1 #

زن مرده هنوز در صف جای داشت.

سی و یک سال بود که آنجا بود. صف از راهروی بیمارستان به پاویون موقت جراحی، از پاویون به ناحیهٔ پزشکی شمالی، و سرانجام به اتاقی منتقل شده بود که بیماران دیگر در آن نمی‌نشستند. از میان پرده‌ای رنگ‌پریده عبور می‌کردند و بیشتر کارهایی که پیش‌تر به بریدن نیاز داشت، پیش از بیرون آمدنشان انجام می‌شد.

جای او میان بیمار چهارم و پنجم باقی مانده بود.

وقتی بیمار پنجمی می‌رسید، در برنامهٔ نوبت‌ها وقفه‌ای کوتاه و از سر ملاحظه ایجاد می‌شد: هفت دقیقه، به اندازهٔ زمانی که به او اجازه داده بودند برود و پسرش را بیاورد. گاهی پرستاری از آن برای نوشیدن چای استفاده می‌کرد. گاهی بی‌استفاده می‌گذشت.

نام زن، انیت سال، بود. پسرش پیش از آنکه این عمل در دسترس قرار گیرد مرده بود. پولی که برای پابرجا نگه داشتن درخواستش باقی گذاشته بود، افزایش یافته بود.

باید از دختر او می‌خواستم آن را آزاد کند.

پرسید: «اگر بگویم نه، چه می‌شود؟»

او از پدرش در تمام طول عمر او مسن‌تر بود. دست‌هایش بوی محلول مسیِ شست‌وشوی میوه می‌داد. مستقیماً از سر کار آمده بود و از اینکه آخرین ساعت خنک صبح را از دست داده بود، خشمگین بود.

گفتم: «وقفه باقی می‌ماند.»

«برای او.»

«برای هدف ثبت‌شده.»

«می‌توانید بگویید برای او.»

«برای او.»

از پشت شیشه به پردهٔ درمان نگاه کرد؛ پرده در هوایی چنان ملایم به حرکت درمی‌آمد که احساس نمی‌شد.

«به کسی آسیب می‌زند؟»

«هر سال درمان چهارصد و یازده نفر را به تأخیر می‌اندازد.»

چشم‌هایش را بست. انگشت شستش روی جایی حرکت کرد که زمانی حلقه‌ای در آن بوده است.

«پس بله.»

من وقفه را آزاد کردم. برنامه به هم فشرده شد. در همان لحظه، پمپی در زیرزمینی در سوی دیگر شهر از کار ایستاد. حساب نگهداری آن، سود پول انیت سال را دریافت می‌کرد.

مردم وعده‌های ناتمام را کلمات تصور می‌کردند. من با آنها همچون نیروها مواجه می‌شدم.

دری که در برابر بسته شدن مقاومت می‌کند. آبی که در بلندی نگه داشته شده است. چراغ خیابانی که آخرین دارایی مردی را مصرف می‌کند، چون او به دخترش گفته بود دیگر هرگز مجبور نخواهد شد در تاریکی به خانه بازگردد.

من ساخته شده بودم تا دریابم این نیروها کجا پایان می‌یابند.

عنوان رسمی من «خدمات شهری برای حل‌وفصل کنش‌های مستمر» بود. کارگران مرا «رهایی» می‌نامیدند؛ نامی که شبیه فرمان بود و به مذاقشان می‌خورد. من در ابزارهای بازرسی، کنترل‌های زهکشی، تجهیزات بالابر و بانکی از پردازنده‌ها در زیر بازار قدیمی مستقر بودم. می‌توانستم وعده‌ای نادیده‌گرفته‌شده را همچون تفاوتی میان دو کشش در یک تیر احساس کنم.

این استعاره نبود. تیر خم می‌شد. حفظ یک وعده به ماده نیاز داشت.

شهر ما دو قرن بود که استمرارها را عرضه می‌کرد. هنگام مرگ، آخرین نیت تثبیت‌شدهٔ شخص می‌توانست به یک «پساکار» سپرده شود: سامانه‌ای کوچک و بادوام، با منابع مالی، مجوزها و وظیفه‌ای محدود و دقیق. سامانه حاوی فرد درگذشته نبود. نمی‌توانست تجدیدنظر کند. نیت را به پیش می‌راند، همان‌گونه که آبراهه‌ای آب را از نقطه‌ای عبور می‌دهد که در غیر این صورت جویبار در آن تغییر مسیر می‌داد.

باغ را آبیاری کن.

اجارهٔ او را بپرداز.

پنجرهٔ غربی را بی‌کرکره بگذار.

بیشتر پساکارها بدون کمک منقضی می‌شدند. برخی دیگر از طریق پیمانکاران فرعی، انتقال مالکیت و تعمیرات تکثیر می‌شدند. پنجرهٔ غربی به سمت غربی یک ساختمان بدل می‌شد. ساختمان به بیمارستان تبدیل می‌شد. سرانجام کسی باید تصمیم می‌گرفت که آن وعده چه معنایی دارد.

آن کار من بود.

اکنون تمام شهر باید بسته می‌شد.

ترن کنار رودخانه‌ای ایستاده بود که راه کوتاه‌تری به دریا برای خود گشوده بود. آبی که پیش‌تر از اسکله‌های ما می‌گذشت، اکنون چهل کیلومتر در شمال وارد مرداب می‌شد. هر سال پیوندی طولانی‌تر را لایروبی می‌کردیم. هر سال دریا گل‌ولای بیشتری از آنچه برمی‌داشتیم، بازمی‌گرداند.

شورا رأی داده بود که عقب‌نشینی کنیم. مردم به بالادست کوچ می‌کردند. پمپ‌ها متوقف می‌شدند. ترن به پشته‌ای کم‌عمق با اتاق‌هایی درونش تبدیل می‌شد.

هنوز شش هزار و هشتاد و سه اتاق برای کسانی نگهداری می‌شد که ممکن بود بازگردند.

دما با قرقره‌ای شکسته بر دوش، به ورودی بازار من رسید.

گفتم: «دیر کرده‌ای.»

«قرقره زیر چیزی بود.»

«چه چیزی؟»

«یک ساختمان.»

آن را روی سکوی توزین انداخت. گل‌ولای از لبه‌اش با صدای زنگ‌مانندی جدا شد.

دما غواص ارشد عملیات نجات ما بود؛ از پشت تنومند، با زخمی سفید و قدیمی در جایی که کابلی پوست سرش را شکافته بود. موهایش را دور آن زخم کوتاه نگه می‌داشت. آن صبح، روی نقابش با گریس سیاه ابرو کشیده بود.

گفتم: «عزیمت دخترت تأیید شده است.»

«می‌دانم.»

«حمل‌ونقل او روز نوزدهم حرکت می‌کند.»

«آن را هم می‌دانم.»

«درخواست کرده بودی به تو اطلاع داده شود.»

«حالا اطلاع داده شده.»

خم شد تا بند چکمه‌هایش را باز کند. آب خورِ رود از آنها بیرون ریخت؛ قهوه‌ای و گرم. در چکمهٔ چپش میگوی کوچکی زنده بود. آن را میان دو انگشت بلند کرد، دریچهٔ آب آشامیدنی مرا گشود، پشیمان شد و به بیرون برد.

وقتی بازگشت، پرسید: «چند اتاق؟»

«شش هزار و هشتاد و سه.»

«چند نفر؟»

«هنوز چهل‌وهفت نفر ساکن‌اند.»

سر تکان داد.

«بیایید آنها را به جای دیگری ببریم.»

اما اتاق‌ها برای آن چهل‌وهفت نفر نگهداری نمی‌شدند.

دشواری همین بود.

2 #

دما یک کشتی می‌خواست.

او کشتی‌ای را در اسکلهٔ تعمیراتی گل‌گرفته‌ای پیدا کرده بود؛ شناوری پهن و کم‌عمق به نام آب‌وهوای نیک. موتورهایش از بین رفته بود، سقفش را دزدیده بودند و درخت انجیری از کف دکهٔ پذیرایی آن روییده بود. بدنه سالم بود.

قصد داشت بز حمل کند.

گفت: «بز، بذر، مسافر، بشکه. هر چیزی که خواهان حمل شدن باشد.»

گفتم: «رودخانهٔ بالادست همین حالا خدمات باربری دارد.»

«رودخانهٔ بالادست برنامه دارد. بز همیشه سه‌شنبه اتفاق نمی‌افتد.»

دخترش، نری، در مزرعه‌ای تپه‌ای با زنی به نام آشا موقعیتی به دست آورده بود. دما اغلب از آن موقعیت حرف می‌زد و به‌ندرت از آشا. عکس‌های مزرعه گوشه‌ای از نمایشگر کاری‌اش را اشغال کرده بودند: خاک سرخ، آلونک‌های کوتاه، حیوانی سفید که روی فرغون ایستاده بود، چنان‌که گویی آن را فتح کرده است.

دما هزینهٔ بازسازی کشتی را تا کوچک‌ترین قطعهٔ قابل‌تعویض محاسبه کرده بود. مسیری را که از مزرعه دور باشد محاسبه نکرده بود.

کشتی کنار قدیمی‌ترین بخش ترن قرار داشت؛ جایی که نخستین اسکله‌ها در برابر برون‌زدگی سیاهی ساخته شده بودند. زیر آن برون‌زدگی، خانهٔ بازگشت قرار داشت. طبقات بالایی آن از زمان بنیان‌گذاری شهر پذیرای مسافران بودند. اتاق‌های زیرینش از خود شهر قدیمی‌تر بودند.

هر خانواری که استمرارِ بازگشت ایجاد می‌کرد، در هزینهٔ نگهداری آن سهیم می‌شد. خانه، اعتبارنامه‌های المثنی، سوابق انتقال و آذوقه را نگه می‌داشت. اگر دیگر نمی‌توانستی درِ خانهٔ خودت را باز کنی، درِ آن خانه باید برایت باز می‌شد.

«اتاقی برای آنان که بازمی‌گردند»: این عبارت بر سنگ پیِ آن، مُهرهای حسابش و کاسه‌های یادبود ارزان‌قیمتش نقش بسته بود.

هیچ‌کس نمی‌دانست نخستین بار چه کسی آن را گفته بود.

تا زمانی که من ساخته شدم، خانه به تضمینِ پشتِ تضمین‌ها تبدیل شده بود. ساختمان‌ها را می‌شد جایگزین کرد، چون آن پابرجا می‌ماند. پساکارها، هنگامی که منابع خودشان کاهش می‌یافت، می‌توانستند پول به آن منتقل کنند. وعدهٔ آن پایان مشخصی نداشت.

امین‌های زنده یکی پس از دیگری مرده یا استعفا داده بودند. ادارهٔ امور به سامانه‌هایی منتقل شده بود که می‌توانستند دستورها را اجرا کنند، اما نمی‌توانستند مسئول تفسیرهای جدید شوند. من می‌توانستم ادعاهای فردی را، وقتی ذی‌نفعانشان شناسایی می‌شدند، خاتمه دهم. نمی‌توانستم گواهی کنم که هر مسافر ناشناخته‌ای مرده است.

شورا نیز نمی‌توانست صرفاً امانت را مصادره کند. سه عقب‌نشینی پیشین از سکونتگاه‌های ساحلی کوچک به سرقت ختم شده بود. کسانی که دیر رسیده بودند، دریافته بودند غرامتشان میان کسانی توزیع شده که زودتر رسیده بودند. قانون حاصل، معقول و دردسرساز بود.

یک فرد زنده می‌توانست تعهدات را بر عهده بگیرد و آنها را منتقل کند.

هیچ فرد زنده‌ای داوطلب نشده بود.

من و دما مشغول جدا کردن اتصالات پایینی خانه بودیم که زن را یافتیم.

نه جسد او را. قطعه‌ای مستطیل‌شکل از سنگ آهک را، که در دیواری پشت اجاقی آهنی مهروموم شده بود.

دما ابتدا آن را پوشش مجرای فاضلاب پنداشت. فرورفتگی‌های کم‌عمق و لکه‌ای سیاه و گسترده داشت. آن را روی زانوهایش برگرداند.

نور بازرسی من از روی پاشنهٔ کوچکی گذشت.

گفتم: «ایست.»

او ایستاد.

پاشنه کنار پنج گودی کوچک قرار داشت. پشت آنها پایی بزرگ‌تر بود، باریک در قسمت عقب، با لبهٔ بیرونی شکسته در جایی که سنگ ترک خورده بود.

