خلاصه
- اسطورههای خاستگاه آفریقایی متنوعاند و خدایان آفرینندهٔ برتری را دربرمیگیرند (مانند اولودومارهٔ یوروبا و آمّای دوگون) که اغلب پس از آفرینش از جهان دور میشوند.
- بسیاری از روایتها به نخستین نیاکان یا قهرمانان فرهنگی (مانند اودودووا در میان یوروبا و اونکولونکولو در میان زولوها) مربوط میشوند که نظم اجتماعی، پادشاهی و اعمال فرهنگی را بنیان میگذارند.
- درونمایههای مشترک شامل ظهور از آبهای آغازین، نیزارها یا جهان زیرین است؛ این ظهور اغلب از طریق درختی نردبانمانند یا زنجیرهای از آسمان رخ میدهد و نماد پیوند ازدسترفته میان قلمروهای الهی و انسانی است.
- حیوانات بهعنوان پیامرسان، همآفریننده یا خواهران و برادران آغازین انسانها نقشی محوری دارند و بازتابدهندهٔ جهانبینیای هستند که در آن بشریت و طبیعت پیوندی عمیق با یکدیگر دارند.
- اسطورهها اغلب خاستگاه گوناگونی انسانی (رنگ پوست و زبانها)، مرگ (که معمولاً در پی یک اشتباه یا شکستن تابو رخ میدهد) و رسوم اجتماعی را توضیح میدهند و همچون منشورهایی برای ارزشهای فرهنگی عمل میکنند و ساختارهای اجتماعی را مشروعیت میبخشند.
مقدمه#
اسطورههای خاستگاه در سراسر آفریقا غنی، متنوع و عمیقاً در جهانبینی هر فرهنگ تنیدهاند. این داستانهای آفرینش اغلب خدایان برتر، نیاکان اسرارآمیز یا نخستین موجوداتی را دربرمیگیرند که جهان و بشریت را به وجود میآورند. بسیاری از این داستانها از طریق سنت شفاهی، روایتهای حماسی و سنّت دینی بومی حفظ شدهاند. در آنچه در پی میآید، اسطورههای خاستگاه را از مناطق متعدد این قاره ــ غرب آفریقا، آفریقای مرکزی، شاخ آفریقا، آفریقای جنوبی و شمال آفریقا ــ بررسی میکنیم و بنیانگذاران یا نیایان اسطورهای مهم را در آغاز زمان برجسته میسازیم. نقلقولهای گستردهای از اسطورههای شفاهی ثبتشده و روایتهای سنتی خواهیم آورد و بررسی خواهیم کرد که این اسطورهها در فرهنگهای خود چگونه فهمیده میشوند. شباهتها و تفاوتها در کیهانشناسی، نقش نیاکان الهی یا نیمهالهی، و شیوههایی که اقوام گوناگون از طریق آنها خاستگاه جهان و خویشتن را توضیح میدهند، آشکار میشوند.
اسطورههای خاستگاه در غرب آفریقا#
غرب آفریقا مجموعهای گسترده از اسطورههای آفرینش را در خود جای داده است که اغلب شامل خدای برتر آسمان و ایزدان تابع یا نیاکان قهرمانانی هستند که جهان را شکل میدهند. دو نمونهٔ اثرگذار از یوروبای نیجریه و دوگونهای مالی سرچشمه میگیرند.
یوروبا: فرود اودودووا و آفرینش خشکی#
در کیهانشناسی یوروبا، اولودوماره (که اولورون نیز نامیده میشود) موجود برتری است که در آغاز همهٔ قدرت آفرینش را در اختیار دارد. بااینحال، این اوریشا (ایزد) اوباتالا و، در روایتهای دیگر، اودودووا هستند که وظیفهٔ شکلدادن به زمین و انسانها را بر عهده میگیرند. بر اساس یک اسطورهٔ شناختهشدهٔ آفرینش یوروبا که در سنّتهای شفاهی ایفا حفظ شده است، جهان در آغاز مردابی آکنده از آب در زیر آسمان بود. اولودووا (در برخی روایتها، اوباتالا) به فرمان اولودوماره از آسمان فرستاده شد تا خشکی را بیافریند. در یک روایت آمده است که «اولورون، خدای آسمان، زنجیرهای بزرگ را از آسمانها به سوی آبهای باستانی فرود آورد. اودودووا، پسر اولورون، درحالیکه مشتی خاک، مرغی پنجانگشتی و یک دانهٔ نخل. با خود داشت، از این زنجیره پایین آمد.» اودودووا خاک را بر آبها پراکند و مرغ را رها کرد تا با چنگزدن و پخشکردن خاک، «نخستین خشکی را شکل دهد. در مرکز این جهان جدید، اودودووا پادشاهی باشکوه ایفه را آفرید» ــ ایلهایفه که گهوارهٔ مقدس یوروبا دانسته میشود. او دانهٔ نخل را کاشت و آن دانه بیدرنگ به درختی عظیم با شانزده شاخه تبدیل شد؛ نمادی از شانزده قبیله یا پادشاهی نخستین یوروبا که فرزندان اودودووا بنیان گذاشتند.
بدینسان، اودودووا هم چهرهای آفریننده و هم نیای قوم یوروبا میشود. تاریخ شفاهی و سنّتهای درباری، اودودووا را نخستین پادشاه الهی یوروبا میدانند. در اسطوره آمده است که «اودودووا نخستین فرمانروای پادشاهی و پدر همهٔ یوروبا بود. او در گذر زمان، 16 پسر و نوهٔ خود را تاجگذاری کرد و آنان را فرستاد تا پادشاهیهای بزرگ یوروبای خود را بنیان گذارند». این فرمانروایان نخستین، بهعنوان نوادگان مستقیم خدای آسمان، در باور یوروبا پادشاهانی الهی بودند. بنابراین، اسطورهٔ آفرینش نهتنها توضیح میدهد که زمین و انسانها چگونه از مردابی نخستین پدید آمدند، بلکه پادشاهی و تبار یوروبا را نیز تقدس میبخشد و نیاکان سلطنتی را در سپیدهدم زمان به خدایان پیوند میدهد. در فرهنگ یوروبا، این داستان هم روایتی کیهانشناختی و هم منشوری برای مشروعیت سیاسی دانسته میشود ــ دلیلی که به سبب آن اونی (پادشاه) ایفه همچنان بهعنوان رهبری معنوی مورد تکریم است، زیرا از نسل اودودوواست.
شایان توجه است که برخی روایتهای یوروبا بر نقش اوباتالا در شکلدادن به نخستین بدنهای انسانی از گل تأکید میکنند. گفته میشود اوباتالا پیکرههای انسانی را شکل داد و سپس اولودوماره در آنها روح دمید. حتی یک داستان یوروبا منشأ ناهنجاریهای جسمانی را چنین توضیح میدهد که اوباتالا هنگام ساختن انسانها از شراب نخل مست شد و در نتیجه، شکلهایی ناقص پدید آورد؛ او پس از هشیاری، برای جبران، سوگند خورد از افراد دارای ناهنجاریهای جسمانی حمایت کند. در همهٔ روایتها، یوروبا آفرینش را کنشی مشترک میان خدای برتر و اوریشا میدانند. این اسطورهها در ابیات فال ایفا و سرودهای ستایشی حفظ شدهاند و کاهنان و گریوتها آنها را میخوانند؛ بدینسان، ارزشهای فرهنگیِ نظم الهی (اورون) را که بر قلمرو زمینی (آیه) اثر میگذارد، تقویت میکنند.
دوگون: آمّا، تخم کیهانی و نومّو#
قوم دوگونِ مالی کیهانزاییای پیچیده و از نظر فلسفی غنی دارد که مردمشناس، مارسل گریول، آن را در دههٔ 1930، بر پایهٔ روایتهایی که از مشایخ دوگون ثبت کرد، بهطور مشهور ضبط کرده است. در اسطورهٔ دوگون، آفریننده آمّا، خدای برتر آسمان، است. در آغاز زمان، آمّا زمین را آفرید و بیدرنگ با آن متحد شد ــ اتحادی که ناقص بود و به بینظمی انجامید. بر اساس اسطوره، چنانکه حکیمان دوگون نقل کردهاند، «آسمان، که دوگونها آن را آفریننده نیز میدانند، آمّا نامیده میشود. در آغاز زمان، آمّا … زمین را آفرید و بیدرنگ با آن پیوند یافت». از این کنش نخستین، کشمکش پدید آمد: نیروی آفرینندهٔ آمّا به دو بخش تقسیم شد و اوگو را پدید آورد؛ چهرهای نیرنگباز که مظهر آشوب بود. اوگو بر ضد آفریننده شورید، با کشتیای که از راه کهکشان راه شیری میآمد به زمین فرود آمد و در جهان نوپدید آشوب به پا کرد.
