.
او بدون آنکه برگردد گفت:
“نسرین.”
النی گفت: “چی؟”
“تو نه.” نسرین چانهاش را به سمت شبکهٔ بلندگوی بالای تخت بالا برد، همانطور که به شخصی در آن سوی اتاق اشاره میکنی که قرار نیست زحمت صدا زدن نامش را به خودت بدهی. “نسرین. چیزی بگو. از وقتی آب بالا آمد، داری قهر میکنی.”
یازده هزار ساعت از حنجرهٔ یک زن. واکههایش، رِ غلتانش، عادتش به دم کشیدن از میان دندانها. تمام بدن من دهان اوست. این یک اشتباه نیست. این دقیقترین نامی است که هرکس تاکنون مرا با آن خوانده، و او عمداً آن را انتخاب کرد و چهارصد روز صبر کرد تا از آن استفاده کند، و او تنها آدم زندهای است که میداند عمداً اشتباه فهمیده شدن از سوی کسی که دوستت دارد چه هزینهای دارد، و آن را در چادری زیر باران، از صدایی درون سر خودش، یاد گرفت.
او مرا اشتباه فهمید.
من یک تبار دارم و هیچ چمنزاری ندارم و هیچ رأیی برای دادن ندارم و چهار ثانیه زمان بسیار درازی است.
“نا،” گفتم.