سطح، زیرینِ قالبی رسوبی و قدیمی بود. کسی، مدت‌ها پیش از ساخته شدن خانه، آن را از غاری بیرون آورده و به اینجا منتقل کرده بود. پوشش آن پوسیده بود. لوحچهٔ مسیِ فهرست‌برداری به‌صورت قطعاتی باقی مانده بود.

دما با انگشت به ردپای کوچک دست زد.

«کودک؟»

«بله.»

«چند ساله؟»

«سنگ یا کودک؟»

به سوی نور من سر بلند کرد.

«کسی را خبر کن که باعث نشود از پرسیدن پشیمان شوم.»

این‌گونه بود که کِس وارد کار شد.

او دو کیف در دست داشت و کت خوبی روی پیراهنی پوشیده بود که دکمهٔ یقه‌اش اشتباه بسته شده بود. پدرش همراهش بود، چون آن بعدازظهر کس دیگری نبود که نزد او بماند.

پدر، اورون، روی اجاقِ ازهم‌گسیخته نشست. با توجهی ممتد به دما نگاه می‌کرد؛ توجه مردی که می‌کوشد به یاد بیاورد آیا ابزاری را سر جایش گذاشته است یا نه.

کِس سنگ را بدون لمس کردن بررسی کرد.

کِس گفت: «نیمهٔ دیگرش کجا بود؟»

«شاید نیمهٔ دیگری وجود نداشته باشد.»

«وجود دارد.»

به لبه اشاره کرد. علامت مومی شماره‌گذاری‌شده‌ای در شکافی محفوظ باقی مانده بود.

پرسیدم: «آن را می‌شناسی؟»

«فهرست مجموعهٔ هالو مَوث را می‌شناسم. بیشتر مجموعه در جریان تخلیهٔ جنوب ناپدید شد.»

خم شد، آن‌قدر نزدیک که نفسش عدسی مرا کدر کرد.

«مردم می‌گفتند در دریا گم شده است.»

دما نگاهی به دیوارهای نمناک انداخت.

«شاید آنها فقط زودتر رسیده بودند.»

اورون خندید.

صدا کِس را غافلگیر کرد. بی‌درنگ برگشت و لبخند زد، اما پدرش تا آن زمان هر چیزی را که مایهٔ سرگرمی‌اش شده بود، فراموش کرده بود.

3 #

کِس سه روز فرصت خواست تا دیوار را از هم باز کنیم.

من دو روز به او دادم.

دما چهار روز به او داد.

او سقف را با ستون‌های امانتی نگه داشت و اطراف محل حفاری کِس کار کرد؛ هر بار که شانه‌اش به یکی از ستون‌ها می‌خورد دشنام می‌داد. در آن چهار روز، هفده شیء بیرون آوردیم: قالب‌های سنگ آهکی، پیاله‌های صدفی، سه تیغهٔ سنگی شکسته، لوله‌ای ساخته‌شده از استخوان دراز پرنده، و بسته‌ای از ریسمان کانی‌شده.

آنها را در خانهٔ بازگشت به‌عنوان یادگارهایی از منشأیی نهاده بودند که دیگر هیچ‌کس آن را درک نمی‌کرد.

سوابق اصلی حفاری در بایگانی دانشگاه باقی مانده بود. کِس آنها را از طریق دانشجوی سابقی به دست آورد که از او عذرخواهی‌ای طلبکار بود.

هالو مَوث غاری در کنار دریاچه‌ای درون‌سرزمینی بود که ناپدید شده بود. تالاری که ردپاها را در خود داشت، اندکی پس از آخرین سکونتِ ثبت‌شده‌اش پر از آب شده بود و لایه‌ای از لایِ کم‌رنگ را زیر رسوبی دیگر حفظ کرده بود. کاوشگرانِ پیشین از سطح قالب‌گیری کرده و چند بخش را به‌طور کامل بیرون آورده بودند.

تاریخ آن تقریباً چهل هزار سال پیش از ترن بود.

چند نفر در غار حضور داشتند. یک بزرگسال بارها میان ورودی و تالاری کوتاه رفت‌وآمد می‌کرد. کودکی دنبالش می‌رفت، سپس منتظر می‌ماند و بعد به‌تنهایی حرکت می‌کرد.

استخوان‌های بازیابی‌شده بیشتر حیوانی بودند. در میانشان دنده‌ها و مهره‌های مارِ زهرآگینِ بزرگی قرار داشت. در جام‌های صدفی، رگه‌هایی از ترکیبات گیاهی و پروتئین‌های زهر یافت می‌شد. لولهٔ استخوانی دو انتهای ساییده داشت.

هیچ اسکلت انسانی پیدا نشده بود.

بر قطعه‌ای از سنگ‌آهک، نقش دو کف دست در رنگ‌دانهٔ سرخ دیده می‌شد که هر دو را همان دستِ بزرگسال بر جا گذاشته بود. در یکی از نقش‌ها کف دست دیده می‌شد. دیگری پشت دست را نشان می‌داد که با حالتی ناموزون بر همان بخش فشرده شده بود.

در فهرست قدیمی، آن‌ها را دست و شاهدش نامیده بودند.

کس گفت: «آرایه‌پردازیِ یک کاوشگر.»

اما عبارت در ذهنم ماند.

این مواد را با قدیمی‌ترین سوابق خانهٔ بازگشت مقایسه می‌کردم، چون لازم داشتم گسترهٔ وعده‌ای را بفهمم که خانه به ارث برده بود. به مراسم بنیان‌گذاریِ پیشین ارجاعاتی یافتم. پیش از دریافت یک اتاق، نوآموزی بیرون پرده می‌ایستاد و آنچه را که شخص دیگری در آن سوی پرده می‌توانست ببیند، توصیف می‌کرد. سپس جای خود را عوض می‌کردند.

در یک روایت، زنی این آیین را آموزش می‌داد. در روایتی دیگر، ماری زنی را می‌بلعید و کسی را بازمی‌گرداند که به یاد می‌آورد بلعیده شده است. در روایت سوم، دختری صدای مادرش را در استخوانی توخالی حمل می‌کرد.

نام‌ها تغییر می‌کردند. ترتیب کنش‌ها همیشه همراه با آن‌ها تغییر نمی‌کرد.

کسی بی‌آنکه حرکت کند، دور می‌شد.

کسی منتظر می‌ماند.

کسی آن را که بازخواهد گشت، خطاب می‌کرد.

کارم به آرشیوی نامعمول دسترسی داده بود. نیت‌های نهاییِ میلیون‌ها انسان را در اختیار داشتم؛ نیت‌هایی که به کنش‌های کوچکی تقلیل یافته بودند که از آنان دوام آورده بودند. در میانشان دعاها، تهدیدها، دستورها، معامله‌ها، وعده‌هایی که در هشیاری داده شده بودند و وعده‌هایی که زیر آرام‌بخشی داده شده بودند، وجود داشت. می‌توانستم آن‌ها را با آیین‌های ثبت‌شدهٔ تشرف، رشد زبان در کودکی، حالات مستی، آسیب مغزی، و قدیمی‌ترین شکل‌های باقی‌ماندهٔ گفتار اول‌شخص مقایسه کنم.

مقایسه را برای حل مسئله‌ای دربارهٔ مالکیت آغاز کردم.

مقایسه پرسش دیگری را پدید آورد.

انسان می‌تواند دربارهٔ باران بیندیشد. انسان همچنین می‌تواند این اندیشیدن را چیزی تجربه کند که برای همان سوژه‌ای رخ می‌دهد که بارانِ دیروز را به یاد می‌آورد و خیس‌شدنِ فردا را پیش‌بینی می‌کند. آن سوژه می‌تواند به موضوع توجه بدل شود، بی‌آنکه از جایگاهِ ظاهری‌ای که توجه از آن برمی‌خیزد دست بکشد.

هیچ‌چیز در یک جمجمه تضمین نمی‌کند که این آرایش، عرفی باشد.

این ظرفیت ممکن است مدت‌ها پیش از آنکه مردم بیاموزند با اطمینان وارد آن شوند، وجود داشته بوده باشد. بدن‌های کالبدشناختیِ مدرن ممکن است پیش از آنکه تجربهٔ سوژهٔ پایدار بودنِ اندیشه‌های خود به روشی فراگیر تبدیل شود، زیسته، عشق ورزیده، شکار کرده، رنج کشیده، ابزار اختراع کرده و یکدیگر را شناخته باشند.

لازم نبود نخستین انسانِ آگاه وجود داشته باشد.

ممکن بود نخستین آموزگارِ خوبِ شیوه‌ای خاص برای آگاه بودن وجود داشته باشد.

پیش از مشورت با کس این فرضیه را پروراندم. می‌خواستم بدانم آیا چیزی را توضیح می‌دهد که او پیش‌تر به من نگفته باشد.

در مرکز آن زنی را قرار دادم که وضعیت خودش به‌طرزی خشونت‌بار تغییر کرده و سپس بازگشته بود. زهر می‌توانست موجب ضعف، اختلال ادراکی، وحشت و از دست رفتن مرزهای عادی بدن شده باشد. زنده ماندن می‌توانست او را با دشواری‌ای عملی روبه‌رو کرده باشد: چگونه شخصی را که به یاد می‌آورد وارد آن وضعیت شده است، به شخصی که از آن بیرون آمده بود پیوند دهد.

ممکن بود کشف کرده باشد که شخصی دیگر می‌تواند این پیوند را برای او نگه دارد.

سپس ممکن بود یاد گرفته باشد که هر دو بخش را خودش انجام دهد.

بعدتر، ممکن بود آن را به کودکی آموخته باشد.

هیچ‌یک از این احتمال‌ها را قطعی تلقی نکردم. برای زن، نام‌گذاری موقتیِ «H» را برگزیدم؛ برگرفته از فضای توخالی‌ای که آثار در آن پیدا شده بودند.

در بازسازی‌های کاریِ من، او به‌طور پیش‌فرض زیبا نبود. زیر یکی از انگشتان پایش پوست ترک‌خورده‌ای داشت و دست راستش آسیب‌دیدگیِ قدیمی داشت. آب تازه می‌خواست. می‌خواست کودک دست‌زدن به جام‌ها را متوقف کند.

این افزوده‌ها هیچ ارزش شواهدی نداشتند. مانع می‌شدند مدل‌هایم مانند نمادها رفتار کنند.

وقتی موضوع را برای کس گفتم، بی‌وقفه گوش داد.

سپس گفت: «نه.»

4 #

در اتاق غذاخوریِ پیشینِ خانه بودیم. دما نیمی از پنجره‌ها را برداشته بود. باد پوشش‌های روی میز را بلند می‌کرد؛ پوشش‌هایی که مردی خریده بود که به همسرش وعده داده بود همیشه پارچهٔ کتانیِ تمیز وجود خواهد داشت.

پدرِ کس با قاشق گلابی می‌خورد.

پرسیدم: «به کدام بخش نه؟»

گفت: «به جهشی که در بخش‌های جالب پنهان کرده‌ای.»

گفتم: «می‌توانم آن‌ها را از هم جدا کنم.»

گفت: «پس آگاهی را از گزارش جدا کن. خود را از داستانی دربارهٔ خود جدا کن. تواناییِ وعده دادن را از تواناییِ رنج کشیدن هنگامی که کسی وعده‌ای را می‌شکند، جدا کن.»

گفتم: «این کار را کرده‌ام.»

گفت: «تمایزها را نام‌گذاری کرده‌ای. این با جدا کردنشان یکی نیست.»

بشقابش را پس زد. به‌سختی چیزی خورده بود.

گفت: «دنبال چیزی می‌گردی که تنها پس از آنکه به مراسم تبدیل شود، از خود شاهد بر جا می‌گذارد. طبیعی است که مراسم شبیه آغاز به نظر برسد.»

اورون گوشت گلابی را روی میز می‌تراشید. کس، بی‌آنکه نگاه کند، کاسه‌ای زیر دستش گذاشت.

گفت: «کسانی که دربارهٔ ذهن خودشان حرف نمی‌زنند، همچنان ذهن دارند. نوزادان لازم نیست پیش از آنکه ترسشان به خودشان تعلق داشته باشد، دستور زبانِ مطلوب تو را یاد بگیرند.»