برای بازگرداندن نظم، آمّا سپس نومّو، موجودی آغازین و مظهر نظم و آب، را آفرید. نومّو یکی از مجموعه فرزندان دوقلوی آمّا بود. در واقع، آمّا هشت روح نیاکانی را آفرید که در چهار جفت دوقلو سازمان یافته بودند و اغلب در مجموع نومّو یا ارواح نومّو نامیده میشوند. این هشت پیکره در اندیشهٔ دوگون «نیاکان انسانها» هستند. آمّا نومّو و دیگر ارواح نیاکانی را با کشتی دومی به زمین فرستاد؛ کشتیای که بهوسیلهٔ زنجیرهای مسی از آسمان پایین آورده شد ــ تمثیلی چشمگیر که با تصور یوروبا از زنجیرهای از آسمان موازی است. نومّو پس از فرود، نظم را برقرار کرد و هنرهای تمدن را به بشریت آموخت. هنر و آیین دوگون اغلب به این رویدادها ارجاع میدهند؛ برای مثال، برخی بافتههای سبدی نماد کشتی هستند و ماهیت دوقلوی آفرینش در تأکید فرهنگ دوگون بر دوگانگی (مرد/زن، آسمان/زمین) بازتاب مییابد.
اسطورههای دوگون همچنین عنصری کیهانی دارند: تصور تخم کیهانیای که آمّا آن را شکل داد و گشود و خورشید، ماه، ستارگان و همهٔ آفرینش را از آن رها کرد. در یک روایت، آمّا گلولههای گِلی را به تاریکی پرتاب کرد تا ستارگان را شکل دهد و خورشید و ماه را همچون کوزههایی گِلی ساخت ــ «او ستارگان را با پرتاب گلولههای خاک به فضا آفرید. خورشید و ماه را با شکلدادن به دو کاسهٔ سفید سفالی آفرید». بر اساس اسطورهٔ دوگون، خود انسانها را نومّو شکل دادند. اسطورهشناسی دوگون سرشار از نمادپردازی است ــ برای مثال، نومّوها اغلب بهصورت پیکرههایی دوزیست و مارمانند توصیف میشوند و برخی پژوهشگران (بهگونهای مناقشهبرانگیز) دانش دوگون دربارهٔ ستارگان و روایت باستانی سیروس را به یکدیگر پیوند دادهاند. در جامعهٔ دوگون، اسطورهٔ آفرینش زیربنای ساختارهای اجتماعی مهمی است: توضیح میدهد چرا کاهن اعظم آنان (هوگون) بهطور نمادین با ایزد زمین ازدواج کرده است، چرا کیهانزایی دوگون بر توازن دوقلویی (نقشهای مردانه و زنانه) تأکید میکند، و چرا رقصهای نقابدار و کندهکاریهای مشهور آنان ارجاعاتی به موجودات آغازینی چون نومّو در خود رمزگذاری کردهاند. این اسطوره نه همچون تاریخیِ تحتاللفظی، بلکه همچون حقیقتی مقدس فهمیده میشود که نظم جهان و خاستگاه خود دوگونها را در عصری دور توضیح میدهد؛ عصری که در آن نیاکان الهی بر زمین فرود آمدند.
اسطورههای خاستگاه در آفریقای مرکزی (بانتو)#
آفریقای مرکزی خانهٔ صدها قوم بانتوزبان است که زبانها و فرهنگهایشان در اسطوره برخی عناصر مضمونی مشترک دارند. بسیاری از داستانهای خاستگاه بانتو خدایی برتر و آسمانی را دربرمیگیرند که جهان را میآفریند و اغلب کنارهگیری میکند، و نیز مرد نخستین یا نیای نخستینی را که فرهنگ را برای مردم به ارمغان میآورد. دو اسطورهٔ روشنگر از قوم بوشونگو (بوشونگو) در منطقهٔ رود کنگو و قوم فنگ (فن) در ناحیهٔ کامرون/گابن سرچشمه میگیرند.
بوشونگو (بوشونگو): بومبا، خدای آفریننده#
بوشونگوها، گروهی بانتو در جمهوری دموکراتیک کنگوی امروزی، داستانی نمایشی از آفرینش نقل میکنند که در آن خدایی آفریننده و تنها به نام بومبا (که مبومبو نیز نامیده میشود) حضور دارد. در آغاز، جز تاریکی و آب چیزی وجود نداشت و خدای بزرگ، بومبا، در این خلأ سکونت داشت. بومبا گرفتار درد هولناک معده بود. او در اوج رنج، خورشید را بالا آورد و خورشید با آوردن نور، بخشی از آب را خشک کرد و خشکی را پدید آورد. بومبا که همچنان رنج میکشید، ماه و ستارگان را بالا آورد و روشنایی شبانه را پدیدار کرد؛ سپس حیوانات گوناگون نیز از قیهای پیدرپی او بیرون آمدند: پلنگ، تمساح، لاکپشت و دیگران. سرانجام، بومبا نخستین انسانها را از خود بیرون ریخت. در یک روایت آمده است: «روزی بومبا که از دلدرد رنج میبرد، خورشید را بالا آورد… بومبا که هنوز درد داشت، ماه و ستارگان و سپس چند حیوان را بالا آورد: پلنگ، تمساح و لاکپشت… پس از مدتی دوباره بیمار شد و سرانجام چند مرد را بالا آورد که تنها یکی از آنان، به نام یوکو لیما، مانند بومبا سفید بود». این اسطورهٔ زنده و تکاندهنده، آفرینش را همچون فرایندی تقریباً جسمانی از سوی آفریننده به تصویر میکشد. شایان توجه است که حتی این جزئیات را نیز در خود دارد که یکی از مردان نخستین مانند خدا سفید بود؛ امری که بازتاب تلاشی برای توضیح خاستگاه اقوام گوناگون است.
اسطورهٔ بومبا در میان بوشونگوها اغلب بهعنوان نمونهای از آفرینش ex deo (آفرینش از مادهٔ بدن خودِ خدا) در اسطورهشناسی آفریقایی ذکر میشود. این اسطوره تأکید میکند که همهٔ موجودات زنده ــ خورشید، جانوران و انسانها ــ منشأیی مقدس و مشترک دارند، زیرا مستقیماً از بدن بومبا پدید آمدهاند. در فرهنگ بوشونگو، این داستان دیدگاهی از جهان بهمثابهٔ کلیتی انداموار و بههمپیوسته و نیز تصویری از خالقی خیرخواه را برجسته میکند؛ هرچند روش او در آفرینش تا حدی ناخواسته و اتفاقی بوده است. پس از آفرینش، بومبا به نخستین انسانها شکار کردن و ساختن آتش را آموخت و بدینسان فرهنگ را به آنان بخشید. سپس گفته میشود که بومبا، بسیار شبیه deus otiosus («خدای بیکار»)، کناره گرفت و ادارهٔ جهان را به خدایان فروتر یا ارواح نیاکان واگذاشت. این اسطوره که قصهگویان آن را بهصورت شفاهی نقل کردهاند، این اندیشه را تقویت میکند که بشریت، در قیاس با آفرینش پیشین جانوران، موجودی جوان است ــ در واقع، انسانها آخرین آفریدهها بودند، نه نخستین آنها؛ و این امر برای بوشونگوها نشان میدهد که انسانها تنها بخشی از آفرینشی گستردهترند و باید با جهان طبیعی هماهنگ زندگی کنند.
فانگ (Fan): نزامه و مسئلهٔ غرور#
اسطورهای دیگر از قوم فانگ در آفریقای مرکزی، از خدایی سهگانه به نام نزامه سخن میگوید. در کیهانشناسی فانگ، نزامه خدایی واحد با سه وجه یا شخصیت است (شبیه تثلیث): نزامه، مبِره و نِکوا. در آغاز، تنها نزامه وجود داشت و جهان و زمین را آفرید. نزامه که از آفریدهٔ خود خشنود بود، تصمیم گرفت فرمانروایی بر زمین بگمارد و نخست سه حیوان نمونهوار ــ فیل، پلنگ و میمون ــ را آفرید؛ اما چون آنها را ناکافی یافت، این تثلیث الوهی سرانجام انسانی را به صورت خویش ساخت و او را فام نامید (به معنای «قدرت»). قرار بود فام بر جهان فرمانروایی کند. بااینحال، فام مغرور شد و از بزرگداشت آفرینندگان خود دست کشید؛ ازاینرو نزامه آذرخش را بر او فرود آورد تا او و هرچه را ساخته بود نابود کند. چون به فام جاودانگی بخشیده شده بود، بدنش نابودشدنی نبود؛ بنابراین نزامه زمین متروک را در حالی ترک کرد که کالبد فناناپذیر اما بیجان فام بر آن باقی مانده بود.
نزامه که مصمم بود بشری مطیعتر بیافریند، جهان را از نو ساخت. او لایهای تازه از خاک بر روی لایهٔ قدیمی نهاد (که شاید لایههای خاک یا فسیلها را توضیح میدهد) و این بار نخستین مردی جدید به نام سِکومه آفرید که فانی بود. سِکومه افتادن درختی را دید و زنی را از چوب آن درخت ساخت؛ او مبونگوه، نخستین زن، بود. سِکومه و مبونگوه با فرزندان خود زمین را پر کردند. در این روایت فانگ، مضامین آفرینش، نابودی و آفرینش دوباره، و نیز تصور سقوط از فیض به سبب غرور را میبینیم ــ که جالب توجه است با مضامین سنتهای ابراهیمی موازی است، هرچند در قالبی بومی. اسطورهٔ فانگ ارزش فروتنی در برابر خالق را میآموزد و دلیلی برای فانی بودن انسانها ارائه میکند (سکومه عمداً چنان آفریده شد که، برخلاف موجود نخستین، فام، کمغرورتر و فانی باشد). این اسطوره همچنین ویژگیهای طبیعی را توضیح میدهد (مثلاً اینکه چرا فسیلها یا «زمین قدیمی» در زیر سطح زمین وجود دارند ــ که گفته میشود بقایای آفرینش نخستیناند و به زغالسنگ تبدیل شدهاند). در فرهنگ فانگ، بزرگان این داستان را برای القای احترام به اقتدار الوهی و هشدار دادن دربارهٔ نخوت نقل میکنند. این روایت بخشی از مجموعهٔ گستردهتری از باورهای معنوی فانگ است که احترام به نیاکان و ارواح طبیعت را نیز دربرمیگیرد؛ اموری که در میان بسیاری از مردمان بانتو مشترکاند.