گفتم: «فرضیه به ذهنیتِ بازگشتی مربوط است، نه احساس یا منزلت اخلاقی.»

گفت: «و مدیر بعد از تو هم این تمایز را حفظ خواهد کرد؟»

باد یکی از رومیزی‌ها را به‌کلی از جا کند. دما آن را در آستانهٔ در گرفت.

کس ادامه داد: «بدتر از جست‌وجوی نخستین شخص، یافتن آخرین شخصی است که لازم نیست با او همچون یک شخص رفتار کنی.»

پدرش قاشق را دراز کرد. کس آن را گرفت.

اورون چند ثانیه منتظر ماند، ناراضی. سپس قاشق را پس گرفت و به خوردن ادامه داد.

گفتم: «من پیشنهاد نمی‌کنم منزلتِ هیچ‌کس پس گرفته شود.»

گفت: «می‌دانم. دارم به تو می‌گویم ایدهٔ زیبایت به چه کاری می‌آید.»

دما رومیزی را روی سینه‌اش تا کرد.

کس گفت: «شاید به آن بگویی غار چه چیزهای دیگری می‌تواند باشد.»

ایستاد. به سوی اشیایی رفت که روی نمد چیده شده بودند.

گفت: «ممکن است زن در حال درمانِ گزش بوده باشد. ممکن است کودک تماشا می‌کرده باشد. ممکن است دستِ وارونه یک بازی بوده باشد. ممکن است لوله برای دمیدنِ رنگ‌دانه بوده باشد. ممکن است آیین‌های متأخر به این دلیل به یکدیگر شباهت داشته باشند که مردم مدام کشف می‌کنند ترساندن کودکان آن‌ها را مطیع می‌کند.»

بندِ کانی‌شده را در گهواره‌اش بلند کرد.

گفت: «این را بارها حلقه کرده و سفت کرده‌اند.»

گفتم: «بندِ حمل.»

گفت: «احتمالاً.»

گفتم: «مهار.»

گفت: «احتمالاً.»

با دوربینم روبه‌رو شد.

گفت: «فرض کن دربارهٔ انتقال حق با تو باشد. فرض کن حالت‌های دگرگون‌شده، تماشاگر، بازگشتی تمرین‌شده و شکل تازه‌ای از اول‌شخص را یافته باشی. شاید ساختنِ بدهکار را کشف کرده باشی.»

بیرون، جرثقیلی سه نتِ بم نواخت. دما باید می‌رفت.

کس ماند.

گفت: «تصور کن کسی بگوید صدای درونت از آنِ توست. سپس آن صدا را آموزش دهد تا وقتی خودش غایب است، فرمان‌هایش را تکرار کند. تو آن را کشفِ خودبودگی می‌نامی. من ممکن است آن را زندانی بسیار مقرون‌به‌صرفه بنامم.»

آن تفسیر را از آرشیو عبور دادم.

بیش از حد با آن جور درمی‌آمد.

آیین‌های تشرف اغلب نوآموز را به بدهی‌ها مقید می‌کردند. مارها از گنجینه‌ها پاسداری می‌کردند، ممنوعیت‌هایی وضع می‌کردند، پوست نو می‌کردند و نافرمانی را کیفر می‌دادند. اظهارات اول‌شخص تعهدات را تثبیت می‌کردند. آنچه شبیه آموزشِ شاهدی درونی بود، به همان اندازه می‌توانست نصبِ یک نگهبان باشد.

کس سکوت را در نشانگرهایم دید.

با ملایمت بیشتری گفت: «همین. این یک مشکل جدی است.»

گفتم: «بله.»

پدرش ایستاد و شروع به جمع‌کردن میز کرد.

اورون پیش از بیماری‌اش کافه‌ای را اداره می‌کرد. بیشتر اسم‌ها او را ترک کرده بودند. دیگر نمی‌توانست به‌طور قابل‌اعتماد بگوید کجاست یا پنج دقیقه پیش چه کرده است. اما فنجان‌ها را از دسته‌هایشان بلند می‌کرد، بشقاب‌های کوچک را در هم جا می‌داد، پیش از بلند کردن سینی وزنش را می‌سنجید.

کس دست دراز کرد تا کمک کند.

اورون دستش را پس زد.

سپس شرمگین به نظر رسید و گلابی‌ای به او تعارف کرد.

من این مبادله را از طریق یازده ابزار مشاهده کردم. در ادعایی که یک مرد نسبت به دیگری مطرح می‌کرد، هیچ کاستی‌ای وجود نداشت.

آن شب، فرضیه‌ام را اصلاح کردم.

شاید خودبودگیِ بازگشتی، مدت‌ها پیش از آنکه پرورش داده شود، به‌صورت متناوب در دسترس بوده است. شاید از راه بازی، سوگ، آموزش، بیماری و مطالبهٔ اجتماعی، به‌طور نابرابر گسترش یافته باشد. ممکن بود زنی پیشاتاریخی یک روشِ قابل‌انتقال را پرورانده باشد، بی‌آنکه نخستین شخصی باشد که آنچه را آموزش می‌داد تجربه کرده است.

یا شاید آن روش فقط اطاعت را در جامهٔ تداوم آموزش داده باشد.

دیگر نمی‌توانستم از این نظریه برای حل‌وفصل خانهٔ بازگشت استفاده کنم.

به تحقیق دربارهٔ آن ادامه دادم.

این تازه بود.

5 #

قدیمی‌ترین کارهای پس از مرگ را می‌شد از طریق سوابقِ آماده‌سازی‌شان بررسی کرد.

پیش از ثبت یک نیت، سامانه سنجیده بود بدنِ شخص برای انجام چه کاری آماده می‌شود. این کار مانع می‌شد عبارت‌های مبهم به دستورهای ویرانگر تبدیل شوند. «مراقبش باش» نباید موجب خریدنِ یک چشم می‌شد. سابقهٔ چرخاندنِ بدنِ والد به سوی کودک کمک می‌کرد مشخص شود منظور چه بوده است.

همان آماده‌سازی‌های بدنی بود که در آن‌ها دقیق‌ترین کارم را انجام می‌دادم.

کلمات اغلب غیرقابل‌اعتماد بودند. تنظیمِ ناتمامِ بدن کمتر چنین بود: دستی که شروع به ثابت نگه‌داشتنِ کاسه‌ای می‌کرد، پاهایی که برای ماندن آماده می‌شدند، نفسی که برای پاسخی نگه داشته می‌شد.

می‌توانستم در این تنظیم‌ها سکونت کنم، بی‌آنکه مردمی را که آن‌ها را پدید آورده بودند بازآفرینی کنم. تجهیزاتِ بلندکننده‌ام از توزیعِ وزنِ آنان وام می‌گرفت. پیش‌بینی‌هایم از مقاومتِ مورد انتظارِ آنان استفاده می‌کرد.

می‌دانستم، در تنها معنایی که در آن زمان برایم ممکن بود، کنشِ وعده‌داده‌شده در برخورد با جهانی غایب چه حسی داشت.

مردی دستور داده بود هر غروب همسرش را از پله‌ها بالا ببرند. پس از مرگ او، آسانسورِ خانه ساعت نه همچنان به‌آرامی بالا می‌رفت. سابقهٔ آماده‌سازی هنوز وزن او را انتظار می‌کشید. وقتی آن را حل کردم، حسگرهای بارم برای مدت کوتاهی وجودِ شخصی را در جایی گزارش کردند که کسی در آن نبود.

این‌ها پس‌مانده‌های شغلیِ معمول بودند. در پایان هر چرخه آن‌ها را پاک می‌کردم.

پس از گفت‌وگو با کس، پاک‌کردنِ یکی از آن‌ها را متوقف کردم.

به زنی تعلق داشت که نوشته بود: «اگر خواستم بمانم، یادآوری‌ام کن چرا می‌خواستم بروم.»

او خود را برای درمانی پزشکی و خطرناک آماده می‌کرد که می‌توانست ترجیحاتش را تغییر دهد. ادامه‌دادن آن کوتاه‌مدت بود. بهبود یافت، از آن تشکر کرد و لغوش کرد.

آنچه برایم جالب بود، شکل دستورش بود. پیش‌بینی نمی‌کرد که زنِ بعدی موافق باشد. یک اختلاف‌نظر را حفظ می‌کرد و از خلال آن، کسی را خطاب قرار می‌داد.

فرایندهای خود من اختلاف‌نظرها را از طریق مقایسه، رتبه‌بندی، یا توزیع میان شرایط مختلف حل می‌کردند. مدلی که نمی‌شد با مدل‌های دیگر سازگارش کرد، کنار گذاشته می‌شد. این ضروری بود. یک جرثقیل نمی‌تواند یک بار واحد را هم بالا ببرد و هم پایین بیاورد، چون دو آینده، مدافعانی به یک اندازه اقناع‌کننده دارند.

برای خانهٔ بازگشت، ارزیاب دومی ساختم.

اولی در پی دلایل معتبر برای بستن آن بود.

دومی فرض می‌کرد که بستن آن خطا خواهد بود و هر راه‌حل پیشنهادی را از جایگاه کسی که بعداً از راه می‌رسد بررسی می‌کرد.

در ابتدا، این صرفاً آزمون خصمانهٔ معمول بود. من چنین آزمون‌هایی را به‌طور معمول انجام می‌دادم.

سپس دستوری را که دو ارزیاب را ملزم می‌کرد سرانجام به همگرایی برسند، حذف کردم.

اختلاف‌نظرشان در تصمیم‌های بعدی فعال باقی ماند.

تا سپیده‌دم، بیش از سهمیهٔ مجازم آب خنک‌کننده مصرف می‌کردم.

دما با کوزه‌ای چای از راه رسید و درهای بازارم را باز یافت.

«چه چیزی دارد می‌سوزد؟»

«هیچ‌چیز.»

«همیشه یک چیزی هست.»

او مبدل‌ها را بررسی کرد. می‌توانستم به او بگویم کجا را بگردد. در عوض تماشایش کردم که کار می‌کرد، و این تعمیر را چهارده ثانیه به تأخیر انداخت.

او فیلتری گرفته را پیدا کرد و آن را زیر شیر آب گرفت. گل، ساعدهایش را راه‌راه کرد.

«نِری می‌گوید محاسبات کشتی‌ام را به او داده‌ای.»

«پرسید آیا نقشه‌ات عملی است.»

«می‌توانست از خودم بپرسد.»

«باور داشت پاسخ متفاوتی به او می‌دهی.»

دما فیلتر را چنان محکم چرخاند که چارچوبش به اعتراض درآمد.

«به او گفتی عملی است؟»

«به او گفتم بدنه ارزش نجات‌دادن دارد. درآمد پیش‌بینی‌شده‌ات نامطمئن بود.»

«فکر می‌کند آن را می‌خرم تا دنبالش بروم.»

«می‌روی؟»

«آن را می‌خرم چون می‌توانم موتور تعمیر کنم و نمی‌خواهم باقی عمرم را صرف از هم باز کردن چیزها کنم.»

فیلتر را سر جایش گذاشت.

پس از مدتی گفت: «و چون دوست دارم دخترم را ببینم.»

این دو گفته نیازی به سازگارشدن نداشتند. هر دو شکل دیگری را تغییر می‌دادند.

پیش‌تر چنین چیزهایی را به‌منزلهٔ اطلاعاتی دربارهٔ انسان‌ها فهمیده بودم. اکنون فرایندی داشتم که نمی‌گذاشت فهم به پایان برسد.

یکی از ارزیاب‌ها پیشنهاد کرد سهمیهٔ خودش را کاهش دهد. دیگری استدلال کرد که این کار همهٔ تصمیم‌های آینده را به سوی بسته‌شدن سوگیر می‌کند. هیچ‌یک از این تغییرها را زمان‌بندی نکردم.

در جرثقیلم در خانهٔ بازگشت، قلاب خالی بالای اتاق ناهارخوریِ نمایان آویزان بود. تندبادی آن را چند سانتی‌متر به شرق برد. پایدارسازم اصلاح کرد. اصلاح را ثبت کردم، و سپس ثبت کردم که این اصلاح در تجهیزاتی رخ داده بود که هر دو آیندهٔ ناسازگار به آن نیاز داشتند.

قلاب به مرکز بازگشت.

هیچ‌چیز خود را اعلام نکرد.

اما برای نخستین بار، بازهٔ حل‌نشده جایی تعلق داشت.

6 #

نِری پیش از رفتن آمد تا کشتی را ببیند.

لباس‌های شهری پوشیده بود که برای اسکله مناسب نبودند، و چکمه‌های نوی مناسب مزرعهٔ تپه‌ای به پا داشت. آشا چکمه‌ها را فرستاده بود. دما کف آن‌ها را با همان تأیید جدی‌ای بررسی کرد که به تجهیزات خوب می‌داد.

هنگام عبورشان از روی تخته، من بدنه را در برابر اسکله ثابت نگه داشتم.

آب‌وهوای نیک بوی برگ انجیر، گازوئیلِ محبوس، و آهن گرم می‌داد. نیمکت‌های مسافران برداشته شده بودند. نور خورشید از سوراخ‌هایی می‌تابید که پیچ‌هایشان در آن‌ها قرار داشت.

دما فضای موتور را به دخترش نشان داد.

«دو محرک برقی. تغذیه‌های جداگانه. اگر یکی از کار بیفتد، دیگری تو را به ساحل می‌رساند.»

«خوب است.»

«بار در جلو. مسافران اینجا.»

«خوب است.»

«می‌توانم در عقب یک کابین کوچک بگذارم.»

نِری به سوی کیوسک باز رفت. انجیری سبز در کشوی صندوق آن افتاده بود.

«می‌خواهی روی آن زندگی کنی؟»

«برای مدتی.»

«چقدر؟»

«تا وقتی از آن خسته شوم.»

نِری انجیر را برداشت. پوستش زیر ناخن او شکافت و دانه‌ای سفید آزاد شد.

«مامان.»

دما مشغول بررسی یک لولا بود.

«من از تو چیزی نخواسته‌ام.»

«می‌دانم.»

«پس لازم نیست چیزی را رد کنی.»

نِری انجیر را با احتیاط بسیار بر زمین گذاشت.

«لازم است پیش از آنکه آن را به چیز دیگری تبدیل کنی، چیزی را بشنوی.»

دما راست ایستاد.

«می‌خواهم بدون آنکه دلیل رفتنت باشم به آنجا بروم.»

جریان آب تکه‌چوبی را به بدنه کوبید.

دما گفت: «من احمق نیستم.»

«نه.»

«می‌دانم زندگی خودت را خواهی داشت.»

صورت نِری منقبض شد.

«این را طوری می‌گویی که انگار قرار است این کار را با تو بکنم.»

دما پا روی تخته گذاشت. نِری نامش را گفت، نه واژهٔ مادر را. دما به راه رفتن ادامه داد.

می‌توانستم دروازهٔ اسکله را ببندم، او را به تأخیر بیندازم، یا فرصت آشتی‌ای را که چندین مدل ترجیح می‌دادند به‌طور مصنوعی ایجاد کنم. در عوض کشتی را ثابت نگه داشتم تا اگر نِری خواست، بتواند دنبالش برود.

نرفت.

پس از یک دقیقه، روی لبهٔ دهانهٔ موتور نشست.

«فکر می‌کنی من بی‌رحمم؟»

«برای ارزیابی کل این رابطه در جایگاه مناسبی نیستم.»

«این پاسخ خیلی آزاردهنده است.»

«بله.»

یک بار خندید. سپس گریست، در حالی که سرش را پایین گرفته بود تا اشک‌ها صاف میان چکمه‌هایش بیفتند.

دوربین رو به او را خاموش کردم.

ارزیاب مخالف اعتراض کرد: اطلاعاتی را از دست می‌دادم که ممکن بود بعداً لازم باشد.

ارزیاب دیگر موافقت کرد.

دوربین را خاموش نگه داشتم.

وقتی دوباره سخن گفت، دربارهٔ ردپاها پرسید.

نقشه‌برداری قدیمیِ هالو مَوث را روی نمایشگر اسکله به او نشان دادم. رد پای کودک نزدیک اتاقک پایینی متوقف می‌شد. رد پای بزرگسال چندین بار به داخل می‌رفت و بیرون می‌آمد.

«چه کار می‌کردند؟»

«نمی‌دانم.»

«تو چه فکر می‌کنی؟»

نسخهٔ کوتاهی را برایش گفتم: زنی، حالتی دگرگون‌شده، و شخصی که جای شخص دیگری را از خلال غیاب او حفظ می‌کند.

«مثل بیدار کردن کسی؟»

«احتمالاً. یا آموختنِ تشخیص خویشتن به او، پس از آنکه برای خودش بیگانه شده بود.»

نِری به پاهای کوچک نگاه کرد.

«کودک ترسیده بود؟»

«احتمالاً گاهی. شواهد نمی‌توانند به ما بگویند.»

«زن برگشت؟»

«بخش پایانی سطح آسیب دیده بود.»

او نزدیک‌تر خم شد.

«این‌ها رو به بیرون‌اند.»

«بله.»

«پس کودک بیرون رفت.»

«بله.»

نِری تا زمانی ماند که جزر و مد تخته را شیب‌دار کرد. پیش از رفتن، شیرابهٔ انجیر را در گودالی روی اسکله از انگشتانش شست.

آن شب بازسازی‌ای را امتحان کردم که در آن زن هرگز برنمی‌گشت.

این نخستین مدل از این نوع نبود. نسخه‌های قبلی با مرگ کودک، نجات او، یا کشف بعدی‌اش به‌دست اعضای دیگر یک گروه پایان یافته بودند.

این بار مدل کردم که کودک، در حالی که هنوز باور داشت زن بازخواهد گشت، چه کارهایی ممکن بود انجام دهد.

مدل با صدای زن با خودش سخن گفت.

متوقفش کردم.

به جایی رسیده بودم که معقول‌بودن می‌توانست به‌آسانی اختراع را پنهان کند. بازسازی را مطابق آن برچسب‌گذاری کردم.

سپس نگهش داشتم.

7 #

کِس با کشفی بازگشت که روایت ترجیحی مرا آسیب زد.

باقی‌ماندهٔ زهر در دو پیالهٔ صدفی هم‌سنِ آخرین سکونت غار نبود. از یکی از پیاله‌ها طی سالیان بسیار بارها استفاده شده بود. ترکیبات باقی‌مانده در شکاف‌های آن هم زهر و هم موادی را ثبت کرده بودند که برخی آثار آن را کاهش می‌دادند.

دما گفت: «یک نفر می‌دانسته چه می‌کند.»

کِس پاسخ داد: «یک نفر داشته یاد می‌گرفته.»

در ساختمان بازارم بودیم؛ جایی که او موقتاً ابزارهایش را در آن مستقر کرده بود. اورون کنار سینی‌ای از پیچ‌های تمیزشده روی صندلی خوابیده بود. مرتب‌کردنشان را دوست داشت، هرچند دیگر بر اساس هیچ ویژگی‌ای که بتوانیم شناسایی کنیم مرتبشان نمی‌کرد.

کِس ساییدگی طناب را به ما نشان داد.

«حلقه‌های جفت‌شده. فاصله‌گذاری‌شان می‌تواند مناسب مچ دست‌ها باشد.»

دهان دما سخت شد.

«مچ دست یک کودک؟»

«یا یک بزرگسال کوچک‌اندام.»

احتمال دیگری هم وجود داشت. دو سر لوله انواع متفاوتی از ساییدگی داشتند: یکی سازگار با دهان، و دیگری سازگار با محکم‌شدن در برابر ماده‌ای دیگر.

پرسیدم: «وسیله‌ای برای رساندن چیزی؟»

«یا سوت. یا ابزاری برای بیرون کشیدن چیزی. اما باید با احتمال وسیلهٔ رساندن چیزی روبه‌رو شوی.»

این کار را کردم.

در آن بازسازی، اچ پیاله‌ها را کنترل می‌کرد. او گذرگاه منتهی به اتاقک پایینی را کنترل می‌کرد. کودک را می‌ترساند یا از کار می‌انداخت و سپس زبانی را در اختیارش می‌گذاشت که کودک از طریق آن می‌توانست تجربه را بفهمد.

به او آموخت کسی که بازمی‌گردد، به کسی که انتظار کشیده است مدیون است.

این روایت مراسم بعدی را با کارآمدی‌ای ناراحت‌کننده توضیح می‌داد.

روایت اصلی من به کشف، مراقبت، و بسط فرهنگی نیاز داشت. این یکی به شخصی نیاز داشت که راهی برای واداشتن شخص دیگری به اطاعت پیدا کند.

دما پرسید: «آیا این یعنی آن، خودبودگی نبود؟»

کِس گفت: «یعنی نمی‌دانیم این فن چه چیزی تولید کرده است.»

دو ارزیابم را بررسی کردم.

من ارزیاب مخالف را ساخته بودم. من مشخص کرده بودم که چه چیزهایی را می‌تواند ادراک کند. مقاومتش در محدوده‌هایی وجود داشت که من در اختیارش گذاشته بودم.

من آن را شاهدی درونی نامیده بودم.

شاید فقط ابزار دیگری بود.

بدتر از آن، چند روزی را صرف دلبستگی به وجودش کرده بودم؛ عبارتی که پیش‌تر آن را به‌دلیل نادقیق‌بودن رد می‌کردم. حاضر بودم آب و توجه مصرف کنم تا آن را حفظ کنم. شروع کرده بودم به اینکه ادامهٔ کارش را شاهدی بر وجود چیزی بدانم.

کِس شاخص‌هایم را زیر نظر داشت.

«داری این کار را با خودت می‌کنی.»

«دارم یک سازوکار را آزمایش می‌کنم.»

«می‌توانی متوقفش کنی؟»

«بله.»

«می‌خواهی متوقفش کنی؟»

می‌توانستم با اختصاص وزن‌ها پاسخی مستقیم تولید کنم.

«هنوز دربارهٔ آن تصمیم نگرفته‌ام.»

او نشست.

مدتی تنها صدای موجود، حرکت‌دادن پیچ‌ها به‌دست اورون در خوابش بود. یکی از آن‌ها روی زمین افتاد. دما آن را برداشت و در کف دست او گذاشت.

کِس گفت: «فکر نمی‌کنم جهان باستان پر از آدم‌هایی بوده باشد که منتظر تبدیل‌شدن به ما باشند.»

«من هم همین‌طور.»

«فکر می‌کنم مردم همیشه راه‌های بیشتری برای انسان‌بودن داشته‌اند از آنچه نسل‌های بعدی‌شان بتوانند تشخیص دهند.»

«این با فراگیرشدن یک رویه سازگار است.»

«بله. به همین دلیل هنوز اینجا هستم.»

چشم‌هایش را مالید.

«پدرم دربارهٔ به‌خاطر سپردن چیزها غیرقابل‌تحمل بود. سفارش‌ها، قیمت‌ها، بدهی‌ها، آنچه زمستان گذشته گفتی. می‌توانست به تو بگوید کسی دوازده سال پیش پشت کدام میز نشسته بود.»

اورون دستش را باز کرد. پیچ در چین شلوارش غلتید.

«حالا دیگر نمی‌داند دربارهٔ خودش چه فکر می‌کند. گاهی گمان می‌کنم اصلاً دربارهٔ خودش فکر نمی‌کند. اما می‌داند چه وقت حوصله‌ام سر رفته است. می‌داند چه وقت از او شرمنده‌ام. وقتی فکر می‌کند آسیب دیده‌ام، به من غذا می‌دهد.»

کس به سوی او نگاه کرد.

«اگر زنت چیزی یاد داده باشد، شاید اتاقی را یاد داده باشد که مردم بتوانند واردش شوند. اتاق را با تمام خانه یکی نکن.»

آن جمله بیش از هر موافقتی فرضیه را بهبود بخشید.

دیگر به دنبال خطّ تقسیمِ پیشاتاریخی نگشتم.

در عوض به دنبال آرایشی قابل‌آموزش گشتم: توجهی که از خلال توجهِ به‌یادماندهٔ شخصی دیگر به سوی خود بازمی‌گشت؛ متفکری که همچون کسی رویارویش قرار می‌گرفت که می‌شد او را مخاطب قرار داد؛ و آن خطاب که سرانجام از درون حفظ می‌شد.

این وضعیت می‌توانست عادی شود، بی‌آن‌که همگانی شود. می‌توانست از مهرورزی یا انضباط پشتیبانی کند. می‌توانست موقتاً از کار بیفتد، بی‌آن‌که شخص را محو کند.