اسطورههای خاستگاه در شاخ آفریقا (کوشیتی)#
در شاخ آفریقا، در میان مردمانِ زبانهای کوشیتی، مانند اوروموها و سومالیها، روایتهایی دربارهٔ آفرینش مییابیم که لحنی آشکارا یکتاپرستانه دارند (حتی پیش از گسترش اسلام و مسیحیت). مفهوم خدای یگانهٔ آسمانی و آفریننده ــ که اغلب وااق (یا واک/واکا) نامیده میشود ــ محوری است. این اسطورهها گاه آفریننده را در حال آزمودن نخستین انسانها یا آفریدن آنان به شیوههایی نامتعارف نشان میدهند. نمونهای از فرهنگ عامهٔ کوشیتی در اتیوپی، اسطورهٔ واک (وااق)، آفریننده در میان قوم اورومو، است.
اورومو (اتیوپی): واک و تابوت نخستین مرد#
بر اساس افسانهای اورومویی، واک (که به صورت Waaqa نیز نوشته میشود) خدای برتر بود که در ابرها زندگی میکرد و جهان را آفرید. آفرینش انسان به دست واک، بهگونهای منحصربهفرد، شامل بنمایهٔ رستاخیز است. چنانکه یکی از اسطورههای ثبتشدهٔ آفرینش در اتیوپی نقل میکند: «واک خدای آفرینندهای بود که در ابرها زندگی میکرد… او نیکوکار بود و مجازات نمیکرد. هنگامی که زمین مسطح بود، واک از مرد خواست تابوت خود را بسازد، و وقتی مرد این کار را کرد، واک او را در آن حبس کرد و تابوت را به درون زمین راند. او به مدت هفت سال باعث شد آتش از آسمان ببارد و کوهها شکل گرفتند. سپس واک تابوت را از زیر خاک بیرون آورد و مرد، زنده، از آن بیرون جست». به بیان دیگر، واک ابتدا مرد نخستین را واداشت خود را در تابوتی دفن کند؛ آتش جادویی واک زمین مسطح را با کوهها دگرگون کرد و پس از آن، نخستین مرد بار دیگر از آن بیرون آمد. این رویداد نمایشی شاید نماد گذار از حالت نخستینِ آفرینش به جهانی باشد که آن را میشناسیم (با کوهها و ناهمواریهای زمین)، و نیز نماد تولد دوبارهٔ انسان در جهانی کاملشده.
پس از آنکه نخستین مرد دوباره پدیدار شد، تنها بود. بنابراین واک نخستین زن را نیز به شیوهای شگفتانگیز آفرید: «مرد از تنها زیستن خسته شد؛ پس واک مقداری از خون او را گرفت و پس از چهار روز، خون به زنی تبدیل شد که مرد با او ازدواج کرد». این زوج نخستین فرزندان بسیاری داشتند ــ در مجموع سی فرزند. بااینحال، مرد از داشتن چنین فرزندان فراوانی شرمنده شد و نیمی از آنان را از آفریننده پنهان کرد. واک از این فریب آگاه شد و در پاسخ، ۱۵ فرزند پنهانشده را به جانوران و دیوان تبدیل کرد و تنها ۱۵ فرزندِ پنهاننشده را بهصورت انسان باقی گذاشت. بنابراین این روایت اورومو نهتنها داستان نخستین مرد و زن را بیان میکند، بلکه منشأ جانوران را نیز توضیح میدهد (در این روایت، آنها بهمعنای واقعی کلمه خواهران و برادران انسانها هستند) و برای ارواح شرور نیز خاستگاهی فراهم میآورد («دیوهایی» که از فرزندان پنهانشده پدید آمدند).
اسطورهٔ واک، احترام والای اوروموها به وااقا را بهعنوان خدایی دادگر اما نه خشمگین بازتاب میدهد ــ واک فرزندان پنهانشده را بهعنوان مجازات نمیکشد، بلکه صورتشان را دگرگون میکند. این اسطوره همچنین درسهای اخلاقی در خود دارد: پنهان کردن خانواده از روی شرم به از دست دادن آن میانجامد؛ و انسانها، جانوران و حتی نیروهای فراطبیعی با یکدیگر خویشاوندی دارند. در فرهنگ سنتی اورومو (و دیگر گروههای کوشیتی با باورهای مشابه به وااق)، چنین اسطورههایی با القای همهچیزدانی واک (زیرا او میدانست مرد فرزندانش را پنهان کرده است) و مقدسسازی جهان طبیعی (جانوران بهمعنای واقعی کلمه برادران و خواهران ما هستند و شایستهٔ احتراماند)، اخلاق و نظم اجتماعی را تقویت میکردند. هرچند بسیاری از مردمان کوشیتی بعدها اسلام یا مسیحیت را پذیرفتند، اسطورههای کهن در فرهنگ عامه باقی ماندند و گاه با اندیشههای دینی جدید درهم آمیختند (برای نمونه، اوروموهایی که مسیحی شدند ممکن است واک را همان خدای مسیحی تفسیر کنند). پژوهشگران خاطرنشان میکنند که حتی سومالیها، که برای خدا از واژهٔ ایبه یا وااق استفاده میکنند، اسطورههایی پیشااسلامی دربارهٔ خدای آسمانی داشتند که باران و باروری را کنترل میکرد؛ امری که از میراث مشترک کوشیتیِ اسطورههای یکتاپرستانهٔ آفرینش حکایت دارد.
اسطورههای خاستگاه در آفریقای جنوبی#
مردمان بومی آفریقای جنوبی شامل سانها («بوشمنها») با کیهانشناسی شکارگر ــ گردآورنده، و گروههای بانتو، مانند زولوها، با حکومتهای متمرکزترِ ریشسفیدی و ریاستی، هستند. داستانهای خاستگاه آنان تفاوت چشمگیری با یکدیگر دارند: سانها بر خالقِ نیرنگباز و هماهنگی با جانوران تأکید میکنند، در حالی که اسطورهٔ زولو بر نیای نخستینی تمرکز دارد که از نیها بیرون میآید. بااینحال، هر دو برای فرهنگ اهمیت ژرفی دارند و هنوز در زمینههای معنوی یا آیینی به آنها ارجاع داده میشود.
سانها («بوشمنها»): کاانگ زندگی را از زیر زمین به ارمغان میآورد#
مردمان سان (که بهطور تحقیرآمیز «بوشمن» نامیده میشوند) در ناحیهٔ کالاهاری و کیپ، یکی از کهنترین اسطورهشناسیهای بشری را دارند. داستانهای آفرینش سان بازتاب جهانیاند که در آن انسانها و جانوران زمانی یک جامعه بودند و آزادانه با یکدیگر ارتباط داشتند ــ عصری بهشتی که بر اثر حماقت انسان پایان یافت. در یکی از اسطورههای آفرینشِ سانها، گفته میشود که در آغاز، مردم اصلاً بر سطح زمین زندگی نمیکردند: «زمانی مردم و جانوران با کاانگ (Käng)، استاد بزرگ و سرور تمام زندگی، در زیر زمین زندگی میکردند. در آنجا مردم و جانوران با صلح و آرامش در کنار یکدیگر زندگی میکردند. آنان یکدیگر را میفهمیدند. هیچکس از چیزی محروم نبود و همیشه روشنایی وجود داشت، هرچند خورشیدی در کار نبود». کاانگ، آفرینندهای توانا (که در افسانههای سان اغلب با ایزدِ نیرنگبازِ آخوندک نیایشگر یکی دانسته میشود و در برخی گروههای سان ǀKaggen نیز نامیده میشود)، نقشهای برای آوردن آفریدههایش به جهانِ سطح زمین طراحی کرد.
کاانگ درختی شگفتانگیز آفرید که شاخههایش بر فراز سراسر جهان گسترده میشد. در پای این درخت، سوراخی قرار داشت که قلمرو زیرزمینی را به سطح زمین متصل میکرد. «پس از آنکه آراستن جهان را بهگونهای که میپسندید به پایان رساند، نخستین مرد را از سوراخ بالا آورد. او بر لبهٔ سوراخ نشست و اندکی بعد نخستین زن از آن بیرون آمد. بهزودی همهٔ مردم در پای درخت گرد آمدند… سپس کاانگ به جانوران کمک کرد تا از سوراخ بالا بیایند… آنها همچنان با شتاب از جهان زیرین بیرون میآمدند تا اینکه همهٔ جانوران خارج شدند». بنابراین، درخت کاانگ همچون نردبانی از بهشت زیرزمینی به زمین عمل کرد و انسانها و جانوران با هم به جهان جدید پا گذاشتند.