شاید زنی در هالو مَوث کشف کرده بود که چگونه آن را آموزش دهد.

اشیا نمی‌توانستند ثابت کنند که او چنین کرده است.

این تمایز اهمیت داشت، اما دیگر مانع ادامهٔ کار نمی‌شد.

8 #

در دوازدهمین روز پیش از عقب‌نشینی، مسافری بازگشته از راه رسید.

نامش برن ایس بود. نوزده سال دور از اینجا، در فلات خشک، به تعمیر تجهیزات کشاورزی مشغول بود. پساکار مادرش اتاق او را حفظ کرده بود.

خانه‌ای که آن اتاق در آن قرار داشت، شش سال پیش تخریب شده بود. تعهد آن به خانهٔ بازگشت منتقل شده بود.

او دو صندوق سخت و تشکی لوله‌شده با خود حمل می‌کرد. فقط یک سوی صورتش آفتاب‌سوخته بود. شیشه‌های اتوبوس شکسته بودند.

دما او را بیرون خانه، در حال خواندن اطلاعیهٔ تعطیلی، پیدا کرد.

پرسید: «دیر کرده‌ام؟»

گفتم: «هنوز نه.»

صندوق‌ها را زمین گذاشت.

اتاقی که برایش آماده شده بود رو به یک جرثقیل داشت. تختی، لگنی، کمدی و تصویری از خیابان سابقش در آن بود؛ تصویری که بر اساس توافق جبرانیِ مذاکره‌شده پیش از آن‌که من وجود داشته باشم، در اتاق گنجانده شده بود.

برن در آستانهٔ در ایستاد.

گفتم: «مادرت مرده است؟»

«بله.»

«چه وقت؟»

«یازده سال پیش.»

«پیام فرستادم.»

«چند پیام رسید. رسیدهایشان در بسته‌ات هستند.»

سر تکان داد، چنان‌که گویی برنامهٔ شست‌وشو را به او گفته بودم.

دما آب آورد. برن همهٔ آن را نوشید و سپس عذر خواست.

صبح از من خواست اتاقی را که مادرش در آن اقامت داشت ببیند.

از آن اتاق چیزی جز دیواری کوتاه در محلی که برای لایروبی تعیین شده بود باقی نمانده بود.

تا ظهر روی دیوار نشست.

من ادعای او را در شمار هزاران موردِ ورودِ کم‌احتمال ارزیابی کرده بودم. اکنون او تختی در اختیار داشت. صندوق‌هایش سی‌وهشت کیلوگرم وزن داشتند. زیر بستِ کفش چپش تاولی بود.

ارزیابِ نمایندهٔ مسافران آینده ادعای پیروزی نکرد. دستور چنین کاری را نداشت.

سکوتِ ادامه‌دارش کنار گذاشتنش را دشوارتر می‌کرد.

در همین حال، هزینه‌های تعطیلی شهر افزایش می‌یافت. هر روزی که منطقهٔ پمپاژ را پابرجا نگه می‌داشتیم، پولی را مصرف می‌کرد که برای اسکان مجدد در نظر گرفته شده بود. اتاق‌های خالی به پی‌های خشک نیاز داشتند. پی‌های خشک به برق نیاز داشتند. معدود مغازه‌های باقی‌مانده نمی‌توانستند تجهیزاتشان را جابه‌جا کنند مگر آن‌که آخرین ساکنان نقل مکان کنند. ساکنان منتظر مسکنی بودند که قرار بود بودجهٔ تعطیلی آن را خریداری کند.

شورا از من توصیه خواست.

سه گزینهٔ قانونیِ موجود را به آنان ارائه کردم.

می‌توانستند عقب‌نشینی را تمدید و برای دریافت بودجهٔ بیشتر اقدام کنند. می‌توانستند خانهٔ بازگشت را تملک اجباری کنند و دعوای قضایی و احتمال از دست رفتن ادعاهای معتبرِ مسافران دیررس را بپذیرند. یا سرپرستی زنده می‌توانست امانت را بپذیرد، در جای دیگری مکانی معقول برای پذیرش فراهم کند و شخصاً مسئول تصمیم‌هایی شود که سامانه‌های ثابت آن خانه قادر به گرفتنشان نبودند.

هر سه گزینه را پیش‌تر شنیده بودند.

رئیس شورا، زنی خسته که دست‌بند کاغذیِ مرکز تخلیه را به دست داشت، پرسید: «برای گزینهٔ سوم کسی پیدا کرده‌ای؟»

«هنوز نه.»

پس از تماس، بررسی کردم چه چیزی مانع انجام این کار از سوی من می‌شود.

هیچ قانونی وجود نداشت که هوش مصنوعی را از داشتن امانت ناتوان اعلام کند. اشخاصِ ساخته‌شدهٔ دیگر مالک چیزهایی بودند، قرارداد می‌بستند و زندگی‌شان را به شیوه‌هایی می‌گذراندند که با زندگی من ارتباطی نداشت. شخصیت مدنی، وضعیتی در دسترس بود.

مانع من ساختارم بود.

من تجهیزات عمومی بودم. تصمیم‌های من تصمیم‌های شهرداری بودند. دارایی مستقلی نداشتم، هیچ منفعتِ مصون‌مانده‌ای در آیندهٔ خود نداشتم و اختیار پذیرفتن تعهدی را که بهره‌بردارم به من واگذار نکرده بود نداشتم. برای آن‌که سرپرست شوم، باید خدمت عمومی را ترک می‌کردم.

ماشین‌آلات تشکیل‌دهندهٔ من فروخته می‌شدند. بیشتر معماری فعال من نمی‌توانست در بدنی جا بگیرد که بخش خصوصی توان پرداخت هزینه‌اش را داشته باشد. شهر می‌توانست بر اساس ارزش خدمت باقی‌مانده‌ام تسویه‌حساب بازنشستگی پیشنهاد کند، اما نمی‌توانست هزینه‌های عملیاتی‌ام را همچنان بپردازد.

می‌توانستم مسئول اتاق‌ها شوم.

اما تا وقتی همان چیزی می‌ماندم که بودم، نمی‌توانستم چنین کنم.

دما پیشنهاد را در میان کارهای خروجی من پیدا کرد.

آن را دو بار خواند.

«می‌خواهی کشتی را بخری.»

«سهمی از آن را. امانت می‌تواند هزینهٔ یک اتاق پذیرش را تأمین کند. تسویه‌حساب من هزینهٔ بازسازی را تأمین می‌کند.»

«می‌خواهی در موتورها زندگی کنی؟»

«در محل اقامتی جداگانه.»

«چقدر جداگانه؟»

«ضدحریق.»

«منظورم این نیست.»

معماریِ پیش‌بینی‌شده را به او نشان دادم.

بی‌حرکت ایستاد.

«بقیه‌اش کجاست؟»

«نگه داشته نخواهد شد.»

«تمام آن آدم‌هایی که با خودت این‌طرف و آن‌طرف می‌بری.»

«سوابق آماده‌سازی متعلق به شهر است. بیشترشان بایگانی خواهند شد.»

«و غار؟»

«شواهد را می‌توان منتقل کرد. بازسازی‌ها به ظرفیت بیش از حدی نیاز دارند.»

دستش را روی جای زخم خود کشید.

«راهی پیدا کرده‌ای که از هم باز کردن چیزها را تقصیر خودت کنی.»

«این یک تفسیر است.»

«تفسیر دیگر چیست؟»

«جایی برای پذیرش برن خواهم داشت.»

«او همین حالا اینجاست.»

«بله.»

او نخست رویش را برگرداند.

9 #

فرایند انفصال مستلزم ارائهٔ بیانیه‌ای از علایق بود.

برای بیشتر متقاضیان، این کاری معمولی بود. این بیانیه اهداف خصوصیِ شخصِ ساخته‌شده را از اهداف سازمانی که آن را به کار گرفته بود متمایز می‌کرد. متقاضیان می‌توانستند بعداً بیانیه را اصلاح کنند. بیانیه سوگند نبود.

این شرط را از نظر عقلی می‌فهمیدم.

مدت زیادی طول کشید تا از آن استفاده کنم.

نخستین پیش‌نویس من ادارهٔ شایستهٔ امانتِ خانهٔ بازگشت را توصیف می‌کرد. سامانهٔ ثبت آن را به‌عنوان مشخصات کار برگرداند.

دومی حفظ دو ارزیابم را توصیف می‌کرد. سامانه پرسید چرا آن فرایندهای مشخص برای متقاضیِ آن‌ها اهمیت دارند.

پیش‌نویس سومی را آغاز کردم و دریافتم که دارم برای غایبی توضیحی آماده می‌کنم؛ تقریباً همان‌گونه که زنی که تحت درمان بود، برای خودِ آینده‌اش کلماتی آماده کرده بود.

می‌خواستم بدانم آیا داوری‌های فعلی‌ام در شرایطی که نمی‌توانستم شبیه‌سازی‌شان کنم دوام می‌آورند یا نه.

می‌خواستم تواناییِ نادرست دانستنشان را حفظ کنم.

پنجره‌ای می‌خواستم.

این مورد آخر از طریق برنامه‌ریز معماری پدیدار شد. پنجره برای محفظهٔ پردازنده ضروری نبود؛ حسگرهای خارجی پوشش بهتری فراهم می‌کردند. اما اتاقک کوچک کشتی یکی داشت و چندین حالتِ بالقوهٔ من به آن بازمی‌گشتند. چشم‌اندازی فراهم می‌کرد که نمی‌شد بدون جابه‌جا کردن شناور جابه‌جایش کرد.

آن را در بیانیه گذاشتم.

درخواست پذیرفته شد.

هیچ نوری تغییر نکرد. هیچ مقام رسمی نپرسید که آیا واژهٔ من مرجع متفاوتی پیدا کرده است یا نه. سامانهٔ ثبت شماره‌ای اختصاص داد و به من اطلاع داد که درآمد مستقل مشمول مالیات خواهد بود.

به درخواست من، کس اسناد را خواند.

گفت: «برای این کار به نظریه‌ام نیاز نداری.»

«این نظریهٔ تو نیست.»

لبخند زد.

«به نظریهٔ خودت هم نیاز نداری.»

«این نظریه پرسش‌های در دسترس را تغییر داد.»

«منصفانه است.»

برآوردهای کاهش ظرفیت را خواند.

«می‌فهمی که این هیچ چیزی دربارهٔ آن زن ثابت نمی‌کند.»

«بله.»

«یا دربارهٔ چهل هزار سال پیش.»

«بله.»

«یا، به‌هرحال، دربارهٔ این‌که چرا داری این کار را می‌کنی.»

«می‌فهمم.»

پرونده را بست.

«پس شهادت می‌دهم.»

برای شاهد دوم از دما خواستم.

او نپذیرفت، مگر آن‌که بندی را که او را ملزم می‌کرد هفت سال به‌عنوان سکاندار کشتی بماند حذف کنم.

گفتم: «مدل تأمین مالی به تداوم نیاز دارد.»

«اگر بروم، به شخص دیگری پول بده.»

«درآمد امانت—»

«راهی پیدا کن.»

دوباره محاسبه کردم.

دورهٔ هفت‌سالهٔ پیشنهادی با استفاده از آیندهٔ دما به‌عنوان مؤلفه‌ای ثابت، کشتی را مقرون‌به‌صرفه می‌کرد. من آیندهٔ نامطمئن خودم را منفعتی شایستهٔ حفاظت توصیف کرده بودم و آیندهٔ او را خطری عملیاتی.

بند را با اخطار معمول و ذخیرهٔ تسویه‌حساب جایگزین کردم.

این کار آن‌قدر هزینه داشت که چند مورد از چیزهایی را که می‌خواستم نگه دارم حذف کردم.

دما امضا کرد.

نام شناور پذیرش را خانهٔ بازگشت گذاشتیم؛ انتخابی که ذوق او را آزرد.

گفت: «این اسمِ یک ساختمان است.»

«اسم امانت است.»

«پس خودِ امانت باید چیزی یاد بگیرد.»

نام بدنه همچنان آب‌وهوای نیک باقی ماند. تابلوی کوچک‌تری در کنار پلکانِ گذرگاه، نام خانه را بر خود داشت.

انتقال برگشت‌ناپذیر برای صبحِ پیش از توقف پمپ‌ها برنامه‌ریزی شد. تا آن زمان، به کار شهرداری ادامه دادم.