کاانگ پیش از رفتن، همهٔ مردم و جانوران را گرد آورد و به آنان دستور داد با هماهنگی در کنار یکدیگر زندگی کنند و، از همه مهمتر، به انسانها هشدار داد که آتش نیفروزند، زیرا پیشبینی کرده بود که آتش به فاجعه خواهد انجامید. مدتی همهچیز بهخوبی پیش رفت. اما با فرارسیدن شب (چیزی که در زیر زمین هرگز تجربه نشده بود، زیرا بدون خورشید نیز روشنایی همیشگی وجود داشت)، انسانها ترسیدند و احساس سرما کردند، چراکه مانند جانوران خز و دید شبانه نداشتند. مردم با فراموش کردن هشدار کاانگ، برای گرما و روشنایی آتش افروختند. شعلههای ناگهانی جانوران را وحشتزده کرد؛ موجودات از ترس گریختند و «به غارها و کوهها» پناه بردند، و دوستی نخستین میان انسانها و جانوران گسسته شد. سانها میگویند از آن زمان مردم دیگر نمیتوانند با جانوران سخن بگویند و شکافی میان آنها وجود دارد ــ «ترس جای دوستی شیرینی را گرفته است که زمانی میانشان برقرار بود».
بزرگان سان بهطور سنتی از این داستان برای توضیح نهفقط آفرینش موجودات زنده، بلکه چرایی ضرورت احترام انسانها به حیوانات نیز استفاده میکردند (زیرا در آغاز، ما با یکدیگر خویشاوند بودیم) و همچنین برای توضیح علت ستیز کنونی میان آنها (که ناشی از نافرمانی انسان از نظم الهی است). این اسطوره همچنین حکمتی زیستمحیطی را در خود رمزگذاری کرده است: آتش، هرچند سودمند بود، نشانگر از دست رفتن معصومیت و آغاز بیگانگی انسان با طبیعت بود. در فهم معنوی سان، کاانگ/ǀکاگن چهرهای متناقضنماست ــ گاه بهصورت حقهبازی تصویر میشود که میتواند هیئت خود را تغییر دهد (اغلب به آخوندک یا آنتلوپ اِیلند)، و گاه بهصورت آفرینندهای خردمند. هنر صخرهای و داستانگویی سان اغلب به رخدادهایی از این اسطورهها ارجاع میدهند، مانند آخوندک بهعنوان آفریننده یا نخستین شکار اِیلند (حیوان محبوب کاگن). نسخه نقلشده در بالا از یک داستانگوی سان ثبت شده است و حتی به باوری سان اشاره میکند که «نهتنها گیاهان و حیوانات زندهاند، بلکه باران، تندر، باد، چشمه و غیره نیز زندهاند… در درون، روحی زنده وجود دارد که ما نمیتوانیم آن را ببینیم» ــ جهانبینیای که از اسطوره خاستگاه آنان درباره نیروی حیاتی مشترک پدید آمده است. برای سان، داستان آفرینش منشوری برای جهانبینیای است که در آن هر عنصر طبیعت از روح و خویشاوندی برخوردار است و هر کنش برهمزننده انسان (مانند افروختن آن نخستین آتش) میتواند تعادل را بر هم بزند.
زولو: اونکولونکولو ــ نخستین نیای برخاسته از نیها#
زولوهای آفریقای جنوبی، که مردمانی بانتو هستند، اسطورهای درباره خاستگاه دارند که بر اونکولونکولو متمرکز است؛ نامی که بهمعنای لفظی «بزرگِ بزرگ» است و هم نخستین انسان و هم، بهنوعی، چهرهای آفریننده بهشمار میرود. در سنت زولو که در سده نوزدهم (ازجمله بهدست مبلغ مذهبی، هنری کالوی) ثبت شده است، گفته میشود اونکولونکولو در سپیدهدم زمان از بستری از نیها پدیدار شد. در روایتی آمده است: «مردی و زنی پدید آمدند. نام هر دوی آنان اونکولونکولو بود. آنان از یک نی، همان نیای که در آب است، پدید آمدند. نی را اومولینقانقی ساخته بود. اومولینقانقی موجب روییدن علف و درختان شد؛ او همه حیوانات وحشی، دامها و حیوانات شکارشدنی را آفرید…». در اینجا اومولینقانقی (بهمعنای «آنکه در همان آغاز وجود داشت») آفریننده قادر مطلقی است که گیاهان، حیوانات و نی (اوهلانگا) را پدید آورد؛ همان نیای که نخستین انسانها از آن به وجود آمدند. جالب آنکه این نسخه، هم مرد نخستین و هم زن نخستین را «اونکولونکولو» مینامد و بدینسان نشان میدهد که این مفهوم به نیای نخستین اشاره دارد، نه به فردی واحد با جنسیت مشخص. در روایتهای دیگر، اونکولونکولو صراحتاً مرد، نخستین انسان، معرفی میشود و همسری اختیار میکند که همراه او نیای نسل بشر میشوند. زولوها میگویند اونکولونکولو در آغاز جهان «از اوتلانگا جدا شد» (از بستر نیها).
پس از آنکه اونکولونکولو بر زمین پدیدار شد، به همه چیز نام داد و به انسانهای نخستین آموخت چگونه زنده بمانند. چنانکه در روایتی آمده است، اونکولونکولو حیوانات را نامگذاری کرد، آتش را نزد مردم آورد و فنون آشپزی، شکار و کشاورزی را به آنان آموخت: «او به همه چیز نگریست و گفت: “نام هر چیز فلان و بهمان است.” … او به مردم گفت چگونه آتش درست کنند و غذا بپزند و گفت: “… گوشت را هنگامی بخورید که با آتش آماده شده باشد.”». اونکولونکولو در دین زولو پرستش نمیشود ــ تا زمان ثبت تاریخ، زولوها عمدتاً به پرستش ارواح نیاکان (آمادلوُزی) و اذعان به خدای آسمان، اونکولونکولو (که تحت تأثیر مبلغان مذهبی، اغلب با خدای مسیحی یکی دانسته میشد)، روی آورده بودند. در واقع، خبررسانان زولو در دهه ۱۸۰۰ به پژوهشگران گفتند که اونکولونکولو «نخستین موجود آفریدهشده بود؛ او ما انسانها را ساخت و همه چیز به ما داد، اما اکنون دیگر رفته است». آنان به اونکولونکولو دعا نمیکردند؛ در عوض، به ارواح نیاکان نزدیکتر و به «خداوند آسمان» (که شاید مفهومی جداگانه و شبیه خدای آسمان بوده است) احترام میگذاشتند. این امر نشان میدهد که در اندیشه زولو، اونکولونکولو نیایی دوردست بود ــ موجودی مهم بهعنوان سرچشمه انسانیت (و در برخی روایتها، دودمان سلطنتی زولو)، اما نه خدایی فعال در زندگی روزمره.
اسطوره آفرینش زولو همچنین درونمایههای برآمدن (از نیها) و گاه آفتابپرست و مارمولکی را دربرمیگیرد که خدا آنان را با پیامهای جاودانگی و مرگ فرستاد. در برخی روایتهای عامهپسند، ایزد آسمان ابتدا آفتابپرست را با این پیام فرستاد که انسانها برای همیشه زندگی خواهند کرد، اما آفتابپرست درنگ کرد؛ مارمولک با این پیام رسید که انسانها خواهند مرد و پیام او زودتر به مردم رسید ــ و بدینسان مرگ وارد جهان شد. این درونمایه در فرهنگ عامه بانتو بسیار گسترده است، هرچند روایت زولو اغلب بیشتر بر خود اونکولونکولو تمرکز دارد.
در فرهنگ زولو، تصویر برخاستن از نیها («اوتلانگا» بهمعنای سرچشمه/نی) نمادپردازی نیرومندی دارد. این تصویر با تصور برآمدن زندگی از آب و مرداب ــ که نماد باروری است ــ پیوند مییابد. رقص نی (اومخوسی وومهلانگا) در سنت سوازی و زولو، گرچه در عمل ارتباطی با این موضوع ندارد، همان نمادپردازی نی درخصوص نوزایی و پاکی را به اشتراک میگذارد. پادشاهان زولو در دوران پیش از استعمار گاه تبار خود را به اونکولونکولو میرساندند تا حکومتشان را برخوردار از مشروعیت الهی جلوه دهند. تفسیرهای مدرن زولو، بهویژه تحت تأثیر مسیحیت، گاه اونکولونکولو را با آدم کتاب مقدس یا با خدا درهم میآمیزند، اما روایت سنتی اونکولونکولو را نخستین نیا میداند. تأکید اسطوره بر نخستین نیا، نه خدای آفریننده، بازتابدهنده تمرکز گستردهتر فرهنگ بانتو بر بزرگداشت نیاکان است ــ آنچه در زندگی دینی اهمیت دارد، پیوند با نیاکان نخستین (و از طریق آنان، با عطایای آفریننده) است.