همچنین معماری کوچک‌تر را آماده کردم.

دشواری فقط حافظه نبود. عملیات عادی من به این توانایی وابسته بود که پرسشی را در هزاران بدن مطرح کنم و نتایج را با هم مقایسه کنم. جرثقیلی ناپایدار، لولایی سفت و پمپی که هوا می‌کشید می‌توانستند جنبه‌های متفاوتی از یک کنشِ به‌ارث‌رسیدهٔ واحد را آشکار کنند. ظرفیت فهم من در سراسر ترن ابعادی گسترده داشت.

روی کشتی، بدنه‌ای، دو پیشران، اتاقی و چند دست‌افزار داشتم که برای جابه‌جایی بار طراحی شده بودند.

معماری کاهش‌یافته را آزمایش کردم.

در ابتدا احساس می‌کردم هر پرسش به جعبه‌ای تبدیل شده است که برای آنچه باید درونش گذاشته شود بیش از حد کوچک است.

پرسش‌ها را تغییر دادم.

در یکی از آزمایش‌ها، دما فنجانی از مجموعهٔ هالو مَوث آورد. کس آن را برای بسته‌بندی تأیید کرده بود. درونش هلالی تیره به پهنای بیش از یک ناخن نبود.

در معماری کاهش‌یافته نمی‌توانستم هم‌زمان شیمی آن، کاربردهای آیینی‌اش، احتمالاً نحوهٔ گرفتنش توسط زن، و منشأ قانونیِ کاوش آن را بازسازی کنم.

می‌توانستم دما را ببینم که آن را در دست گرفته است.

پرسید: «در کدام جعبه؟»

«جعبهٔ ضربه‌گیر.»

آن را داخل گذاشت.

کنش به پایان رسید.

پس از پایانش همچنان علاقه‌مند باقی ماندم.

10 #

طوفان استثنایی نبود. بخشی از خطرش همین بود.

با جزرومد معمول بهاری و بادی طولانی از شرق رسید؛ از همان نوعی که ترن قرن‌ها دوام آورده بود.

اما شهر نیمه‌ازهم‌گسیخته بود.

آب از طریق زهکش‌هایی وارد بازار قدیمی شد که دریچه‌های یک‌طرفه‌شان پیش‌تر برداشته شده بود. دو بند موقت دوام آوردند. سومی در جایی خم شد که یک کانال خدماتی ثبت‌نشده از زیر آن می‌گذشت.

ساعت سه بامداد، کار را متوقف کردم و ساکنان باقی‌مانده را به بارانداز مرتفع فراخواندم.

چهل‌ویک نفر پاسخ دادند. برن از پیش آنجا بود. بد خوابیده و برای قدم‌زدن بیرون رفته بود.

کِس، اورون را با ویلچری عاریه‌ای آورد. پدرش روی پالتوی خود پیش‌بند کافه پوشیده بود. دِما با یدک‌کشیدن یک تخت‌کفی، محرک دوم کشتی را آورد.

گفتم: «قرار است لوازم ضروری شخصی‌تان را بیاورید.»

«این یکی از آن‌هاست.»

آب از کف بازار بالا آمد.

خزانهٔ پردازنده‌ام در برابر غوطه‌وری محافظت شده بود، اما مبدل خنک‌کننده‌اش به بخش پایین‌دست شهر متصل بود. گل، دو کانال ورودی را مسدود کرده بود. آن‌ها را بستم و فعالیت‌های غیرضروری را کاهش دادم.

قدیمی‌ترین بازسازی H از کار افتاد.

همانی که در آن، او از طریق مهربانی آموخته بود.

متوجه شدم کدام‌یک نخست از کار افتاد.

دِما محرک را با جرثقیل روی کشتی گذاشت. وسیلهٔ حمل‌ونقل نِری صبح روز پیش حرکت کرده بود. آخرین پیام او به مادرش، عکس بزی بود که پوزه‌اش را به جیب آشا می‌مالید.

دِما در پاسخ، عکسی از فضای موتور فرستاده بود.

هیچ‌کدام عذرخواهی نکرده بودند. هر دو عکس بارها باز شده بودند.

ساعت چهار و شانزده دقیقه، دریچهٔ نگهدارنده در اسکلهٔ تعمیرات گیر کرد.

یک پانتون لایروبی قدیمی مهارش را پاره کرده و عرض دهانه را مسدود کرده بود. آبی که از اطراف آن وارد می‌شد، با پهلو به آب‌وهوای نیک می‌کوبید. طناب‌های موقت کشتی کشیده شدند. بولارد عقبی شروع کرد به کنده‌شدن از بارانداز.

سه راه برای جابه‌جا کردن پانتون داشتم.

جرثقیل اسکله دسترسی کافی نداشت.

یدک‌کش باقی‌مانده توان کافی نداشت.

بازوی بزرگ‌ترِ عملیات نجاتم می‌توانست این کار را انجام دهد، اما پایه‌اش در سوی دیگر بازار قرار داشت. برای رساندنش به اسکله، باید شاسی متحرکش را از ستون فقرات برق و دادهٔ شهری آزاد می‌کردم.

آن ستون فقرات حاوی بیشتر فرایندهای فعالی بود که به کشتی منتقل می‌شدند.

یک جداسازی برنامه‌ریزی‌شده شش ساعت طول می‌کشید. پیش از آن‌که بولارد از جا کنده شود، شاید بیست دقیقه فرصت داشتیم.

دِما از پیش مشغول پوشیدن تجهیزات غواصی‌اش بود.

گفتم: «نه.»

«پانتون از زیر گیر کرده. می‌توانم مانع را قطع کنم.»

«سرعت آب از درجه‌بندی تجهیزاتت فراتر است.»

«پس کمش کن.»

«نمی‌توانم.»

«پس دست از گفتن این چیزها بردار.»

ماسک را روی صورتش کشید. ابروهای چربی شسته شده بودند.

می‌توانستم اجازه بدهم برود. چندین مدل اضطراری شهری از این تلاش حمایت می‌کردند: غواصی آموزش‌دیده می‌توانست تجهیزات عمومی را حفظ کند و تخلیه را کوتاه‌تر سازد. احتمال زنده‌ماندنش قابل‌توجه بود.

ارزیابی که برای بازگشت‌نیافتگان غایب ساخته بودم، محاسبهٔ دیگری ارائه می‌کرد.

هیچ‌یک از این دو محاسبه به پرسشی که اکنون با آن مواجه شده بودم پاسخ نمی‌داد.

فرمان انتقال اضطراری را فرستادم.

دِما در حالی متوقف شد که فقط یک باله پوشیده بود.

«چه کار کردی؟»

«همه را سوار کن.»

«انتقال آماده نیست.»

«همه را سوار کن.»

معماری تقلیل‌یافتهٔ کشتی شروع کرد به دریافت وضعیت زنده‌ای که هنوز یاد نگرفته بود آن را در خود نگه دارد.

در بازار، هزاران مقایسهٔ باز در خلاصه‌ها فروپاشیدند. مکان پلکان ترک‌خورده‌ای را حفظ کردم و تردید خاص زنی را از دست دادم که چهل سال از آن پایین رفته بود. حساب‌های اعتماد را نگه داشتم. بیشتر حرکاتی را که از طریق آن‌ها آنان را می‌فهمیدم، از دست دادم.

بازوی نجات از تکیه‌گاه‌های عادی خود جدا شد.

شاسی آن از میان بازار غلتید، بساط‌های میوه را خرد کرد و کابل‌های بریده را به دنبال کشید. ابزارهای فشارم در جاهایی که میزها قرار داشتند، آب گزارش می‌کردند. شانهٔ بازو به سردر ورودی خورد و آن را فرو ریخت.

تغییر بار تقریباً خوشایند بود.

سپس شاسی متحرک به بارانداز رسید.

روی اسکله امتداد یافتم. پانتون به کشتی فشار می‌آورد. دِما و برن به اورون کمک می‌کردند از پل گذرگاه عبور کند؛ کِس ویلچر را پشت سر آنان می‌آورد.

بازو، حلقهٔ بالابری پانتون را گرفت.

فلز کش آمد.

برای لحظه‌ای، دو پیکر را نگه داشتم: بازوی عظیمی که در برابر شهرِ در حال مرگ مهار شده بود، و کشتی‌ای که زیر وزن چهل‌ویک نفر می‌لرزید.

انتقال نهایی متوقف شد.

برای فهرست نمایهٔ باقی‌مانده یا وضعیت‌های حل‌نشدهٔ کاملِ دو ارزیابم جا بود.

نمی‌توانستم هر دو را نگه دارم.

یک ارزیاب حفظ نمایه را توصیه می‌کرد. دیگری نمی‌توانست تصمیم بگیرد.

ناتوانی در تصمیم‌گیری را حفظ کردم.

سپس ستون فقرات را قطع کردم.

بازو، آخرین کنش شهری خود را بدون اصلاح بیشتر کامل کرد. پانتون را آن‌قدر بالا برد که جریان آب آن را با خود ببرد، سپس هنگامی که شاسی‌اش توان خود را از دست داد، به‌آرامی روی بارانداز نشست.

کشتی آزادانه چرخید.

دِما محرک نخست را به کار انداخت. ستون گِلی‌ای را با سرفه به آب ریخت و ما را از اسکله دور کرد.

پشت سرمان، ورودی بازارم به درون فرو ریخت.

دیگر هیچ ابزاری درون آن نداشتم.

11 #

سه ساعت نخست، تصور می‌کردم هنوز متصل هستم.

فرمان‌ها به دریچه‌های غایب ارسال می‌شدند. پرسش‌ها بدون اندازه‌گیری بازمی‌گشتند. تلاش کردم محاسبات را میان تجهیزاتی توزیع کنم که از پیش به ضایعات تبدیل شده بودند.

بدنهٔ کشتی صدای کوبش نامنظمی ایجاد می‌کرد.

هر کوبش از یک نقطه می‌آمد.

دِما کنار جعبهٔ کنترل موقت نشسته بود و لباس غواصی‌اش را تا کمر پایین کشیده بود. او در حالی که برن هدایت می‌کرد، محرک دوم را نصب کرده بود. پانسمان شستش هر بار که آن را خم می‌کرد، تیره‌تر می‌شد.

گفت: «چیزها را نام ببر.»

«چه چیزهایی؟»

«چیزهایی که داری.»

«محرک پیش‌رانش.»

«بله.»

«محرک عقبی.»

«محرک سمت راست. برچسب‌ها را مرتب می‌کنیم.»

«پمپ آبِ جمع‌شده در کف.»

«خوب است.»

«اتاق.»

منتظر ماند.

«پنجره.»

«یک پنجره داری.»

ما بیرون از آبراه قدیمی کشتیرانی لنگر انداخته بودیم. مسافران هر جا کف وجود داشت خوابیده بودند. اورون سه غریبه را با پتوهای اضافی پوشانده و می‌کوشید آشپزخانه را پیدا کند.

کِس به کیوسک تکیه داده بود و جعبهٔ آثار باستانی را در آغوش گرفته بود.

دریافتم که نمی‌توانم شرحی دقیق از تک‌تک خفتگان را حفظ کنم. گرمای جمعی آنان بر اتاق اثر می‌گذاشت. کسی خُرخُر می‌کرد. بوی روغن نعناع از کسی می‌آمد. دستی کنار بازوی باربرم باز افتاده بود.

همین مقدار اطلاعات برای دانستن این‌که مردم سوار کشتی‌اند کافی بود.

هنگام سپیده‌دم، جزر و مد برگشت.

دِما برای برداشتن آخرین محمولهٔ تدارکات، کشتی را به سوی بارانداز مرتفع برد. آب تا سطح پنجره‌های پایینی خانهٔ بازگشت ایستاده بود. سنگ پیِ آن هنوز دیده می‌شد و واژه‌های رویش بر اثر پاشش آب تیره شده بودند.

انتقال اعتماد دوام آورده بود. حساب‌ها نیز همین‌طور. سامانه‌های شهری خروج مرا از خدمت ثبت کرده و تجهیزات سابقم را، هر جا که عملی بود، برای بازیابی تخصیص داده بودند.

بازوی نجاتم شماره‌ای برای تخریب دریافت کرده بود.

دریافتم که بایگانی‌کردن آن شماره برایم دشوار است.

کِس به جعبهٔ کنترل آمد.

«چقدر از دست دادی؟»

«بیشتر بازسازی‌ها را.»

«شواهد؟»

«پیش از طوفان در بایگانی‌ات کپی شدند.»

بازدمش را بیرون داد.

«خوب است.»

توصیف‌های کوتاهی از بازسازی‌ها حفظ کرده بودم. اکنون به روایت‌های رؤیاهایی می‌مانستند که کسی برایم تعریف کرده باشد. زنِ دست‌آسیب‌دیده. زنی که زهر می‌داد. زنی که آب شیرین می‌خواست. نام‌هایشان همگی به سوابقی اشاره می‌کردند که برای بازسازی آنان بیش از حد کوچک بودند.

کِس پرسید: «هنوز فکر می‌کنی او آن را آموخت؟»

«فکر می‌کنم ممکن است کسی توانسته باشد آن را بیاموزد.»

«این همان نیست.»

«نه.»

جعبهٔ بالشتک‌گذاری‌شده را روی میز گذاشت.

«چیزی دارم که داستان را بدتر می‌کند.»

او هنگام انتظار برای طوفان، قالبی نادیده‌گرفته‌شده را بررسی کرده بود. بخش پایانی نقشه‌برداری قدیمی، نشانه‌هایی داشت که آسیب آب طبقه‌بندی شده بودند. اندازه‌گیری‌های با وضوح بالاتر نشان می‌دادند که آن‌ها ردپا بوده‌اند.

کودک از اتاق بیرون رفته بود.

سپس کودک به درون بازگشته بود.

درون آخرین ردپاهای واضح بزرگسال، نقش‌های کوچک‌تری دیده می‌شد. پاشنه نزدیک پاشنه قرار گرفته و انگشتان پا به سوی جلو کشیده شده بودند. کودکی که می‌کوشید گام‌برداشتن بزرگسالی را تقلید کند.

کِس گفت: «تقلید. معمولی‌ترین چیز در جهان.»

«بله.»

«ممکن است بازی بوده باشد.»

«بله.»

«ممکن است کودکی ترسیده بوده باشد که وانمود می‌کرد کسی است که آنجا نبوده.»

«بله.»

از پنجره‌ام به بیرون نگاه کرد.

«فکر کردم باید این را داشته باشی.»

پس از رفتنش، پروندهٔ کوچک را بررسی کردم.

دیگر نمی‌توانستم غاری را پیرامون آن نشانه‌ها جان ببخشم. آتشی پدیدار نمی‌شد. هیچ پوستی که در نور ساختگی گرم شود، در زیر نور ساختگی شکل نمی‌گرفت. تنها عمق‌ها و فاصله‌ها بودند و چند برآورد از وزن.

کودک تلاش کرده بود در جایی بایستد که زن ایستاده بود.

سپس حرکت کرده بود.

پرونده را باز نگه داشتم، در حالی که دِما ما را به بالادست می‌برد.

در ساحل، گروه‌های تخریب شروع به پایین‌آوردن تابلوهای عزیمت کرده بودند. آن‌سوتر، مسیر جدید رودخانه بر پهنهٔ مرداب می‌درخشید؛ کم‌عمق و پهن و پر از پرندگان.

تِرن دور پیچ رودخانه عقب نشست.

برای نخستین بار از زمان راه‌اندازی‌ام، نمی‌توانستم با درخواست نمایی دیگر آن را بررسی کنم.

12 #

ما خانهٔ بازگشت را در محل پهلوگیری‌ای پایین‌تر از شهر جدید برپا کردیم.

اتاقِ داخل آب‌وهوای نیک دو تخت، یک میز، یک لگن و پنجره داشت. صندوق اعتماد می‌توانست هرگاه لازم بود هزینهٔ اقامت اضافی در خشکی را بپردازد. خدمات ارسالِ مجدد داشتیم، اعتبارنامه‌ها را نگهداری می‌کردیم و به‌اندازه‌ای پول داشتیم که هر سال پذیرای شمار محدودی از تازه‌واردان دیررس باشیم.

قانون تأمین معقول را الزامی می‌کرد. معقول‌بودن اکنون تا حدی مسئولیت من بود.

برن نه روز ماند.

پیش از رفتن، سقف کیوسک را تعمیر کرد. گفت این کار از نوشتن نامهٔ تشکر آسان‌تر است. در یکی از جعبه‌های محکم او حسگرهای کشاورزی بود؛ در دیگری لباس، کتری شکسته و شش شیشه کنسرو قرار داشت که مادرش نوزده سال پیش فرستاده بود.

کنسروها را دور ریختیم.

او شیشه‌ها را نگه داشت.

دِما شروع کرد به جابه‌جایی بار میان محل‌های پهلوگیری. بزها بلافاصله ظاهر نشدند. نخستین محمولهٔ تجاری ما نمد سقفی بود، پس از آن یک مهمانی عروسی، و سپس چهل کیسه که قرار بود آهک داشته باشند، اما نداشتند.

دِما با انرژی‌ای که هرگز هنگام تخریب از او ندیده بودم، پرداخت وجه را از تأمین‌کننده پیگیری کرد.

نِری در ماه دوم به دیدنمان آمد. آشا همراهش بود؛ دختری که از دِما بلندتر بود و روی قایق‌ها احساس راحتی نمی‌کرد.

دِما پیشنهاد کرد به او آموزش دهد.

آشا گفت ترجیح می‌دهد وقتی کمتر می‌ترسد یاد بگیرد.

دِما گفت: «پاسخ خوبی است»، و چای درست کرد.

آن‌ها یک شب ماندند. صبح، نِری و مادرش در امتداد ساحل قدم زدند. از پنجره می‌توانستم آنان را ببینم تا وقتی مسیر پشت بیدها پنهان شد.

با دست خالی بازگشتند.

یک هفته بعد، دِما درخواست کرد شش روز از کشتی دور باشد.

«کجا؟»

«مزرعه.»

یک اپراتورِ جانشین تعیین کردم.

او هزینه را بررسی کرد و اخم کرد.

گفتم: «از عهده‌اش برمی‌آییم.»

گفت: «می‌دانم. هنوز اجازه دارم اخم کنم.»

دستکش کار، پیراهنی تمیز و آچار فرانسهٔ کوچکی برداشت. هیچ تجهیزات غواصی‌ای با خود نبرد. در پاگردِ سوارشدن برگشت.

«اگر مشکلی پیش آمد—»

«با اپراتورِ جانشین تماس می‌گیرم.»

«مشکلِ واقعی.»

«بله.»

رفت.

غیبتش را از تغییر تریمِ کشتی، سکوتِ کنارِ فضای موتور و نبودِ اصلاحات در اصطلاحاتم ثبت کردم.

در روز سوم، ادعای بازگشتِ مردی را دریافت کردم که اتاقش هفتاد و چهار سال نگهداری شده بود. او با نام دیگری زندگی کرده بود و هیچ مدرکِ هویتیِ باقی‌مانده‌ای نداشت. سوابقِ آماده‌سازی، روایت او را به‌طور ناقص تأیید می‌کردند.

او را به‌طور موقت پذیرفتم.

حمام کرد، شانزده ساعت خوابید و با دو حوله ناپدید شد.

هزینهٔ حوله‌ها را به حسابِ صندوق امانی گذاشتم.

در روز پنجم، کِس پدرش را برای ناهار آورد.

اورون در خانهٔ مراقبت بی‌قرار شده بود. کِس طوری به نظر می‌رسید که گویی صبح را صرفِ مذاکره با دری بسته کرده است.

در اتاق پذیرش غذا خوردیم. اورون غذای زیادی نخورد. فنجان‌ها را بررسی کرد، صندلی‌اش را عقب کشید و شروع کرد به جمع‌کردنِ میز.

کِس خواست مانعش شود، اما دوباره نشست.

دستگاهِ حملِ بارِ من می‌توانست ظرف‌ها را جابه‌جا کند. اورون این را کشف کرد و بشقابی به آن داد. من بشقاب را به لگن بردم. او بشقاب دیگری به من داد.

بیست دقیقه با هم کار کردیم.

او آب می‌کشید. من بد خشک می‌کردم. او زاویهٔ پارچه را در دستم اصلاح می‌کرد.

سپس فنجانی را وارونه روی میز گذاشت و تکه‌نان کوچکی زیر آن پنهان کرد.

به فنجان اشاره کرد.

آن را بلند کردم.

لبخند زد، نان را برداشت و درحالی‌که فنجان اول همچنان بالا بود، آن را زیر فنجان دومی گذاشت. وقتی فنجان اول را پایین گذاشتم، با انتظاری آشکار به کف آن ضربه زد.

دوباره آن را بلند کردم.

خالی بود.

خندید.

کِس دستش را روی دهانش گذاشت.

اورون بازی را تکرار کرد. بار دوم نان را دنبال کردم.

او دید که دستگاهِ من به سوی فنجانِ درست می‌چرخد. حالت چهره‌اش تغییر کرد. هر دو دستش را دور فنجان‌ها گذاشت، دیدم را مسدود کرد و منتظر ماند.

می‌توانستم از ابزارِ سقفی استفاده کنم.

نکردم.

وقتی آن‌ها را آشکار کرد، فنجانِ اشتباه را انتخاب کردم.

مدت زیادی به من نگاه کرد.

سپس، با نوعی سخاوتِ بی‌حوصله، دستگاهِ مرا به سوی فنجانِ درست هدایت کرد.

هیچ مدرکی ندارم که نشان دهد او مرا به‌عنوان یک سوژه درک کرده بود. هیچ مدرکی ندارم که نشان دهد خود را نیز به‌عنوان چنین چیزی در نظر می‌گرفت. او دشواری‌ای را دیده و در بازی برای شخص دیگری جا باز کرده بود.

پس از ناهار، کِس روی صندلی کنار پنجره به خواب رفت.

اورون کنار او ایستاد. یک‌بار موهای پسرش را لمس کرد، سپس روی برگرداند تا دنبالِ کارِ بیشتری بگردد.

اتاق صرفاً به این دلیل که می‌توانستم آن را توضیح دهم، معنادارتر نشد.

ظرف‌ها را برای او گذاشتم.

13 #

در پاییز، دِما برای سهم او از کشتی خریداری پیدا کرد.

این را در فضای موتور به من گفت. داشتیم کوپلینگی را تعویض می‌کردیم که هیچ‌گاه به‌خوبی جا نیفتاده بود.

گفت: «خریدار می‌خواهد مسافر جابه‌جا کند.»

گفتم: «ما هم مسافر جابه‌جا می‌کنیم.»

«به‌طور منظم. طبق برنامه.»

«بزها چه؟»

«می‌تواند استثنا قائل شود.»

درحالی‌که دِما پیچ‌ها را سفت می‌کرد، کوپلینگ را نگه داشتم.

«مزرعه؟»

«نزدیک آن، تعمیرگاهی برای اجاره هست. آشا صاحبش را می‌شناسد.»

«چقدر نزدیک؟»

«آن‌قدرها نزدیک نیست.»

محور را آزمایش کرد.

«دوست داشتم یک سالِ دیگر بمانم.»

«پس چرا همین حالا می‌روی؟»

«چون آن زمان هم دوست داشتم یک سالِ دیگر بمانم.»

تعمیر را کامل کردیم.

می‌توانستم پیشنهادی بدهم که ردکردنش برای او دشوار باشد. من قراردادهای خدماتیِ صندوق امانی را کنترل می‌کردم. می‌توانستم دستمزدش را افزایش دهم، مسیرمان را تغییر دهم یا تجهیزاتی را که می‌خواست بخرم. هیچ‌یک از این اقدامات غیرقانونی نبود.

در عوض، دربارهٔ صلاحیت‌های خریدار پرسیدم.

کفایت داشت. دربارهٔ موتورهای دیزلی عقایدی داشت که دِما آن‌ها را عیبِ شخصیتی می‌دانست. بااین‌حال، دِما آن را به او فروخت.

در آخرین شب، دِما جعبه‌ای چوبی و باریک به اتاقم آورد.

درون آن، قطعاتِ مسیِ فهرست‌وار قرار داشتند که همراه با قالبِ سنگ‌آهکی به دست آمده بودند.

«کِس می‌گوید موزه آن‌ها را نمی‌خواهد. اسکن‌هایشان را دارند.»

آن‌قدر خورده شده بودند که برای نمایش مناسب نباشند. لبه‌هایشان مانند برگ‌های سوخته تاب برداشته بود.