اسطورههای خاستگاه در شمال آفریقا#
اسطورههای بومی شمال آفریقا نسبت به اسطورههای مناطق دیگر کمتر شناخته شدهاند؛ بخشی از این امر به جذب زودهنگام آنها در سنتهای مکتوب مدیترانه باستان و بعدها فرهنگهای اسلامی بازمیگردد. بااینحال، سنتهای شفاهی بربر (آمازیغ) و اسطورههای نیلوتیِ دره نیل روایتهای شگفتانگیزی درباره آفرینش ارائه میکنند. این روایتها اغلب دربردارنده تصاویر کیهانی (تخممرغ، جدایی آسمان و زمین) یا توضیحاتی برای تنوع انسانها هستند. در اینجا بر یک دیدگاه آمازیغ (بربر) و یک دیدگاه نیلوتی تمرکز خواهیم کرد.
آمازیغ (بربر): تخم کیهانی و خدای برین#
مردمان آمازیغ (بربر)، که در مراکش، الجزایر، تونس، لیبی و نواحی فراتر از آن پراکندهاند، روایتهای اسطورهایای دارند که به جهانبینی پیشااسلامی و پیشامسیحی بازمیگردد. هرچند بسیاری از داستانهای مشخص در گذر زمان از میان رفته یا در سنتهای تلفیقی ادغام شدهاند، پژوهشگران به برخی درونمایههای تکرارشونده در روایتهای بربر درباره آفرینش اشاره کردهاند. یکی از ایدههای برجسته، ایده خدای برین است (که گاه با ایزد باستانی آسمان یکی دانسته میشود یا حتی با آمون مصری درآمیخته است) که جهان را میآفریند. بر اساس گزارشی از یک پژوهشگر میراث آمازیغ، «یکی از داستانهای شناختهشده آفرینش [در میان بربرها] حول شخصیت خدای برین میگردد که گاه “آمون” نامیده میشود. بر پایه باورها، آمون جهان و همه موجودات زنده را آفرید. روایت دیگری از آفرینش کیهان را حاصل یک تخم توصیف میکند؛ تخم کیهانی از هم جدا شد تا آسمانها و زمین را پدید آورد.»
درونمایه تخم کیهانی چشمگیر است و با اسطورههای آفرینش در دیگر نقاط جهان (ازجمله تخم کیهانی در اسطوره دوگونها یا آفرینش هرمُپولیتیِ مصر باستان که در آن تخمی آغازین وجود داشت) همخوانی دارد. در بستر آمازیغ، میتوان روایتی را تصور کرد که در آغاز، تخمی آغازین یا گویی نخستین وجود داشت که شکافت ــ آسمان از یک بخش و زمین از بخش دیگر شکل گرفت. چنین تصاویری نشان میدهند که آمازیغها خود جهان را همچون موجودی زنده میدیدند که زاده شده است.
اسطورهای دیگر از آمازیغ که در فرهنگ عامه کابیل (در شمال الجزایر) ثبت شده است، از انسانهایی سخن میگوید که در اصل در جهان زیرین یا فضایی محصور زندگی میکردند؛ موضوعی که تا حدی به اسطوره سان درباره برآمدن از زیر زمین شباهت دارد. در این روایت کابیل آمده است: «در آغاز، همه انسانها زیر زمین زندگی میکردند. مردی و زنی وجود داشتند، اما آنان از تفاوت جنسیتی خود آگاه نبودند. آن زوج به سطح زمین آمدند…» (باقی داستان شرح میدهد که آنان سرانجام یکدیگر را میشناسند و زادآوری را آغاز میکنند و بدینسان جهان را جمعیت میبخشند).[1] این روایت بر برآمدن و ناآگاهی آرمانشهری از تفاوت جنسی تأکید دارد؛ ناآگاهیای که پس از رفع شدن، به آغاز جامعه میانجامد.
همچنین به زنی نخستین در اسطورهشناسی آمازیغ، به نام سِتّوت (یا سِتلوت)، ارجاعهایی داریم که در افسانههای شفاهی گاه «نخستین مادر جهان» نامیده میشود. سِتّوت چهرهای نیرومند، اما خطرناک، به تصویر کشیده میشود ــ گونهای ساحره نخستین. برخی داستانها میگویند سِتّوت نخستین کسی بود که پا بر زمین گذاشت و از جهان زیرین برآمد؛ او با افکندن پلک یک قوچ در آتش، خورشید را آفرید[2]. قطعات دیگری از روایتها حاکی از آناند که او قربانیهای انسانی طلب میکرد؛ این امر نشان میدهد که او مادری نیکخواه نبود، بلکه آفرینندهای هراسانگیز بود. این چهره ممکن است بازماندهای از ایزدبانوی مادر یا چهره جادوگرِ پیشاتاریخی در اسطورهشناسی بربر باشد که داستانهایش در جوامع کوهستانی دوام آورده است.
در فرهنگ آمازیغ، این اسطورهها ــ هرچند بهندرت مستند شدهاند ــ تمثیلی فهمیده میشوند. داستان خدای برین، آمون، با پرستش شناختهشده خدای آسمان در میان بربرهای باستان همخوان است (برای نمونه، لیبیاییهای باستان خدایی برین را میپرستیدند که رومیان او را ژوپیتر آمون مینامیدند). داستان تخم کیهانی، باور به آشوبی آغازین را منتقل میکند که نظم را به وجود میآورد؛ درونمایهای که در اندیشههای آفرینش مصر و یونان باستان نیز حضور دارد و شاید نشانگر تأثیرات میانفرهنگی در مدیترانه باشد. در همین حال، انسانهای زیرزمینیِ برآمده و ماجراهای سِتّوت به داستانگویی بربرِ محلیتر اشاره دارند و بر جادو، دگرگونی و آغاز رسوم اجتماعی (مانند شناخت ازدواج، پایان دادن به قربانی انسانی و غیره در آن داستانها) تأکید میکنند. متأسفانه، بهسبب چیرگی ادیان وارداتی و نبود اسناد مکتوب اولیه، بخش بزرگی از روایتهای آمازیغ درباره آفرینش از گزارشهای شفاهی پراکنده بازسازی شده است. امروزه، تلاشهای احیای فرهنگی آمازیغ این داستانها را گردآوری میکنند تا دیدگاهی منحصربهفرد از شمال آفریقا درباره چگونگی آغاز جهان حفظ شود.
مردمان نیلوتی (دره نیل): آفرینندگان گِلی و نخستین دامها#
مردم «نیلوتیک» به گروههایی گفته میشود که عمدتاً در امتداد رود نیل و تا سودان جنوبی، اوگاندا، کنیا و تانزانیا پراکندهاند ــ و غالباً جوامعی دامدار با فرهنگهای گاومحور هستند (برای مثال، دینکاها، نوئرها، شیلوکها، ماساییها و مانند آنها). اسطورههای خاستگاه آنان اغلب شامل ایزد برتر آسمانی و آفرینش ویژهٔ انسانها (و گاوها) از مواد زمینی است.
یکی از نمونهها به شیلوکهای سرزمینی مربوط میشود که امروزه سودان جنوبی نام دارد. اسطورهٔ شیلوک میگوید آفریننده، جوک (یا جُک)، در سراسر جهان سفر کرد و انسانها را از گلهایی با رنگهای گوناگون شکل داد. «شیلوکهای منطقهٔ نیل، برای نمونه، داستانی نقل میکنند که در آن نوع بشر از گل ساخته میشود. در هر منطقهای از جهان که آفریننده در آن سفر کرد، او انسانها را از موادی که در دسترس بود آفرید؛ برخی را سفید، برخی دیگر را سرخ یا قهوهای، و شیلوکها را سیاه آفرید.» به بیان دیگر، هنگامی که خدای آفریننده در اروپا بود، از خاکی بهرنگ روشن برای ساختن مردم سفیدپوست استفاده کرد؛ در آسیا، از خاکی مایل به سرخ برای مردم آسیایی؛ و در سرزمین شیلوک، از گل غنی و تیره برای شیلوکها (مردم سیاهپوست). آفریننده پس از شکل دادن این انسانها، «سپس قطعهای از زمین برداشت و برای آنان بازوها، چشمها و مانند آن ساخت» و بدنهایشان را جزءبهجزء پدید آورد. این اسطوره در عین توضیح دادن تنوع انسانی، جایگاه شیلوکها را در مرکز آفرینش تثبیت میکند (زیرا آفریننده آنان را در آخر و با مراقبتی سنجیده آفرید). این اسطوره همچنین نظامی ارزشی را بازتاب میدهد: در یکی از روایتهای شیلوک آمده است که آفریننده نخست اندامها را برای کار، سپس حواس، و در آخر گفتار را به آنان داد؛ امری که تلویحاً نشان میدهد در فرهنگ شیلوک، بهرهوری و کار بیش از سخنگوییِ بیهوده ارزش دارد.
اسطورهای نیلوتیک دیگر، که از دینکاهاست، دربارهٔ نخستین مرد، گارانگ، و نخستین زن، آبوک، است. آفریننده (نیالیک) در ابتدا به آنان اجازه داد در نزدیکی آسمان زندگی کنند و فقط روزانه یک دانه برای خوردن داشته باشند. هنگامی که آبوک کوشید دانهٔ بیشتری بکارد تا غذای بیشتری داشته باشد، بهطور تصادفی خشم آفریننده را برانگیخت (یا در برخی روایتها، با کجبیل خود به او ضربه زد) و نیالیک را واداشت تا به بلندی آسمانها عقبنشینی کند و ریسمانی را که آسمان و زمین را به هم متصل میکرد قطع کند. این امر توضیح میدهد که چرا خدا اکنون دور است و چرا انسانها باید برای غذای خود رنج بکشند (زیرا فراوانیِ آسان از دست رفته است). این اسطوره همچنین مرگ را وارد روایت میکند ــ در بسیاری از اسطورههای نیلوتیک، عقبنشینی خدای برتر با خاستگاه مرگ و رنج پیوند دارد.
ماساییها (کنیا/تانزانیا)، که آنان نیز مردمی نیلوتیکاند، روایت میکنند که آفریننده، اِنکای (یا اِنقای)، زمانی به انسانها نزدیک بود و از طریق پلی جادویی برای گاوها از آسمان، گاو را به آنان بخشید. در یکی از داستانها، اِنکای گاوها را از آسمان و در امتداد بندی چرمی به سوی ماساییها فرستاد. اما گروه دیگری از انسانها که حسادت میورزیدند، ریسمان را بریدند و بدینترتیب جریان گاوها از آسمان پایان یافت. در نتیجه، ماساییها تنها صاحب گاوهایی شدند که تا آن زمان فرستاده شده بودند؛ از همین رو ماساییها تا امروز گاوها را هدایایی مقدس میدانند و خود را سرپرستانی منصوب از جانب خدا برای همهٔ گاوهای روی زمین تلقی میکنند. این اسطوره ماساییها را همچون قومی برگزیده معرفی میکند و برای شیوهٔ زندگی دامدارانهٔ آنان منشأیی مقدس فراهم میآورد.
در میان اسطورههای خاستگاه نیلوتیک، این اندیشه مشترک است که نخستین انسانها مستقیماً به دست خدا (اغلب از گل یا گلولای) ساخته شدند و گاوها نیز بهطور ویژه آفریده شدند یا بهمنزلهٔ امانتی به انسان سپرده شدند. در این فرهنگهای دامدار، گاو بهمنزلهٔ زندگی است ــ تا آنجا که در زبان نوئر، واژهٔ «سرگین گاو» با واژهٔ «برکت» یکسان است. این اسطورهها همچنین غالباً با از دست رفتن بهشت سروکار دارند: توضیحی برای اینکه چرا انسانها دیگر در کنار خدا راه نمیروند یا چرا مرگ را تجربه میکنیم. برای شیلوکها، خودِ عمل آفرینش اقوام گوناگون را از یکدیگر متمایز میکند، اما در عین حال انسانیتی جهانشمول را زیر فرمان یک خدا نشان میدهد. برای دینکاها و ماساییها، خطا یا بدخواهی انسان موجب گسست از امر الهی شد؛ ازاینرو اکنون مردم باید آیینهایی (مراسم باران و مانند آن) اجرا کنند تا با خدای آسمانیای ارتباط برقرار کنند که زمانی نزدیک بود. این داستانها هنوز در کنار آتشهای شامگاهی و در مراسم مهم نقل میشوند و هنجارهای اجتماعی را تقویت میکنند (برای مثال، احترام گذاشتن به غذای مقرر، خشمگین نکردن خدا از طریق طمع، گرامی داشتن گاوها و ارج نهادن به کاری که به دستها سپرده شده است). حتی با گسترش مسیحیت و اسلام در مناطق نیلوتیک، بسیاری از این جوامع اسطورههای آفرینش خود را با یکی دانستن آفرینندهٔ اسطوره با خدای کتاب مقدس در خود ادغام میکنند و بدینسان روایتهای کهن را در چارچوبی الهیاتیِ جدید حفظ میکنند.
تحلیل تطبیقی: مضامین در مناطق گوناگون#
با وجود تنوع فرهنگی عظیم آفریقا، برخی مضامین مشترک و تقابلهای تأملبرانگیز از این اسطورههای خاستگاه پدیدار میشود:
آفرینندهٔ برتر و خدای آسمانیِ دوردست: در تقریباً هر منطقهای، مفهومی از یک آفرینندهٔ برتر وجود دارد که غالباً با آسمان پیوند دارد: اولورون/اولودوماره برای یوروباها، آما برای دوگونها، واک برای اوروموها، اومولینقانقی برای زولوها، آمون یا خدای برتر دیگری برای آمازیغها، و نیالیک برای اقوام نیلوتیک. این ایزد آفرینش را آغاز میکند، اما پس از آن غالباً دور میشود. این امر بازتابدهندهٔ تصور گستردهٔ آفریقایی از deus otiosus، یعنی خدای برتری است که کناره میگیرد و امور جهان را به خدایان فرودستتر یا نیاکان وا میگذارد. برای مثال، اولودومارهٔ یوروبا بهندرت مستقیماً پرستیده میشود؛ یوروباها بر میانجیها (اوریشاها) تمرکز میکنند ــ به همین ترتیب، زولوها میگفتند اونکولونکولو از فعالیت بازایستاده است و آنان در عوض نیاکان را گرامی میدارند. این اندیشه شاید از این تجربه سرچشمه گرفته باشد که اگرچه آفریننده جهان را آفریده است، زندگی روزمره (باران، باروری و سلامت) ظاهراً بیشتر به ارواح فرودست یا نیاکان فرد وابسته است؛ بنابراین آنان به کانون آیینها تبدیل میشوند.
نیاکان نخستین و قهرمانان فرهنگی: بسیاری از اسطورهها نیای نخستینی را معرفی میکنند که غالباً حامل فرهنگ است. اودودووا برای یوروباها نهتنها خشکی را میآفریند، بلکه سلطنت را بنیان میگذارد و تبارهای یوروبا را در هم میتند. اونکولونکولو برای زولوها نام حیوانات را تعیین میکند و به انسانها ساختن آتش و ابزار را میآموزد. در اسطورههای نیلوتیک، نیاکان نخستین گاه نخستین گاوها یا نخستین دانهها را از خدا دریافت میکنند و به فرزندان خود گلهداری و کشاورزی میآموزند. این بنیانگذاران اسطورهای میان قلمروهای الهی و انسانی پیوند برقرار میکنند: خدایان آنان را میآفرینند (یا نیمهخدا هستند)، اما در عین حال کاملاً «انسان»اند، زیرا خانواده تشکیل میدهند، بر جوامع فرمان میرانند یا حتی مرتکب اشتباهاتی میشوند که بر سراسر بشریت اثر میگذارد (همانند داستان دینکاییِ گارانگ و آبوک که پیوند با آسمان را قطع کردند). در فرهنگهایی که فاقد نوشتار باستانیاند، این چهرههای افسانهای همچون تاریخی اسطورهای عمل میکنند و ساختارهای اجتماعی را مشروعیت میبخشند. برای نمونه، سازماندهی یک روستای دوگون و نقش کاهن هوگون با تبار آنان از آموزههای نومو مشروعیت مییابد؛ یک اوبای یوروبا (پادشاه) نیز اقتدار خود را با پیوند دادن تبارش به اودودووا مشروعیت میبخشد.
جغرافیای کیهانی ــ آب، نیزار و زیرزمین: مضمونی برجسته، آبها یا مردابهای آغازینی است که زندگی از آنها پدیدار میشود. اسطورهٔ یوروبا با وجود تنها آب در زیر آغاز میشود، تا اینکه اوباتالا خشکی را میآفریند. اسطورههای زولو و چندین اسطورهٔ بانتویی دیگر از نیهایی در بستری مردابی (اوتلانگا) سخن میگویند که گهوارهٔ نخستین زندگی بوده است. در داستانهای غرب و مرکز آفریقا، گاه آفریننده بر روی آبها یا بالای آنها حرکت میکند (همانند اسطورهٔ بوشونگو با بومبا بر فراز آب، یا داستان اِفیکهای نیجریه که در آن آفریننده نخستین انسانها را از آسمان به آب میفرستد). در همین حال، ظهور از زیرزمین در برخی اسطورههای جنوبی (سان و قبایلی) و حتی در برخی اسطورههای شمال آفریقا حضور دارد. این مضمون نشان میدهد که زمانی جهانِ سطحی هنوز برای سکونت آماده نبوده است، تا اینکه رویدادی (درخت کانگ، یا صرفاً فرارسیدن زمان مناسب) به انسانها و حیوانات اجازه داد از آن بیرون آیند. استفاده از درخت در اسطورهٔ سان بهمنزلهٔ نردبان، و زنجیر یا ریسمان در اسطورههای یوروبا، دوگون و بسیاری از اسطورههای آفریقایی دیگر، اندیشهٔ وجود پیوندی میان آسمان و زمین را در آغاز برجسته میکند ــ پیوندی که بعدها از میان رفت یا گسسته شد. بسیاری از فرهنگها داستانی دربارهٔ پیوندی گسسته دارند: ریسمان مسی دوگونها و داستانهای زولو/نوئر/ماسایی دربارهٔ ریسمانی به سوی آسمان که بریده شد، نمونههایی از این امر هستند. این موضوع غالباً نماد جدایی کنونی انسان از همسخنی مستقیم با امر الهی است.