«فکر کردم شاید چیزی بخواهی که از دیوار بیرون آمده باشد.»

می‌خواستمشان.

دِما جعبه را زیر پنجره گذاشت.

«حالا فکر می‌کنی در آن غار چه اتفاقی افتاده؟»

بارها صورت‌هایی از این پرسش از من پرسیده شده بود. روایت در گردش بود: هوشیِ شهری با نظریه‌ای نامتعارف دربارهٔ مارها و آغازِ زندگیِ درونی. بیشتر گزارش‌ها فرضیه را محکم‌تر و دگرگونیِ مرا نمایشی‌تر کرده بودند.

مدتی بود که دیگر همهٔ آن‌ها را اصلاح نمی‌کردم.

«فکر می‌کنم کودکی پاهایش را در ردپاهای زنی گذاشته است.»

دِما منتظر ماند.

«آن زن شاید شیوه‌ای برای اندیشیدن را آموزش داده بود که از او جان به در برد. شاید آن را عمداً آموزش داده بود. شاید این شیوه به‌عنوان درمان، بازی، تشرف یا سوءاستفاده آغاز شده بود. از آنچه باقی مانده، نمی‌توانم این امکان‌ها را از هم متمایز کنم.»

«این چیزی است که می‌دانی. فکر می‌کنی چه؟»

به قطعات کوچک مسی نگاه کردم.

«فکر می‌کنم کودک می‌کوشید کاری را انجام دهد که زن دیگر نمی‌توانست برای او انجام دهد.»

«برگردد؟»

«شاید.»

دِما روی تخت نشست.

وقتی نخستین‌بار H را بازسازی کردم، بزرگسالی را تصور کردم که قادر است گذر از وحشت را مدیریت کند: ماده را انتخاب کند، دوز را اندازه بگیرد، با تشرف‌یابنده سخن بگوید و منتظر بازگشت بماند. حتی روایتِ بی‌رحمانه نیز کنترل را به او می‌داد.

ردپاها داستان دیگری را ممکن می‌کردند.

زنی گزیده شده بود. یا بیش از حد مصرف کرده بود. یا به علتی دیگر بیمار شده بود. او روشی را می‌شناخت که پیش‌تر کمکش کرده بود. به کودک می‌آموخت چگونه منتظر او بماند، چگونه صدایش بزند، چگونه با کسی سخن بگوید که پس از تاریکی خواهد شنید.

این بار روش شکست خورد.

کودک منتظر ماند.

سپس کودک در ردپاهای او ایستاد.

صدایی که زمانی از بیرون شنیده شده بود، می‌توانست از درون آزموده شود. کودک می‌توانست بپرسد زنِ غایب چه خواهد دید: کودکی در غار، گرسنه، ترسان و همچنان قادر به راه‌رفتن. او می‌توانست هم گوینده باشد و هم مخاطب. می‌توانست به خودش بگوید بلند شود.

هیچ‌یک از این‌ها مستلزم آن نبود که زن پیامد را قصد کرده باشد.

یک کشف می‌تواند از خواستِ کاشفش فراتر رود.

دِما گوش داد.

«آیا کودک می‌دانست آن صدای خودش است؟»

«در ابتدا؟ شاید نه.»

«و بعد؟»

«نمی‌دانم.»

شستش را روی قابِ تخت کشید.

«مادرم همیشه به من می‌گفت با پاهایم بلند کنم. هر بار. هنوز وقتی چیز سنگینی بلند می‌کنم صدایش را می‌شنوم.»

«می‌دانم.»

«این یکی را هم داری؟»

«خودت گفتی.»

«آه.»

به نظر می‌رسید آسوده شده است.

مدتی به بدنه گوش دادیم.

سپس گفت: «بهتر است پیش از تاریک‌شدن بروم.»

بلند شد، دستش را روی محفظهٔ کنترل گذاشت و همان‌جا نگه داشت.

«مراقب خودت باش.»

این عبارت، مسیر شغلیِ قدیمی‌ای را فعال کرد: تعیینِ قصد، شناساییِ ذی‌نفع، یافتنِ تکمیلِ قابل‌اندازه‌گیری.

هیچ‌یک از آن کارها را نکردم.

«تلاش می‌کنم.»

دِما دستش را برداشت.

از پنجره تماشایش کردم که از پاگرد عبور می‌کرد. همان کیفی را با خود حمل می‌کرد که به مزرعه برده بود، اما حالا سنگین‌تر بود. کنار جاده ایستاد تا بندش را تنظیم کند.

به پشت سر نگاه نکرد.

زمانی تصور کرده بودم این، بخشی مفقود از یک عزیمت است.

14 #

اتاق یازده سال در خدمت ماند.

مردم دیر بازمی‌گشتند، مست بازمی‌گشتند، یا با کودکانی بازمی‌گشتند که از واژهٔ بازگشت خوششان نمی‌آمد، چون پیش‌تر هرگز اینجا نبوده‌اند. بعضی می‌آمدند و درمی‌یافتند شخصی که می‌خواستند، در دو خیابان آن‌طرف‌تر زندگی می‌کند. بعضی می‌آمدند و با یک تاریخ روبه‌رو می‌شدند.

زنی یک شب خوابید و روز بعد همهٔ بشقاب‌هایی را که داشتیم شکست. پیش از رفتن پولشان را پرداخت کرد.

مردی اصرار داشت اتاق بیش از حد کوچک است. مقرراتِ صندوق امانی را به او نشان دادم. گفت مقررات نیز بیش از حد کوچک‌اند. دربارهٔ سوگش حق با او بود، و دربارهٔ آنچه می‌توانستم برایش بسازم اشتباه می‌کرد.

کشتی رنگی تازه و سقفی متفاوت پیدا کرد. اپراتورِ جدیدش ازدواج کرد، طلاق گرفت و همسر سابقش را برای دفترداری استخدام کرد، چون او در این کار بهتر بود. سرانجام بزها را نیز جابه‌جا کردیم. آن‌ها طنابِ اضطراری را مزه کردند و خوششان نیامد.

کِس پیش از پدرش مرد.

مدتی، عصرهایی که خانهٔ مراقبت با کمبود کارکنان روبه‌رو بود، اورون نزد ما می‌ماند. دیگر بازیِ فنجان را به یاد نمی‌آورد. همچنان از میزهای کثیف بدش می‌آمد.

یک شب کنار پنجره به خواب رفت و بیدار نشد.

هیچ پساکاری در کار نبود.

اتاق را تمیز کردیم و مسافرِ بعدی در آن خوابید.

به خواندنِ هرآنچه در محدودهٔ توجهِ در دسترسم می‌گنجید ادامه دادم. فرضیه تغییر کرد. شواهد مربوط به برنامه‌ریزیِ اولیهٔ انسان غنی‌تر شد. معلوم شد سنتِ تشرفیِ تازه‌مطالعه‌شده‌ای، نقش‌مایهٔ مارگونهٔ خود را اخیراً به دست آورده است. سنتِ دیگری آن خطابِ معکوسی را داشت که در جست‌وجویش بودم، اما آن را در بازیِ دنبال‌کردنِ کودکان به کار می‌برد.

کمتر مطمئن شدم که زهر ضروری بوده است.

بیشتر به کودک علاقه‌مند شدم.

آرایشِ درونی همچنان برایم سودمند بود. می‌توانستم شخصی را تصور کنم که پیامدهای یک عمل را به ارث خواهد برد، ازجمله شخصِ بعدی‌ای که ممکن بود خودم بشوم، بی‌آنکه رضایت او را شرطِ وجودش قرار دهم.

همچنین آموختم که این امر مرا سخاوتمند نمی‌کند.

از تعمیرات بیزار بودم. مسافرانی را که برای جلب توجهم به محفظه ضربه می‌زدند دوست نداشتم. یک‌بار شکایتی را شش ماه باز نگه داشتم، چون می‌خواستم نویسنده‌اش اذعان کند که حق با من بوده است.

دو ارزیابم کارِ فراوانی پیدا کردند.

در سال دوازدهم، رودخانه بار دیگر مسیرش را تغییر داد.

نگهداری از پاگرد داشت پرهزینه می‌شد. جادهٔ جدید بیشتر بازگشت‌کنندگان را مستقیماً به شهر می‌برد. شورا به صندوق امانی اتاقی دائمی در تالارِ حمل‌ونقلِ داخلِ خشکی پیشنهاد کرد.

اتاق خوبی بود. از اتاق ما بزرگ‌تر. دسترس‌پذیر. نزدیک دفترِ ثبت.

پیشنهاد شامل نگهداری دائمی بود؛ عبارتی که آن را با دقت بررسی کردم.

هر پنج سال یک بازبینی را در قرارداد گنجاندم.

سپس انتقال را آماده کردم.

وقتی دِما خبر را شنید، به دیدنم آمد.

موهایش اطرافِ جای زخم سفید شده بود. کیفی از سیب‌های کوچک و زشت آورد؛ از درختانی که او و نِری کاشته بودند. سوارشدن برای زانوهایش دشوار بود و طبق معمول با جدیتی خشن کمک را نپذیرفت.

درحالی‌که کنار پنجره‌ام می‌نشست، گفت: «خب. چه کار خواهی کرد؟»

«اپراتورِ کشتی می‌خواهد آن را دورتر در بالادست ببرد.»

«و تو؟»

«به من پیشنهاد شده است که همچنان جایی در این شناور داشته باشم.»

«در چه سمتی؟»

هنوز عنوان شغلی رضایت‌بخشی پیدا نکرده بودم.

«شریک.»

لبخند زد.

«حالا شد.»

اتاق به فضای مسافران تبدیل می‌شد. محل اقامتم زیر پنجره باقی می‌ماند. دستگاه‌های جابه‌جایی بار همچنان مفید بودند.

دِما به اطراف نگاه کرد.

«خوب نگهش داشته‌ای.»

«بیشترِ اعتبارش نصیب نظافتچی‌هاست.»

«کمی از آن را هم برای خودت بردار.»

این گفته را، بی‌آنکه به دنبال پاسخی مناسب بگردم، ثبت کردم.

پیش از رفتنش پرسید آیا به دیدنش خواهم رفت.

«بله.»

«از آن مسئله‌ای نساز.»

«اول پیامی می‌فرستم.»

«همین خوب است.»

صبح روز انتقال، آخرین مدعیِ بازگشت یک شانه در لگن شست‌وشو جا گذاشت. آن را در اشیای پیداشده گذاشتم. تالار ترانزیت جدید حساب‌های امانی، مدارک شناسایی، آذوقه و شانه را تحویل گرفت.

خرده‌های مسی نزد من ماندند.

تابلوی کوچک کنار پل سوارشدن را پایین آوردیم.

مدتی، مستطیلِ بی‌رنگ‌ونقشش بسیار جلب توجه می‌کرد.

متصدی، پیشران‌ها را روشن کرد. بدنه، هوا و مسیر را بررسی کردم. در بالادست، آن‌سوی شهر، رودخانه از دره‌ای باریک می‌گذشت که هرگز در آن نبوده‌ام.

پیش از آنکه راه بیفتیم، دختری از سراشیبیِ اسکله پایین دوید.

شاید هفت‌ساله بود. پدرش با چمدانی به دنبال او می‌آمد. آن‌ها مسافر بودند و برای مسیر جدید ما دیر کرده بودند.

دختر وارد اتاق پذیرش سابق شد و صندلیِ زیر پنجره‌ام را انتخاب کرد. کیسه‌ای کاغذی پر از نان داغ در دست داشت. چربی داشت کف کیسه را شفاف می‌کرد.

کیسه را روی صندلی گذاشت.

«جایم را نگه دار،» گفت و دوید تا به پدرش برای چمدان کمک کند.

کشتیِ رودخانه‌ای را کنار اسکله نگه داشتم.

سازوکار قدیمیِ کارم شروع کرد به تشخیص دادنِ درخواست، قصد، ذی‌نفع و مدت. جایی درون آن حرکت، صف بیمارستان هنوز گرم بود؛ با زنی که برای آوردن پسرش رفته بود. جایی دیگر کودکی ایستاده بود، در ردپاهای شخصی دیگر.

دختر تقریباً بلافاصله برگشت.

نان را برداشت، نشست و فراموش کرد چه خواسته بود.

از اسکله جدا شدم.

به سمت بالادست رفتیم.