نقش حیوانات: حیوانات شخصیتهایی محوری در اسطورههای خاستگاه آفریقا هستند. در داستان بوشونگو، حیوانات حتی پیش از انسانها آفریده میشوند و انسان تنها یکی دیگر از آفریدگان پدیدآمده است. در داستان سان، انسانها و حیوانات در اصل یک جامعه بودند و تنها بعدها از یکدیگر جدا شدند. در جاهای دیگر، حیوانات خاص در نقش پیامرسان یا مشارکتکننده ظاهر میشوند: در اسطورهٔ یوروبا، مرغی وجود دارد که زمین را میگستراند؛ در بسیاری از اسطورههای بانتویی، آفتابپرست و مارمولک در داستان مرگومیر نقش دارند؛ و نوموهای اسطورهٔ دوگون اغلب ماهیگون توصیف میشوند که بر نمادپردازی حیوانات آبزی تأکید دارد. این امر بازتاب آن است که کیهانشناسیهای آفریقایی عموماً میان انسان و طبیعت جدایی شدیدی قائل نیستند ــ همهٔ موجودات زنده بخشی از یک آفرینش واحدند. در نتیجه، بسیاری از فرهنگهای سنتی آفریقا تابوها و توتمهایی مرتبط با حیوانات دارند (برای مثال، قبیلههایی که خود را از نسل نیای حیوانی معینی میدانند یا آسیب رساندن به گونهای را که خویشاوند تلقی میشود ممنوع میکنند). اسطورهها مبنای این امر را فراهم میکنند: اگر، برای نمونه، حیوانات بهمعنای واقعی کلمه خواهران و برادران ما باشند (همانند داستان اورومویی که در آن کودکان پنهانشده به حیوانات تبدیل شدند)، در این صورت رفتار محترمانه با آنان وظیفهای مقدس است.
- خاستگاه تفاوتها (قومیتها، زبانها، مرگ): شماری از اسطورهها میکوشند خاستگاه تفاوتهای انسانی ــ مانند رنگ پوست، زبانها و رسوم ــ را توضیح دهند. دیدیم که روایت شیلوک، رنگ را به نوع گِلی که به کار رفته است نسبت میدهد. روایت دیگری از غرب آفریقا (از منطقهٔ کامرون) که در بالا بهتفصیل نیامده است، میگوید نخستین زوج، کودکان گِلی را در آتش میپختند و هنگامی که خدا نزدیک میشد، آنها را پنهان میکردند؛ کودکانی که بیش از حد نزدیک آتش مانده بودند، تیرهپوست شدند، آنهایی که اندکی پخته شده بودند روشنپوست شدند، و به همین ترتیب؛ بدینسان روایتی اسطورهای از نژادها پدید آمد. این داستانها، هرچند از نظر علمی نادرستاند، پیامی ضمنی در خود دارند مبنی بر اینکه همهٔ انسانها خاستگاه یکسانی دارند (گِل، یا ارادهٔ آفریننده) و تنها شرایطی سطحی به تفاوتهای میان آنان انجامیده است ــ که اغلب با این آموزه همراه است که همهٔ مردم در نهایت برابرند (چنانکه یکی از داستانها در پایان میگوید، غربآفریقاییها میگویند این نشان میدهد که همهٔ انسانها، فارغ از رنگ، برابر آفریده شدهاند). خاستگاه مرگ نیز موضوعی رایج است: در بسیاری از اسطورههای آفریقایی، مرگ ویژگی آغازین زندگی نیست، بلکه در نتیجهٔ اشتباه یا انتخابی پدید میآید. برای نمونه، برخی اسطورههای بانتو، آفتابپرست تنبل را (که در آوردن خبر زندگی جاودان تأخیر کرد) و مارمولک شتابزده را (که مرگ را اعلام کرد) مقصر میدانند ــ و بدینسان میرسانند که مرگ تصادفی بوده یا از نقض فرمانی پدید آمده است، نه اینکه امری اجتنابناپذیر باشد. این امر اغلب هم مایهٔ تسلی است (با القای اینکه مرگ نقشهٔ نخستین آفریننده نبوده است) و هم هشداری است (انسان باید از دستورهای الهی اطاعت کند، وگرنه با پیامدهایی سخت روبهرو خواهد شد).
- سیلابها و نوزاییها: شماری از اسطورههای آفریقایی شامل روایتهای سیل یا چرخههای نابودی ــ نوزایی هستند. اسطورهٔ یوروبا که در بالا آمد، از سیل عظیمی سخن میگوید که ایزدبانوی دریا، اولوکون، برای مجازات غصب قلمرو خود به دست اوباتالا فرستاد ــ روایتی که تقریباً یادآور اسطورههای سیل در سراسر جهان است. داستان فانگ بهصراحت از نابودی آفرینش نخستین بر اثر آذرخش و نوزایی آن با آفرینشی دوم سخن میگوید. این روایتها نشان میدهند که آفرینش شاید رویدادی یگانه نبوده است؛ بلکه دورهها یا عصرهایی وجود داشتهاند ــ عصر خدایان، عصر نیاکان اسطورهای و عصر کنونی انسانها. این اسطورهها همچنین بازتاب تجربههای واقعی (سیلها و بلایا) هستند که جوامع ناگزیر بودند آنها را بر اساس ارادهٔ الهی یا چرخههای کیهانی توضیح دهند.
- انتقال و زمینهٔ فرهنگی: شیوهٔ درک این اسطورهها در فرهنگهایشان میتواند متفاوت باشد ــ برخی روایتهای مقدسی هستند که در زمینههای آیینی آموزش داده میشوند و برخی دیگر قصههای عامیانهای هستند که برای آموزش اخلاقی نقل میشوند. برای نمونه، در میان دوگونها، کیهانزایی دانشی رازآمیز است که در جریان آیینهای تشرف (مانند آیین سیگوی هر 60 سال یکبار) آموزش داده میشود و با نمادهای منحصربهفرد آنان در ارتباط با اخترشناسی پیوند دارد. در مقابل، ممکن است مادربزرگی زولو، بدون آنکه این سخن بخشی از آیینی رسمی باشد، بهسادگی به کودکان بگوید: «ما از یک نیزار آمدیم»، زیرا در معنویت زولو، نیاپرستی کانون توجه است، نه آفرینش. تأثیر اسلام و مسیحیت نیز جذب شده است: بسیاری از مردم ممکن است این داستانها را «باور نیاکان ما» بازگو کنند، در حالی که شخصاً از یک دین جهانی پیروی میکنند. بااینحال، این اسطورهها همچنان کلیدی برای هویت فرهنگیاند. اغلب در ضربالمثلها، نامهای سنتی و هنرها به آنها ارجاع داده میشود. برای نمونه، کیهانشناسی نامگذاری یوروبا شامل نامهایی مانند اولوفِمی («خدا مرا دوست دارد») است که باور آنان به آفرینندهای مهرورز را بازتاب میدهد؛ آفرینندهای که اودودووا را فرستاد. رقصهای نقابدار دوگونها نومو و موجودات نخستین را به تصویر میکشند. اشعار ستایشی زولو به «نیزار نیاکان» اشاره میکنند. این اسطورهها همچون دیانای فرهنگی دوام آوردهاند.
در مقایسهٔ مناطق مختلف، تفاوتهایی نیز میبینیم: داستانهای غرب آفریقا (برای مثال، یوروبا و دوگون) اغلب ایزدان متعددی با نقشهای پیچیده را در خود جای میدهند؛ در مقابل، بسیاری از اسطورههای جنوب و شمال/شرق آفریقا به یکتاپرستی یا دوگانهباوری گرایش دارند (آفرینندهای یگانه، یا آفریننده در برابر حیلهگر). این امر شاید ناشی از انتشار تاریخی اندیشهها باشد ــ برای مثال، مفهوم «واَق» در شاخ آفریقا احتمالاً پیش از اسلام وجود داشته، اما ممکن است تماسهای نخستین با ادیان ابراهیمی آن را تقویت کرده باشد. حضور تخم کیهانی در داستانهای دوگون و آمازیغ میتواند حاکی از تبادلات باستانی در سراسر صحرا یا تحول موازی باشد. و در حالی که برخی فرهنگها (دوگون و سان) بر نگرشی فلسفیتر یا جانباورانه تأکید میکنند ــ برای نمونه، دوگونها ستارگان را بدن آمّا میدانند و سانها در عناصر طبیعی ارواح میبینند ــ فرهنگهای دیگری مانند زولوها و نیلوتها روایتی تبارمحور دارند که بر دودمان و دستورالعملهای عملی زندگی تمرکز میکند (برای مثال، چگونگی کشت ذرت، چنانکه در داستان زولو دربارهٔ نخستین مردی که به نخستین زن آرد کردن غله را آموخت آمده است).
نتیجهگیری#
اسطورههای خاستگاه آفریقایی، از ساحل یوروبا تا صحرا، از کالاهاری تا نیل، بینشهایی ژرف دربارهٔ چگونگی تصور مردمان گوناگون از آغاز جهان و جایگاه خود در آن ارائه میکنند. این داستانها صرفاً خیالپردازی نیستند؛ آنها حاملان دانش فرهنگیاند. جوامع آفریقایی، از طریق زبانی نمادین و شخصیتهایی بهیادماندنی ــ خواه خدایی که خورشید را بالا میآورد، آخوندکی که مردم را از دل زمین بیرون میراند، یا مردی که از یک نیزار بیرون میآید ــ درک خود را از حقایق بنیادین رمزگذاری کردهاند: وحدت زندگی، نظم اخلاقی جهان، قداست نیاکان و رازهای مرگ و گوناگونی.
هر اسطوره نشان محیط و تاریخ مردمی را بر خود دارد که آن را نقل کردهاند. دوگونها که در میان صخرههای مالی و زیر نظر ستارگان زندگی میکردند، نمایشی آسمانی از نظم و آشوب را تصور کردند. نیلوتهای دامدار که پیوسته زیر آسمان پهناور از گاوهای خود مراقبت میکردند، خدا را چنین دیدند که انسانها را از گِل شکل میدهد و گاوها را از آسمان پایین میفرستد. بانتوهای ساکن جنگل، آفرینش را با بیانی خاکی و تنمند تصور کردند (بیماری خدایی که زندگی را به وجود میآورد) و نسبت به غرور هشدار دادند. سانها که در پیوندی نزدیک با طبیعت زندگی میکردند، زمانی را تصور کردند که در آن با حیوانات وحدتی کامل داشتند و هشدار دادند که یک تخطی میتواند جهان را دگرگون کند. داستانهای بربر، که وارث شنزارهای صحرا و شبهای واحهاند، با زبان تخمهای کیهانی و قلمروهای پنهان سخن گفتند و گرایشهای هم زاهدانه و هم عرفانی را بازتاب دادند.
با مطالعهٔ این اسطورههای خاستگاه، پژوهشگران و خوانندگان به عمق فلسفی و غنای شاعرانهٔ میراث شفاهی آفریقا پی میبرند. در زمینهٔ دانشگاهی، این روایتها منابع نخستین کیهانشناسی بومی دانسته میشوند: برای نمونه، روایت آفرینش یوروبا که در بالا به آن استناد شد، از سنت شفاهی و ابیات فالگیری ایفایِ ثبتشده به دست کاهنان یوروبا گردآوری شده است؛ اسطورهٔ دوگون را مارسل گریول در سال 1947، از زبان پیر نابینایی به نام اوگوتِمِلی، بهگونهای مشهور رونویسی کرد و این متن نمایندهٔ کتاب مقدس شفاهی دوگونهاست؛ داستان سان از راویان خوی در سدهٔ 19 گردآوری شد (بهویژه به دست ویلهلم بلیک و لوسی لوید) و بعدها پژوهشگرانی چون A. Lewis-Fahs & D. Spoerl آن را بازگویی کردند و صدای بزرگان سان را حفظ کردند؛ روایتهای زولو را قومنگاران ــ مبلغان مذهبی، مانند هنری کالوِی، در دههٔ 1860، ثبت کردند؛ کسانی که با سنتگرایان زولو دربارهٔ اونکولونکولو مصاحبه کرده بودند. این منابع، واژهها و اندیشههای اصیل قصهگویان شفاهی را، هرچند ترجمهشده به انگلیسی، به ما نشان میدهند.
در سراسر مناطق، اسطورهها هم رنگوبوی محلی منحصربهفرد و هم جستوجوی مشترک انسانی برای پاسخ به این پرسش را نشان میدهند: «ما از کجا آمدهایم؟» در اندیشهٔ آفریقایی، پاسخ با نیروی تخیل ارائه میشود: ما از خدایان و نیاکانی میآییم که گِل را شکل دادند یا ستارگان را بالا آوردند؛ از درختان بالا رفتیم و از زنجیرهایی از آسمان پایین آمدیم؛ از نیزارها و تابوتها بیرون جهیدیم؛ و زمانی با همهٔ موجودات زنده یکی بودیم. این اسطورهها همچنان گرامی داشته میشوند، نقل میشوند و بازتفسیر میگردند. آنها همچنان پیوندی زنده با خرد نیاکانی آفریقا و گواهی بر سهم این قاره در تخیل جهانی انسان دربارهٔ آفرینشاند. برای آگاهی بیشتر دربارهٔ اینکه این اسطورههای باستانی چگونه در گذر زمان دوام میآورند و تحول مییابند، به مقالهٔ ما دربارهٔ ماندگاری اسطورهها مراجعه کنید.
پرسشهای متداول#
پرسش 1. برخی از مضامین مشترک در اسطورههای آفرینش آفریقایی کداماند؟
پاسخ. مضامین مشترک عبارتاند از خدای آفرینندهٔ برتری که از انسانها دور میشود، ظهور انسان از آب یا زمین، نقش محوری حیوانات، بهشت نخستینِ ازدسترفته، و اسطورههایی که خاستگاه مرگ، رسوم اجتماعی و گوناگونی انسانی را توضیح میدهند.
پرسش 2. برخی از شخصیتهای اصلی آفریننده در اسطورهشناسی آفریقا چه کسانی هستند؟
پاسخ. شخصیتهای اصلی عبارتاند از اودودووا (یوروبا) که نخستین سرزمین را آفرید؛ بومبا (بوشونگو) که جهان را با بالا آوردن آن به وجود آورد؛ کاآنگ (سان) که زندگی را از زیر زمین آورد؛ و اونکولونکولو (زولو)، نخستین نیایی که از نیزارها بیرون آمد.
پرسش 3. این اسطورهها رابطهٔ میان انسانها و حیوانات را چگونه توضیح میدهند؟
پاسخ. بسیاری از اسطورهها انسانها و حیوانات را چنین تصویر میکنند که در آغاز با یکدیگر در هماهنگی زندگی میکردند، یک جامعه بودند یا حتی خواهر و برادر به شمار میآمدند. جدایی میان آنها اغلب به تخطی انسان نسبت داده میشود؛ امری که بر ضرورت احترام و پذیرش خاستگاه مشترک تأکید میکند.
پرسش 4. آیا این اسطورهها مبنایی در رویدادهای تاریخی دارند؟
پاسخ. این اسطورهها تاریخهایی تحتاللفظی نیستند، بلکه روایتهایی مقدس یا نمادین دانسته میشوند که ارزشهای فرهنگی را رمزگذاری میکنند، ساختارهای اجتماعی (مانند پادشاهی) را مشروعیت میبخشند و نظم بنیادین جهان و جایگاه انسانیت در آن را توضیح میدهند.
پرسش 5. این سنتهای شفاهی چگونه حفظ میشوند؟
پاسخ. این سنتها از طریق داستانگویی شفاهی، روایتهای حماسی، سرودهای ستایشی و اجراهای آیینی (مانند آیینهای تشرف و رقصهای نقابدار) حفظ میشوند. بزرگان و قصهگویان متخصص (مانند گریوتها) اغلب نگهبانان این دانشاند و آن را از نسلی به نسل دیگر منتقل میکنند.
منابع#
گزیدههای منابع اولیه از سنتهای شفاهی ثبتشده و گردآوریهای علمیِ اسطورههای آفریقایی برگرفته شدهاند، از جمله:
- یوروبا: روایتهای شفاهی و ابیات فالگیری ایفا که به دست کاهنان و پژوهشگران یوروبا ثبت شدهاند.
- دوگون: شهادت شفاهی پیرمردی به نام اوگوتِمِلی که مارسل گریول در دهههای 1930-40 رونویسی کرده است.
- بوشونگو (بوشونگو): سنتهای شفاهی ثبتشده از منطقهٔ رود کنگو.
- اورومو: فرهنگ عامه و اسطورههای آفرینش قوم کوشی در اتیوپی.
- سان (بوشمنها): روایتهای شفاهی خوی که ویلهلم بلیک و لوسی لوید در سدهٔ 19 گردآوری کردهاند و پژوهشگرانی چون A. Lewis-Fahs & D. Spoerl آنها را بازگویی کردهاند.
- زولو: سنتهای شفاهی که قومنگارانی ــ مبلغان مذهبی، مانند هنری کالوِی، از راویان زولو در دههٔ 1860 ثبت کردهاند.
- آمازیغ (بربر): بازسازیشده بر اساس فرهنگ عامهٔ شفاهی قبایلی و تحلیلهای معاصر اسطورهشناسی بربر.
۸. شیلوک و دینکا (نیلوتیک): سنتهای شفاهیِ درهٔ نیل که توسط قومنگارانی ثبت شدهاند که فرهنگهای سودانی و دیگر فرهنگهای نیلوتیک را مطالعه میکردند.
⸻
قطعهای از اسطورهٔ آفرینش قبایلی — خلاصهای برگرفته از فرهنگ عامهٔ شفاهیِ قبایلی (بربری)، چنانکه در مقالهٔ «اسطورهشناسی قبایلی» در TV Tropes و دیگر منابع فولکلور ذکر شده است. ↩︎
افسانهٔ ستوت — چنانکه در انجمنهای معاصر آمازیغ و گردآوریهای فولکلور، برای نمونه وبلاگهای فرهنگی و رسانههای اجتماعیِ اختصاصیافته به اسطورهشناسی بربری، مطرح شده است (داستان ستوت از یک منبع مکتوب کلاسیک نیست، بلکه از افسانههای شفاهیِ مغرب است که اخیراً علاقهمندان فرهنگ آمازیغ آن را رواج دادهاند). ↩︎
